Tuesday, October 30

ناگهان چقدر زود دیر می شود


به یاد قیصر امین پور
روحش شاد



وقتي تو نيست

نه هست هاي ما

چونان که بايدند

نه بايد ها...
مثل هميشه آخر حرفم

و حرف آخرم رابا بغض مي خورم

عمري است

لبخند هاي لاغر خود را

در دل ذخيره مي کنم

باشد براي روز مبادا

امادر صفحه هاي تقويم

روزي به نام روز مبادا نيست

آن روز هر چه باشد

روزي شبيه ديروز

روزي شبيه فردا

روزی درست مثل همين روزهاي ماست

اما کسي چه مي داند ؟

شايدامروز نيز روز مبادا باشد
* * *
وقتي تو نيستي نه هست هاي ما

چونانکه بايدند
نه بايد ها...
هر روز بي توروز مبادا است



قيصر امين پورفروردين 77

Saturday, October 27

چرا به یاد نمی آورم

Photo: David Winston
چرا به ياد نمی‌آورم!؟

گفتی بيا بخواب

گفتی از تعبير هر ترانه، به صدای تازه‌ای می‌رسيم

گفتی نترس، بيا و بخواب

در کوچه تنها باد است که می‌گذرد

من از همه‌ی نامها، نشانی ترا به کسی نخواهم داد

آه اگر شک نبود، کفن‌های مرا در ازدحام بادها نمی‌ديدی

گاهی اوقات، نجات جهان در زبان باد پنهان است

چرا به ياد نمی‌آورم؟

روبروی هم نشستن و گريستن،

روبروی هم نشستن و دريا را ديدن،

ديگر از جهان چيزی به يادمان نخواهد آمد اگر شک نبود،

کفن‌های بسيار مرا بر دريچه‌های بی‌نام بيابان نمی‌ديدی

چرا از پنجره، از آب و آينه هراسانم؟

چرا از شمارش پله‌ها هراسانم؟

چرا به ياد نمی‌آورم؟

گريه‌ام گرفته است

پهلو به پهلو شدن در شبی منتظر،

نفسهای نابُريده‌ای، و

کبوتری آسيمه که از آسمانی کهنه می‌گذرد



سید علی صالحی

Wednesday, October 10

Across the sea


While traveling all over the world

There’s so much that you can see

Across the expanse of ocean

So different traditionally

The art work and the cultures

Are as diverse as night and day

Everyone casts a flavor

They all have something to say

Food can be the same everywhere

But in such a different style

If only you can take the time

And stay for a little awhile

We learn that people are much the same

Although in a different way

With hopes and dreams to yet fulfill

And regrets of yesterday

You can look into the faces

No matter where people are

And know what they’re probably feeling

Whether they live near or far

So where ever you go in travel

Learn as much as you can

Cultures are so fascinating

As the generations span!



Marilyn Lott

خواهم آمد


روزي خواهم آمد ، و پيامي خواهم آورد

در رگ ها ، نور خواهم ريخت

و صدا خواهم در داد

اي سبدهاتان پر خواب

سيب آوردم ، سيب سرخ خورشيد

....................


خواهم آمد سر هر ديواري ، ميخكي خواهم كاشت

.پاي هر پنجره اي ، شعري خواهم خواند

هر كلاغي را ، كاجي خواهم داد

مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك

آشتي خواهم داد

آشنا خواهم كرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت

دوست خواهم داشت

......



سهراب سپهری

Sunday, October 7

خانه کوچک ما سیب نداشت

Photo:Monzani


تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک


و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام


خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم


و من اندیشه کنان غرق این پندارم


که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت



حمید مصدق

Monday, October 1

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند




دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و این​ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می​ریزد

اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود

که ز بند غم ایام نجاتم دادند



حاافظ