Monday, December 31

داستانی به شرح امروز


آقا گرگه : سلام ، در و باز کنین من مامانتونم

شنگول : مامانمون کلید داره

آقا گرگه: کلید رو جا گذاشتم

منگول:مامانمون موبایل داره ،زنگ میزنه تا در رو باز کنیم

آقا گرگه: موبایلم شارژش تموم شده

!!!حبه انگور: اگه مامانمونی بگو شماره موبایلمون چنده

Wednesday, December 26

غزل ناتمام



به هر تار ِ جان‌ام صد آواز هست
دريغا که دستي به مضراب نيست
چو رويا به حسرت گذشتم، که شب
فروخفت و با کس سر ِ خواب نيست



احمد شاملو

Sunday, December 23

خوابی دیگر


پس از لحظه هاي دراز

بر درخت خاكستري پنجره ام

برگي روييدو

نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند

و هنوز من

ريشه هاي تنم را

در شن هاي روياها فرو نبرده بودم

كه براه افتادم

پس از لحظه هاي دراز

سايه دستي روي وجودم افتاد

ولرزش انگشتانش بيدارم كرد

و هنوز من پرتو تنهاي خودم رادر

ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم

كه براه افتادم

.پس از لحظه هاي دراز

پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد

و لنگري آمد و رفتش را در روحم ريخت

و هنوز مندر مرداب فراموشي نلغزيده بودم

كه براه افتادم

پس از لحظه هاي دراز

يك لحظه گذشت:برگي از

درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد،

دستي سايه اش را از روي وجودم برچيدو

لنگري در مرداب ساعت يخ بست.و

هنوز من چشمانم را نگشوده بودم

كه در خوابي ديگر لغزيدم


سهراب سپهری

Thursday, December 6

دارد یک چیزی یادم می آید


Photo:David Winston



من از عطرِ آهسته‌ی هوا می‌فهمم

تو بايد تازه‌گی‌ها از اينجا گذشته باشی

. گفت‌وگویِ مخفی ماه وُ

پرده‌پوشیِ آب هم همين را می‌گويند

ديگر نيازی به دعای دريا نيست

گلدان‌ها را آب داده‌ام

ظرف‌ها را شسته‌ام

خانه را رُفت و رو کرده‌ام

دنيا خيلی خوب است

، بيا! علامتِ خانه‌بودنِ من

همين پنجره‌ی رو به جنوبِ آفتاب است،

تا تو نيايی پرده را نخواهم کشيد



سید علی صالحی

Tuesday, October 30

ناگهان چقدر زود دیر می شود


به یاد قیصر امین پور
روحش شاد



وقتي تو نيست

نه هست هاي ما

چونان که بايدند

نه بايد ها...
مثل هميشه آخر حرفم

و حرف آخرم رابا بغض مي خورم

عمري است

لبخند هاي لاغر خود را

در دل ذخيره مي کنم

باشد براي روز مبادا

امادر صفحه هاي تقويم

روزي به نام روز مبادا نيست

آن روز هر چه باشد

روزي شبيه ديروز

روزي شبيه فردا

روزی درست مثل همين روزهاي ماست

اما کسي چه مي داند ؟

شايدامروز نيز روز مبادا باشد
* * *
وقتي تو نيستي نه هست هاي ما

چونانکه بايدند
نه بايد ها...
هر روز بي توروز مبادا است



قيصر امين پورفروردين 77

Saturday, October 27

چرا به یاد نمی آورم

Photo: David Winston
چرا به ياد نمی‌آورم!؟

گفتی بيا بخواب

گفتی از تعبير هر ترانه، به صدای تازه‌ای می‌رسيم

گفتی نترس، بيا و بخواب

در کوچه تنها باد است که می‌گذرد

من از همه‌ی نامها، نشانی ترا به کسی نخواهم داد

آه اگر شک نبود، کفن‌های مرا در ازدحام بادها نمی‌ديدی

گاهی اوقات، نجات جهان در زبان باد پنهان است

چرا به ياد نمی‌آورم؟

روبروی هم نشستن و گريستن،

روبروی هم نشستن و دريا را ديدن،

ديگر از جهان چيزی به يادمان نخواهد آمد اگر شک نبود،

کفن‌های بسيار مرا بر دريچه‌های بی‌نام بيابان نمی‌ديدی

چرا از پنجره، از آب و آينه هراسانم؟

چرا از شمارش پله‌ها هراسانم؟

چرا به ياد نمی‌آورم؟

گريه‌ام گرفته است

پهلو به پهلو شدن در شبی منتظر،

نفسهای نابُريده‌ای، و

کبوتری آسيمه که از آسمانی کهنه می‌گذرد



سید علی صالحی

Wednesday, October 10

Across the sea


While traveling all over the world

There’s so much that you can see

Across the expanse of ocean

So different traditionally

The art work and the cultures

Are as diverse as night and day

Everyone casts a flavor

They all have something to say

Food can be the same everywhere

But in such a different style

If only you can take the time

And stay for a little awhile

We learn that people are much the same

Although in a different way

With hopes and dreams to yet fulfill

And regrets of yesterday

You can look into the faces

No matter where people are

And know what they’re probably feeling

Whether they live near or far

So where ever you go in travel

Learn as much as you can

Cultures are so fascinating

As the generations span!



Marilyn Lott

خواهم آمد


روزي خواهم آمد ، و پيامي خواهم آورد

در رگ ها ، نور خواهم ريخت

و صدا خواهم در داد

اي سبدهاتان پر خواب

سيب آوردم ، سيب سرخ خورشيد

....................


خواهم آمد سر هر ديواري ، ميخكي خواهم كاشت

.پاي هر پنجره اي ، شعري خواهم خواند

هر كلاغي را ، كاجي خواهم داد

مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك

آشتي خواهم داد

آشنا خواهم كرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت

دوست خواهم داشت

......



سهراب سپهری

Sunday, October 7

خانه کوچک ما سیب نداشت

Photo:Monzani


تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک


و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام


خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم


و من اندیشه کنان غرق این پندارم


که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت



حمید مصدق

Monday, October 1

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند




دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و این​ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می​ریزد

اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود

که ز بند غم ایام نجاتم دادند



حاافظ

Friday, September 28

سلام
ممنون از تبریکت پرشین عزیز
ولی تولد من یه هفته دیگست
راستی بلاگ اسپات دوباره ریخته به هم
ولی مثل اینکه تو نیمکره جنوبی دوباره به کار افتاده
راستی تولد وبلاگتون مبارک باشه ایشالا 2 سال بشه 120 سال

همیشه شاد باشین

Monday, September 24

پروانه ها




Photo :Sebastian Monzani

حق با تو بود

مي بايست مي خوابيدم

اما چيزي خوابم را آشفته كرده است

در دو ظاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام

با آن گيس هاي سياه و روز پريشانشان

كاش تنها نبودم

فكر مي كني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد ؟

كاش تنها نبودي

آن وقت كه مي تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر

اينقدر بلند بلند بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند

مي داني ؟انگار چرخ فلك سوارم

انگار قايقي مرا مي برد

انگار روي شيب برف ها با اسكي مي روم

مرا ببخش

ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت ؟مي شنوي ؟

انگار صداي شيون مي آيد گوش كن

مي دانم كه هيچ كس نمي تواند عشق را بنويسد

اما به جاي آن مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم

گوش كن يكي بود يكي نبود

ني بود كه به جاي آبياري گلهاي بنفشه

به جاي خواندن آواز ماه خواهر من است

به جاي علوفه دادن به ماديان ها آبستن

به جاي پختن كلوچه شيرين

ساده و اخمودر سايه بوته هاي نيشكر نشسته بود و كتاب مي خواند

صداي شيون در اوج است مي شنوي

براي بيان عشق

به نظر شما كدام را بايد خواند ؟تاريخ يا جغرافي ؟مي داني ؟

من دلم براي تاريخ مي سوزد

براي نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند

براي خمره هاي عسلش كه در رف ها شكسته اند

گوش كن به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگر نوشت

حق با تو بود مي بايست مي خوابيدم

اما مادربزرگ ها گفته اند چشم ها نگهبان دل هايند مي داني ؟

از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است

كودك خرگوش پروانه

و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم

كه بي نهايت بار درنامه ها و شعر ها در شعله ها سوختند

تا سند سوختن نويسنده شان باشند

پروانه ها

آخ تصور كن

آن ها در انديشه چيزي مبهم

كه انعكاس لرزاني از حس ترس و اميد را

در ذهن كوچك و رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديك مي شوند

يادم مي آيد روزگاري ساده لوحانه

صحرا به صحرا و بهار به بهار دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم

عشق را چگونه مي شود نوشت

در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت

ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است

وگرنه چشمانم را مي بستم

و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند

من تو را او را كسي را دوست مي دارم


حسین پناهی

Saturday, September 22

Are You Listening God?


Photo:Donna Geissler



So many folks feel so alone

They feel that they have failed

They don’t know where to go

They feel their ship in life has sailed

They have forgotten God it seems

Or think that He doesn’t care

They need a new direction

A direction He would love to share

Nothing can be so bad in life

That can’t be fixed inside our heart

A serious talk to God will help

At least it’s a brand new start

So try it, my friend just once and see

If your heart doesn’t change its state

Just say, “Are you listening, God?

And a commitment to Him you can make!

Monday, September 17

سلام

آقا کاوه عزیز سلام
من همچنان نمی تونم وارد صفحه کامنت خودم وبقیه اونهایی که تو بلاگ اسپات هستن بشم
البته تو صفحه لاگ این هم نمی تونم برم جدیدا یه راه دیگه پیدا کردم که وارد هوم پیجم میشم
البته اگه اینم از کار نیفته
خلاصه بساطی دارم با این بلاگ اسپات
می خواستم یه جوری آرشیو رو تو یه وبلاگ دیگه مثل بلاگ اسکای و ... منتقل کنم
دیدم شدنی نیست

خلاصه اینکه فعلا کامنتارو تو صفحه اصلی جواب می نویسم


این شاعر رو من خودم آشنایی زیاد ندارم
این شعرشو خوشم اومده بود نوشتمش
شعراشوزیاد نخوندم
!خلاصه می بخشین که اطلاعات ناقصه

Friday, September 14

باور نکن تنهایی ات را


باور نکن تنهایی ات را

باور نكن تنهايي ات را

من در تو پنهانم،تو در من


از من به من نزديكتر تو

از تو به تو نزديكتر من


باور نکن تنهایی ات را

تا یک دل و یک درد داریم

تا در عبور از کوچة عشق

بر دوش هم سر می گذاریم


دل تاب تنهایی ندارد

باور نکن تنهایی ات را

هر جای این دنیا که باشی

من با توام تنهای تنها


من با توام هر جا که هستی

حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه،یک روز

با هم در این عالم نباشیم


این خانه را بگذار و بگذر

با من بیا تا کعبة دل

با ور نکن تنهایی ات را

من با توام منزل به منزله،یک روز

با هم در این عالم نباشیم


این خانه را بگذار و بگذر

با من بیا تا کعبة دل

با ور نکن تنهایی ات را

من با توام منزل به منزل


اهورا ایمان

Thursday, September 13

Autumn Flowers


Photo:Mike Jones





They look a little tired now

Perhaps you too have seen

They aren’t so bright and sparkly

For the weather’s turning mean

The nights are noticeably cooler
The sun comes out quite slow

The little faces of flowers

Don’t have that summer glow

But that’s okay, of course

For the season has to change

As nature takes a drastic turn

So winter can be arranged!




Marilyn Lott

Tuesday, September 11

سلام

photo:Missy Jenkins


سلام

آقا کاوه و پرشین عزیز ممنون از این که برام کامنت گذاشتین

و به وبلاگم سر میزنین

اینارو من اومدم تو قسمت کامنت ها بنویسم ولی متاسفانه صفحه کامنت باز نمیشد البته

خود صفحه لاگ این هم چند هفته ای بود که باز نمیشد الان شانسی رفت

توی صفحه کامنته وبلاگ شما هم نمیره


منیژه جان از تو هم ممنون راستی کپی ها نرسید ها

Friday, August 31

از این روست که جهان را دوست می دارم


Sascha Huttenhain




برای چيدن گل سرخ، نه ارّه بياور، نه تبر! سرانگشتِ ساده‌ی همان ستاره بی‌آسمانم ... بس

، تا هر بهار به بدرقه‌ی فروردين، هزار پاييز پريشان را گريه کنم

- هم از اين‌روست که خويشتن را دوست می‌دارم

برای کُشتن من، نه کوه و نه واژه، اشاره‌ی خاموش نگاهی نابهنگامم ... بس

تا معنی از گل سرخ بگيرم و شاعر شوم

- هم از اين روست که ترا دوست می‌دارم

برای مُرده‌ی من، نه اندوهِ آسمان و نه گور زمين، تنها کابوس بی‌بوسهْ‌رفتنِ مرا از گفتگوی گهواره بگير

. من پنجه‌ی پندار بر ديدگان دريا کشيده‌آم

پس شکوفه‌کن ای ناروَن، ‌ای چراغ، ای واژه

! اينجا پروانه و پری به رويا‌ی مزمور ماه، دريچه‌ای برای دل من آورده‌اند

- هم از اين روست که جهان را دوست می‌دارم




سید علی صالحی

ای دل


آه، ای دل! تو ژرف دریایی
کس چه داند درون دریا چیست
بس شگفتی که در نهان تو هست
وز برون تو هیچ پیدا نیست
تیغ خورشید- با بُرندگیش
دل دریای تیره را نشکافت

موج مهتاب - آن غبار سفید
اندرین راز سبر، راه نیافت
روی دریا دوید بوسه ی باد
لیک، از وی اثر به جای نماند
چلچراغ ستارگان در او
شب شکست و سحر به جای نماند
آه، ای دل! تو ژرف دریایی
هیچ کس درنیافت راز تو را
کس ز سُکرِ نگاه، باده نریخت
ساغر دلکش نیاز تو را
سوختی... سوختی ز گرمی ی ِ عشق،
همه چون یخ فسرده ات گفتند
هر تپش از تو جان سختی داشت
خلق، خاموش و مرده ات گفتند
با همه تیرگی که در دریاست،
بس کسان رخت سوی او بردند
باز دریا هزار مونس داشت،
گرچه نگشوده راز وی، مُردند
خون شد این دل ز درد تنهایی،
کس چرا سوی او نمی اید؟
آه! دریاست دل، چرا در او
کس پی جست و جو نمی آید...؟




سیمین بهبهانی

Friday, August 24

من و تو یکی دهانیم




من و تو یکی دهانیم ، که با همه آوازش به زیباتر سرودی خواناست
من و تو یکی دیدگانیم ،که دنیا را هر دم منظره خویش ، تازه تر می سازد




احمد شاملو

به من گفت بیا


Photo: Toni Frissell






به من گفت بیا

به من گفت بمان

به من گفت بخند

به من گفت بمیر

آمدم

ماندم

خندیدم

مردم

Thursday, August 16

Gustav Klimt



چشمان تو


نیمروز


زندگیه منند

Wednesday, August 8

بوی دیوار و دل دل آبی دریا می آمد

photo:Toby Vandenack

اگر می‌آمدی، می‌دانستی چرا هميشه، رفتن به سوی حريمِ علاقه آسان و

باز آمدن از تصرفِ بوسه دشوار است

! راستی مگر نشانیِ ما همان کوچه‌ی پيچک‌پوشِ دريا نبود؟ پس من اينجا چه می‌کنم؟

از اين چند چراغِ شکسته چه می‌خواهم؟

اينجا هيچ‌کدام از اين همه پنجره‌ی پلک‌بسته‌ی غمگين هم

نمی‌داند کدام ستاره در خوابِ ما گريان است

. من البته آن شب آمدم آمدم حتی تا همان کاشیِ لَبْ‌لعابیِ آبی

تا همان کاشیِ شبْ شکسته‌ی هفتم

، اما جز فال روشنی از رازِ حافظ و عَطرِ غريبی از گيسوی خيسِ تو با من نبود

. آمدم، در زدم، بوی ديوار و دلْ‌دلِ آبی دريا می‌آمد

، نبودی و هيچ همسايه‌ای انگار تُرا نمی‌شناخت

، ديگر از آن همه کاشی از آن همه کلمه، کبوتر و ارغوان

انگار هيچ نشانه‌ی روشنی نبود

، کسی از کوچه نمی‌گذشت تنها مادری از آوازِ گريه‌های پنهانی

از همان بالای هشتیِ کوچه می‌آمد

، نه شتابی در پيش و نه زنبيلی در دَست

فقط انگار زير لب چيزی می‌گفت

. خاموش و خسته صبور و بی‌پاسخ از کنار ناديده‌ام گذشت

..............


سید علی صالحی

Sunday, July 29

فاصله نامها


ميان شب و روز، فاصله‌ای‌ست

که گرگ و ميشِ گمان من و پسينِ آسمانش می‌نامند

. ميان سکوت و پچپچه، فاصله‌ای‌ست

که تصميمِ ترنمی در پسِ پنهانِ سينه‌اش می‌نامند

. ميان زادنِ پيله و آسمان پروانه، فاصله‌ای‌ست

که آرامشِ انتظار و ترانه‌ی تکاملش می‌نامند

. ميان گونه‌ی نوزاد و لبانِ نوبالغ من، فاصله‌ای‌ست

که سايه‌روشنِ ميلِ غريبِ ملکوتش می‌نامند

. ميان همين شد آمدِ اندوهِ آدمی، فاصله‌ای‌ست

که بغض بی‌قرار گريستنش می‌نامند

. ميان سرانگشتِ سرودن و اين دفتر سپيد، فاصله‌ای‌ست

که بارانِ بی‌امان تغزل و ترانه‌اش می‌نامند

. ميان ماه و اين کوچه‌ی منتظر، فاصله‌ای‌ست

که پرده‌پوشِ نابهنگامِ سحابی‌اش می‌نامند

. ميان فتيله و کورسوی کبريتِ نمور، فاصله‌ای‌ست

که ترديد تداوم شب بی‌پايانش می‌نامند

. ميان خواب شبانه و بيداری سَبَق، فاصله‌ای‌ست

که رويایِ سبکبالِ نوش‌انديشِ کودکانه‌اش می‌نامند

. ميان چکامه‌ی شبنم و رگبرگِ بابونه، فاصله‌ای‌ست

که خواهشِ خاموشِ تشنگی‌اش می‌نامند

. اما ميان من و تو ... ای تغزلِ مغموم! فاصله‌ای‌ست

که ميان همه‌ی مفاهيم آسيمه‌ام هنوز ناميش نيست

! ناميش نيست



سيد علي صالحي

Wednesday, July 25

تمام جنگاي دنيا شدن مشمول آتش بس


تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

!جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته

!جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست

!جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضد شورش نیست

!نه بمب هسته‌ای داره، نه بمب‌افکن نه خمپاره

!دیگه هیچ بچه‌ای پاشو روی مین جا نمی‌زاره

!همه آزاده آزادن، همه بی‌درد بی‌دردن

!تو روزنامه نمی‌خونی، نهنگا خودکشی کردن

!جهانی را تصور کن، بدون نفرت و باروت

!بدون ظلم خود کامه، بدون وحشت و تابوت

!جهانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی

!لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی

!تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه

!اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه

!تصور کن جهانی را که توش زندان یه افسانه‌س

!تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتش‌بس

!کسی آقای عالم نیست، برابر با هم‌اند مردم

!دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونه‌ی گندم

!بدون مرزو محدوده، وطن یعنی همه دنیا

!تصور کن تو می‌تونی بشی تعبیر این رویا

Friday, July 20

!بچه ها چه فرقي با بزرگترها دارند


بچه ها به غير از زيبايي هاي اطرافشون چيزي نمي بينن. ولي بعضي بزرگترها فقط دنبال ديدن زشتي ها هستن

بزرگترها از هيچ و پوچ يا بهتره بگيم دلايل كاملا منطقي قهر و دعوا مي سازن و در آخر كار رو به جايي ميرسونن كه بهترينش قهر يك ساله و بدترينش ترك هميشگيشون و در موارد زناشويي جداييه

در حالي كه بيشترين مدت قهر بچه ها يك ساعت و در آخر هم آشتي آشتي هر دو بريم تو كشتيه

تو دنياي بچه ها هر كي زودتر بگه دوست دارم برنده ست ولي تو دنياي بزرگترها هر كي زودتر بگه دوست دارم بازنده ست

بچه ها هميشه دوست دارن ياد بگيرن و بزرگترها دوست دارن هميشه ياد بدن

بچه ها القاب يا بهتره بگيم مسووليت رو راحت قبول ميكنن و با عشق پيگيرش هستن ولي بزرگترها از قبول اين القاب يا مسووليت هايي مثل همسر، پدر و مادر هراس دارن

بچه ها خيلي راحت نشون ميدن كه دوست دارن هيشه با كي باشن و از كي بدشون مياد ولي بزرگترها در بعضي مواقع كساني رو كه دوست دارن پيش اونا باشن خرد ميكنن و براي حفظ منافع با كسي ميرن كه مي دونن از اون بدشون مياد

بچه ها خيلي راحت از طرف مقابلشون مي خوان كه براشون كاري انجام بده يا باهاش جايي بيان و يا كاري رو به خاطر اون انجام نده ولي بزرگترها لقمه رو صد بار دور سرشون مي چرخونن و در آخر هم طرف مقابل منظورشون رو درك نمي كنه و سوتفاهم ايجاد ميشه

بچه ها منظور خودشون رو واضح بيان مي كنن ولي بزرگترها از يه جمله مي تونن هزار و يك منظور داشته باشن

بچه ها براي رسيدن به هدف دست به همه كاري مي زنن ولي نه هر كاري در صورتي كه بزرگترها براي هدف خودشون به هر كاري دست مي زنن

بچه ها حتي با گرفتن يه توپ يا سيب خوشحال ميشن ولي بعضي مواقع اگه دنيا رو به بزرگترها بدي لذت زيادي نمي برن

بچه ها آب رو تو فنجون كوچيكشون چاي ، آبميوه ، قهوه ، نوشابه و ... فرض مي كنن و از خوردنش لذت مي برن ولي بزرگتا به دنبال بهترين ها هستند و تازه بعدش هم ايراد ميگيرن

بچه ها تو عالم خودشون سرشون بره حرفشون نميره و بعضي بزرگترها حرف 5 دقيقه قبل رو هم قويا تكذيب مي كنن

.......

از الناز - ف

Thursday, July 19

در واپسين شب آن هزاره رويا

By:Elvira Amrhein

روزی روزگاری دور، در خواب عاطفه

رازی از آواز علف با من بود

. من اگر می‌گفتم آب

! روسریِ کوچکِ ابری بر کلاله‌ی کوه

کبود مايل به خاکستری می‌شد

. من اگر به آينه می‌گفتم اين معنی فانوس و کنايه کافی نيست

می‌رفت و برايم تمام انعکاسِ ماه را از شبِ غَرناطه می‌آورد

. می‌رفت و دقيقه‌ئی از ساعت پنج عصر

پيراهنِ لورکا را بر بام پريانِ پرده‌پوش می‌افراشت،

و بعد از غروب هر پنج‌شنبه‌ی انتظار ... می‌دانست

می‌دانست که تخيلِ استعاره و پندار پرگار پُر از

ولوله‌ی واژگان دواير و درياست

. و باز می‌آمد و آوازی برای اسبِ توما می‌خواند

توما بوی هجرتِ مصرعی در خوابِ رباعی می‌داد

توما دختری از نژادِ تنفس واژه و

قبيلهِ نقره فامِ اترک بود


سيد علي صالحي

نارگيل


:يك ضرب المثل قديمي مي گه

!ميمون پير دستش رو داخل نارگيل نمي كنه
در هندوستان شكارچي ها براي شكار ميمون سوراخ كوچيكي در نارگيل ايجاد مي كنن يه موز در اون ميذارن
و زير خاك پنهانش مي كنن . ميمون دستش رو به داخل نارگيل ميبره و به موز چنگ ميندازه اما ديگه
نمي تونه دستش رو بيرون بكشه چون مشتش از دهانه خارج نميشه. فقط به خاطر اين كه حاضر نيست
ميوه رو رها كنه.اينجا ميمون درگير يه جنگ ناممكن معطل مي مونه و بالاخره شكار ميشه.
همين ماجرا دقيقا در زندگي ما هم رخ ميده.ضرورت دستيابي به چيزاي مختلف در زندگي ما رو زندانيه اون چيزا ميكنه.در حقيقت متوجه نيستيم كه از دست دادن بخشي از چيزي بهتره تا از دست دادن كل اون چيز
تو تله گرفتار ميشيم اما از چيزي كه به دست آورديم دست نمي كشيم. خودمون رو عاقل مي دونيم
اما ( از ته دل ميگيم) مي دونيم كه اين رفتار يه جور حماقته


از پائولو كوئيليو

آخيش


بالاخره وبلاگ باز شد

Thursday, July 12

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است

Photo by: Alecu Grigore

صدا كن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد
و خاصيت عشق اين است
كسي نيست
بيا زندگي را بدزديم
آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زودتر چيزها را ببينيم
ببين، عقربك‌هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي‌كنند
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي‌ام
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را
مرا گرم كن
و يك‌بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ
اجاق شقايق مرا گرم كرد
در اين كوچه‌هايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي‌ترسم
من از سطح سيماني قرن مي‌ترسم
بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات
اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا
و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت‌هاي تو، بيدار خواهم شد
و آن وقت
حكايت كن از بمب‌هايي كه من خواب بودم، و افتاد
حكايت كن از گونه‌هايي كه من خواب بودم، و تر شد
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند
در آن گيروداري كه چرخ زره‌پوش از روي روياي كودك گذر داشت
قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد
چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد
و آن وقت من، مثل ايماني از تابش "استوا" گرم
تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد

سهراب سپهری

Thursday, June 28

حالا ديگر دير است


حالا ديگر دير است

من نام كوچه های بسياری را از ياد برده ام

نشانی خانه های بسياری را از ياد برده ام!...

و اسامی آسان نزديكترين كسان دريا را

اراستی آيا به همين دليل ساده نيست كه ديگر هيچ نامه ای به مقصد نمی رسد

نه ری را سالها و سالها بود كه در ايستگاه راه آهن

در خواب و خلوتِ ورودی همه شهرها، كوچه ها، جاده ها، ميدان ها

چشم به راه تو از هر مسافری كه می آمد سراغ كسی را می گرفتم...

كه بوی ليموی شمال وشب حلال دريا را می داد

چقدر كوچه های خلوت بامدادی را خيسِ گريه رفتم... و

در غم غروب باز آمدم

من می دانستم تو از ميان روشن ترين رؤياهای روزگا

رتنها ترانه های ساده مرا برگزيده ای

چرا كه من هنوز هم خسته ترين برادر همين سادگانِ زمينم!

ری را هر بار كه نام تو بر دفتر گريه های من جاری شدمردمانی را ديدم

كه آهسته می آمدندهمانجا در سايه سار گريه و بابونه،

عطر تو را از باغ پروانه به خواب كودكان خود می خواندند

مردمان می فهمندمردمان ساكت و مردمان صبور می فهمند

مردمان ديری ست كه از راز واژگان ساده من

به معنایِ بعضی از آوازها رسيده اند ...رازی دارد

اين سادگی ...اين رسیدن رؤيا... معلوم است

كه بعد از نامه ها مرا آوازی از تحمل اوقات گريه آموخته اند

كجا می روی حالا؟...بيا ،

هنوز تا كشف نشانی آن كوچه... حرفِ ما بسيار و وقتِ ما اندك و

آسمان هم كه بارانی ست ،

اصلاً فرض كه مردمان هنوز درخوابند،

فرض كه هيچ نامه ای هم به مقصد نرسيد،

فرض كه بعضی از اينجا دور

حتی نان از سفره و كلمه از كتاب...

شكوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند

با رؤياهامان چه می كنند؟

Sunday, June 24

love me

photo:laura monaha


Love me , in the spring time, when all is green & new,
Love me , in the summer, when the sky is so blue,
Love me , in the autumn, when the leaves are turning brown,
Love me , in the winter, when the snow is falling down.

Love me when I m happy, and even when I am sad.
Love me when I m good, or when I m so bad.
Love me when I m pretty, or if my face is plain.
Love me when I m feeling good, or when I am feeling pain.

Love me always darling, in the rain or shining sun,
Love me always darling, after all is said & done,
Love me always darling, untill all our life is throush,
Love me always darling, For I ll be loving you.

Amanda,Nicole,Martinez

Friday, June 22

رابطه


رابطه از يه نگاه شروع ميشه! از يه لبخند،از يه كلمه مثله سلام! از يه كارت تبريك، از يه سوال كه ميتونه روحتو زير و رو كنه
رابطه گاهي با يه سفر شروع ميشه! توي راه مي بينيش. باهاش همسفر ميشي. تو كشتي كنارش ميشيني.با هم به مرغاي درييايي غذا ميدين.تا جايي كه احساس ميگه ، دلش واسه دوباره ديدن اون همسفر تنگه

رابطه گاهي با اومدن يه آدم سرزنده و شاد، به محيط خشك يه اداره شروع ميشه. يه آدم تازه كه دنيا رو جور ديگه مي بينه. چيزايي رو به تو يادآور ميشه كه تا به حال نيده بوديش.بهش دقت نكرده بودي. يه آدمي كه با لهجه روحش حرف مي زنه.ميتونه با طنز لطيفش تو رو بخندونه

رابطه گاهي با خوندن يه شعر، شروع ميشه! وقتي شعر مي خوني ، آدما رو ميبري به اعماق جايي كه كمتر فرصت سرزدن بهش داري . يه كتاب كه نه نويسنده شو ديدي ، نه مي شناسي. نه تا به حال به زبون مادري اون ، حرف زدي. اما وقتي قصه شو مي خوني ، با تجربه هاش آشنا مي شي. يه جايي روحت با روح اون تلاقي مي كنه.حرفاش واست انگيزه ميشه

.رابطه گاهي با يه دكمه روي صفحه كي بورد، شروع ميشه. يهو مي برتت اونور دنيا، اونور شهر و ديارت

.رابطه گاهي با يه احوال پرسي تو صف نون يا تاكسي يا اتوبوس شروع ميشه

. گاهي وقتا با توجه تو شروع ميشه.توجه به اين كه چرا امروز چشماي همكارم غمگينه؟ چرا امروز حوصله نداره؟

هر كاري كه ميكني رفيق ، هر كلامي كه به زبون مياري هر قصد و تصميمي كه ميگيري ، يا به زيبايي يه رابطه تداوم مي بخشه يا عمر لحظه هاي آشنايي رو كم ميكنه

Friday, June 15

خرد و ريزهاي ارزان زندگي


قبلا گفته باشم

منظورم از جهان

همين خُرد و ريزهای ارزانِ زندگی‌ست

و من

جهان را به روشنی، به رويا، به راه می‌خواهم

آدمی را به عيش، علاقه، آسوده‌گی

چه می‌شود اگر زندگی

زندگی باشد

ما آسان باشيم

آسمان، وسيع آوازها، عجيب

اصلا نگرانِ نگفتن نباشيم

برويم پُشتِ سرمان را تا هفت پُشتِ هر چه بی‌خيال ... نگاه نکنيم

خيال کنيم رفته‌ايم، خُل شده‌ايم داريم

خيره به خوابِ خودمان خوابِ خودمان را می‌بينيم

من بارها شورِ گلویِ قناری را

سيرتر از تَرَشُحِ بوسه نوشيده‌ام

می‌دانم ظهرِ تابستان است

اما به ياد می‌آورم روزگاری

در اين حدود دختری بود به اسمِ عجيب

شما "دير آمدی ری‌رایِ" مرا خوانده‌ايد؟

و ياد می‌آورم نيما رفته بود يوش

رفته بود بَلَده رفته بود کَنْدَلوس

اما فروغ نزديک است

تمامِ راه تا قهوه‌خانه‌ی چای و گليم و گفت‌وگو

بادهای شمالی با ما بودند

بنفشه با ما بود

بوسه با ما بود بَنان با ما بود

و ماه ... که لُختِ مادرزاد است هنوز

و اين تو گفتنِ تو چقدر آشناتر از اسامیِ

بعضی روزهای روشن است.

من به همين دليل از شدتِ شاعری ... گاه شبيهِ شما می‌شوم

اعتماد به آوازهایِ آسمان

. آخرين فرصتِ مسافرانِ مهتاب است

تا شما از خورده‌بُرده‌های حضرات حرف می‌زنيد

من هم می‌روم کلماتم را بياورم می‌آورم

می‌ريزمشان وسطِ سايه‌های نور

بعد باران‌ها را جدا می‌کنيم

بوسه‌ها، بنفشه‌ها را جدا می‌کنيم

جهان و آدمی، جهانِ آدمی را جدا می‌کنيم

... راز، روشنی، رويا، راه زندگی، علاقه، عيش،‌ آسوده‌گی

دنيا دارد آبیِ مايل به خوابِ خدا می‌شود

نگفتم منظورم از جهان

همين خُرد و ريزهای ارزانِ زندگی است

پَتو از رويت نَرَوَد

بادِ شمال سرد است هنوز

سيد علي صالحي

اولين و آخرين


خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش

ماييم كه يا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم هر پسين

اين روشناي خاطر آشوب

در افق هاي تاريك دوردست نگاه ساده فريب كيست كه

همراه با زمين مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟اي راز اي رمزاي

همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين




حسين پناهي

Having someone like you


I am just beginning
To make some definite changes
in my life
Some of them will take time,
Some will cause me grief,
Some will mean risk
And a lot of growing pains,too
But whatever the case,
I know I will make it …

It s having someone like you
To see me through both
the good tims and the bad
that makes me so sure …

Gail Nishimoto

ع ش ق


خبرنگاري مدام در تعقيب آلبر كامو نويسنده فرانسوي بود و از او مي خواست
كارش رو به تفصيل و با جزييات كامل توضيح بده. نويسنده رمان طاعون در
حالي كه از پاسخ دادن طفره مي رفت گفت: من فقط مي نويسم، ديگران هستند
كه با قضاوتهاشون مي گن آثار منو چي مي فهمند

اما خبرنگار قانع نشد و ساكت نموند.يه روز عصر بالاخره تونست كامو رو تو كافه تريايي تو پاريس ملاقات كنه
به كامو گفت: انتقاد سازنده باعث ميشه تا يه موضوع عميق مطرح بشه. و بعد از اون پرسيد: اگه به شما بگم
لازمه كتابي درباره جامعه بنويسيد، اون رو مي پذيريد و يا اون رو به جنگ مي طلبين و با اون مخالفت مي كنيد؟
و كامو پاسخ داد:البته كه قبول مي كنم. اين كتاب صد صفحه داره كه نود و نه صفحه اون سفيده وهيچ چيز
در اون صفحات نوشته نميشه. اما در پايان صدمين صفحه مي نويسم كه : تنها وظيفه انسان عشق ورزيدنه


پائولو كوئليو



سادگی را من از نهانِ يک ستاره آموختم

پيش از طلوعِ شکوفه بود

شايد با يادِ يک بعداز ظهرِ قديمی آن قدر ترانه خواندم

تا تمامِ کبوترانِ جهان شاعر شدند


سادگی را من از خوابِ يک پرنده در سايه‌ی پرنده‌يی ديگر آموختم

باد بوی خاصِ زيارت می‌داد و

من گذشته‌ی پيش از تولدِ خويش را می‌ديدم

ملايکی شگفت مرا به آسمان می‌بُردند،

يک سلولِ سبز در حلقه‌ی تقديرش می‌گريست، و

از آنجا آدمی ... تنهايیِ عظيم را تجربه کرد. دشوار است ...

ری‌را هر چه بيشتر به رهايی بينديشی گهواره‌ی جهان

کوچک‌تر از آن می‌شود که نمی‌دانم چه ...! راهِ گريزی نيست

تنها دلواپسِ غَريزه‌ی لبخندم، سادگی را من از همين غَرايزِ عادی آموخته‌ام


سيد علي صالحي

Saturday, May 26

آسمون سينه ما خيلي وقته بي ستارست

زوركي نخند عزيزم مي دونم اومدي بازي

نمي خوام اين اخرين بازي زندگيم ببازي

خودتو راحت كن و فكر كن كه جبران گذشتست

از منم مي گذره اما به دلت چاله نسازي

اومدي بشكني، بشكن ،از من ساده چي مونده

قبل تو هر كي بوده تموم تاروپودم و سوزونده

تو هم از يكي ديگه سوختي مي خواي تلافي باشه

بيا اين تو ودل و باقيه احساسي كه مونده

دل ما اونقده پارست موندنش مرگ دوبارست

اسمون سينه ي ما خيلي وقته بي ستارست

هميني كه باقي مونده واسه دلخوشي تو بشكن

تيكه تيكه هامو بردن اخرينشم تو بكن

نمي خوام بگذره عمري خسته شي واسه فريبم

يقتو نمي گيره هيچكس اخه من اينجا غريبم

بزن و برو عزيزم مثل هر كس كه زدو برد

طفلي اين دل كه هميشه به گناه ديگرون مرد

نفرتت رو از غريبه سر يك غريب خراب كن

خنده ي كوتاه من رو بيا گريه كن عذاب كن

مهمم نيست كه چه جرمي يا گناهي اين سزاش

باقيه دلم يه مشت خاك همينم مي خوام نباشه

عقده هاي يك شكسته خالي كن سر دل من

ديگه متروك مونده و سرد، خاك پير ساحل من

از نگاهات خوب مي فهمم كه تو فكرت يه فريبه

بازي بسته پاشو بشكن، من غريب و تو غريبه

دل ما اونقده پارست موندنش مرگ دوبارست

اسمون سينه ي ما خيلي وقته بي ستارست

هميني كه باقي مونده واسه دلخوشي تو بشكن

تيكه تيكه هامو بردن اخرينشم تو بكن

نمي خوام بگذره عمري خسته شي واسه فريبم

يقتو نمي گيره هيچكس من كه با خودم غريبم

بزن و برو عزيزم مثل هر كس كه زدو برد

طفلي اين دل كه هميشه به گناه ديگرون مرد
رضا صادقي

Tuesday, May 22

حالا هزار سال تمام است



حالا هزار سالِ تمام است که هر از گاه برمی‌گردم

پايين‌تر از دره‌ای دور

رو به رديفِ صنوبرانِ سوخته می‌نگرم
آنجا هميشه پيش از غروب

مَحرمانِ مخفی‌ترين ترانه‌های مگو

سايه‌سارِ ترا بر ديوارِ مُشرف به چينه‌های شکسته ديده‌اند

می‌آيی، پيراهنِ کبودِ بارانخورده‌ای را در باد

رو به رويای خورشيدِ خسته می‌گيری

دست به دامنِ روشنايی، دعا می‌کنی

درها، دريچه‌ها و ميله‌ها را می‌شمری

ميله‌ها و نامهای مردگان را می‌شمری، و

شب، تازه از اشتياقِ آن همه قرار
آن همه علاقه،‌ آن همه آدمی

می‌فهمی که ديگر هيچ خط و خبری نخواهد رسيد

تنها كلماتی برهنه در هوا

بی‌راه و بی‌رويا بر بوته‌های گُنگِ گريه فرو می‌شوند
تا سالها بعد، بر خوابِ خاطراتی تشنه

شايد که شبنم و ستاره ببارد شايد که بوسه با باران، شايد ... حالا
هزار سالِ تمام است که هر از گاه برمی‌گردی

دَمی در برابرِ درگاهِ بسته درنگ می‌کنی
همانجا انگار که آوازِ عزيزی از دريا شنيده باشی

آهسته از گورهای گمشدگان می‌پرسی
آيا کسی در اين حدود، رويای روشنايی را نديده است؟ حالا هزار سالِ تمام است

که هر از گاه برمی‌گرديم پُشتِ بوته‌های گنگِ گريه می‌نشيني
کلماتِ برهنه را پنهان و پوشيده می‌نگريم

... و باز سايه‌سارِ ديگرانی بر ديوار


سيد علي صالحي

Friday, April 6

داستان زندگي


دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزارسال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زنگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اما... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زیسته بود

چند عكس زيبا از عكسهايي كه من و خواهرم گرفتيم



اين امير ارسلان كوچولو برادرزادمه كه الان 8 ماهشه.

سبزه ساله 86
تهران
تهران

تهران
ساحل جنوب
شهر ري ،حياط شاه عبدالعظيم
شاه عبدالعظيم
دركه

دركه

گنو منطقه اي در جنوب
گنو
مزرعه گوجه فرنگي حوالي كهورستان ،جنوب ايران
باغ نارنج ، رودان ، جنوب

امامزاده سيد مظفر ، بندرعباس


شنيدين ميگن گاو صندوق، حالا اينم يه صندوق فلزي به شكل گاو، درش وسط شكمشه ،اينجا عمارت سعدآباد
هفت سين 86 عمارت سعد آباد
سعدآباد
خانه طباطباييها ،كاشان
باغ فين كاشان