Sunday, July 29

فاصله نامها


ميان شب و روز، فاصله‌ای‌ست

که گرگ و ميشِ گمان من و پسينِ آسمانش می‌نامند

. ميان سکوت و پچپچه، فاصله‌ای‌ست

که تصميمِ ترنمی در پسِ پنهانِ سينه‌اش می‌نامند

. ميان زادنِ پيله و آسمان پروانه، فاصله‌ای‌ست

که آرامشِ انتظار و ترانه‌ی تکاملش می‌نامند

. ميان گونه‌ی نوزاد و لبانِ نوبالغ من، فاصله‌ای‌ست

که سايه‌روشنِ ميلِ غريبِ ملکوتش می‌نامند

. ميان همين شد آمدِ اندوهِ آدمی، فاصله‌ای‌ست

که بغض بی‌قرار گريستنش می‌نامند

. ميان سرانگشتِ سرودن و اين دفتر سپيد، فاصله‌ای‌ست

که بارانِ بی‌امان تغزل و ترانه‌اش می‌نامند

. ميان ماه و اين کوچه‌ی منتظر، فاصله‌ای‌ست

که پرده‌پوشِ نابهنگامِ سحابی‌اش می‌نامند

. ميان فتيله و کورسوی کبريتِ نمور، فاصله‌ای‌ست

که ترديد تداوم شب بی‌پايانش می‌نامند

. ميان خواب شبانه و بيداری سَبَق، فاصله‌ای‌ست

که رويایِ سبکبالِ نوش‌انديشِ کودکانه‌اش می‌نامند

. ميان چکامه‌ی شبنم و رگبرگِ بابونه، فاصله‌ای‌ست

که خواهشِ خاموشِ تشنگی‌اش می‌نامند

. اما ميان من و تو ... ای تغزلِ مغموم! فاصله‌ای‌ست

که ميان همه‌ی مفاهيم آسيمه‌ام هنوز ناميش نيست

! ناميش نيست



سيد علي صالحي

Wednesday, July 25

تمام جنگاي دنيا شدن مشمول آتش بس


تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

!جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته

!جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست

!جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضد شورش نیست

!نه بمب هسته‌ای داره، نه بمب‌افکن نه خمپاره

!دیگه هیچ بچه‌ای پاشو روی مین جا نمی‌زاره

!همه آزاده آزادن، همه بی‌درد بی‌دردن

!تو روزنامه نمی‌خونی، نهنگا خودکشی کردن

!جهانی را تصور کن، بدون نفرت و باروت

!بدون ظلم خود کامه، بدون وحشت و تابوت

!جهانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی

!لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی

!تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه

!اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه

!تصور کن جهانی را که توش زندان یه افسانه‌س

!تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتش‌بس

!کسی آقای عالم نیست، برابر با هم‌اند مردم

!دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونه‌ی گندم

!بدون مرزو محدوده، وطن یعنی همه دنیا

!تصور کن تو می‌تونی بشی تعبیر این رویا

Friday, July 20

!بچه ها چه فرقي با بزرگترها دارند


بچه ها به غير از زيبايي هاي اطرافشون چيزي نمي بينن. ولي بعضي بزرگترها فقط دنبال ديدن زشتي ها هستن

بزرگترها از هيچ و پوچ يا بهتره بگيم دلايل كاملا منطقي قهر و دعوا مي سازن و در آخر كار رو به جايي ميرسونن كه بهترينش قهر يك ساله و بدترينش ترك هميشگيشون و در موارد زناشويي جداييه

در حالي كه بيشترين مدت قهر بچه ها يك ساعت و در آخر هم آشتي آشتي هر دو بريم تو كشتيه

تو دنياي بچه ها هر كي زودتر بگه دوست دارم برنده ست ولي تو دنياي بزرگترها هر كي زودتر بگه دوست دارم بازنده ست

بچه ها هميشه دوست دارن ياد بگيرن و بزرگترها دوست دارن هميشه ياد بدن

بچه ها القاب يا بهتره بگيم مسووليت رو راحت قبول ميكنن و با عشق پيگيرش هستن ولي بزرگترها از قبول اين القاب يا مسووليت هايي مثل همسر، پدر و مادر هراس دارن

بچه ها خيلي راحت نشون ميدن كه دوست دارن هيشه با كي باشن و از كي بدشون مياد ولي بزرگترها در بعضي مواقع كساني رو كه دوست دارن پيش اونا باشن خرد ميكنن و براي حفظ منافع با كسي ميرن كه مي دونن از اون بدشون مياد

بچه ها خيلي راحت از طرف مقابلشون مي خوان كه براشون كاري انجام بده يا باهاش جايي بيان و يا كاري رو به خاطر اون انجام نده ولي بزرگترها لقمه رو صد بار دور سرشون مي چرخونن و در آخر هم طرف مقابل منظورشون رو درك نمي كنه و سوتفاهم ايجاد ميشه

بچه ها منظور خودشون رو واضح بيان مي كنن ولي بزرگترها از يه جمله مي تونن هزار و يك منظور داشته باشن

بچه ها براي رسيدن به هدف دست به همه كاري مي زنن ولي نه هر كاري در صورتي كه بزرگترها براي هدف خودشون به هر كاري دست مي زنن

بچه ها حتي با گرفتن يه توپ يا سيب خوشحال ميشن ولي بعضي مواقع اگه دنيا رو به بزرگترها بدي لذت زيادي نمي برن

بچه ها آب رو تو فنجون كوچيكشون چاي ، آبميوه ، قهوه ، نوشابه و ... فرض مي كنن و از خوردنش لذت مي برن ولي بزرگتا به دنبال بهترين ها هستند و تازه بعدش هم ايراد ميگيرن

بچه ها تو عالم خودشون سرشون بره حرفشون نميره و بعضي بزرگترها حرف 5 دقيقه قبل رو هم قويا تكذيب مي كنن

.......

از الناز - ف

Thursday, July 19

در واپسين شب آن هزاره رويا

By:Elvira Amrhein

روزی روزگاری دور، در خواب عاطفه

رازی از آواز علف با من بود

. من اگر می‌گفتم آب

! روسریِ کوچکِ ابری بر کلاله‌ی کوه

کبود مايل به خاکستری می‌شد

. من اگر به آينه می‌گفتم اين معنی فانوس و کنايه کافی نيست

می‌رفت و برايم تمام انعکاسِ ماه را از شبِ غَرناطه می‌آورد

. می‌رفت و دقيقه‌ئی از ساعت پنج عصر

پيراهنِ لورکا را بر بام پريانِ پرده‌پوش می‌افراشت،

و بعد از غروب هر پنج‌شنبه‌ی انتظار ... می‌دانست

می‌دانست که تخيلِ استعاره و پندار پرگار پُر از

ولوله‌ی واژگان دواير و درياست

. و باز می‌آمد و آوازی برای اسبِ توما می‌خواند

توما بوی هجرتِ مصرعی در خوابِ رباعی می‌داد

توما دختری از نژادِ تنفس واژه و

قبيلهِ نقره فامِ اترک بود


سيد علي صالحي

نارگيل


:يك ضرب المثل قديمي مي گه

!ميمون پير دستش رو داخل نارگيل نمي كنه
در هندوستان شكارچي ها براي شكار ميمون سوراخ كوچيكي در نارگيل ايجاد مي كنن يه موز در اون ميذارن
و زير خاك پنهانش مي كنن . ميمون دستش رو به داخل نارگيل ميبره و به موز چنگ ميندازه اما ديگه
نمي تونه دستش رو بيرون بكشه چون مشتش از دهانه خارج نميشه. فقط به خاطر اين كه حاضر نيست
ميوه رو رها كنه.اينجا ميمون درگير يه جنگ ناممكن معطل مي مونه و بالاخره شكار ميشه.
همين ماجرا دقيقا در زندگي ما هم رخ ميده.ضرورت دستيابي به چيزاي مختلف در زندگي ما رو زندانيه اون چيزا ميكنه.در حقيقت متوجه نيستيم كه از دست دادن بخشي از چيزي بهتره تا از دست دادن كل اون چيز
تو تله گرفتار ميشيم اما از چيزي كه به دست آورديم دست نمي كشيم. خودمون رو عاقل مي دونيم
اما ( از ته دل ميگيم) مي دونيم كه اين رفتار يه جور حماقته


از پائولو كوئيليو

آخيش


بالاخره وبلاگ باز شد

Thursday, July 12

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است

Photo by: Alecu Grigore

صدا كن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد
و خاصيت عشق اين است
كسي نيست
بيا زندگي را بدزديم
آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زودتر چيزها را ببينيم
ببين، عقربك‌هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي‌كنند
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي‌ام
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را
مرا گرم كن
و يك‌بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ
اجاق شقايق مرا گرم كرد
در اين كوچه‌هايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي‌ترسم
من از سطح سيماني قرن مي‌ترسم
بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات
اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا
و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت‌هاي تو، بيدار خواهم شد
و آن وقت
حكايت كن از بمب‌هايي كه من خواب بودم، و افتاد
حكايت كن از گونه‌هايي كه من خواب بودم، و تر شد
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند
در آن گيروداري كه چرخ زره‌پوش از روي روياي كودك گذر داشت
قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد
چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد
و آن وقت من، مثل ايماني از تابش "استوا" گرم
تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد

سهراب سپهری