بايد به اميدِ آينهای، علاقهی اتفاقی، چيزی خيالِ آرامشی ... آمده باشند
آمدهاند از پای اضطراب و تنفسِ آسمان افتادهاند
ما نگاهشان میکنيم
خودِ ما هستند، همان عده که آنجا کنارِ چالهی آتش نشستهاند
جلوتر میرويم يواشيواش میفهميم ما بیهوده اينهمه راهِ خسته را آمدهايم،
اين آنانِ دورِ نزديک به آسمان هيچ سهمی از تنفس دريا و اضطرابِ ستاره نبردهاند،
ما تشنه به خانه برمیگرديم.
پشيمانیِ بازگشتمان شايد ... زبان به دهان بگير
پس میگويی دست روی دستِ ستاره بگذاريم
گريه کنيم و شب هم هی همين شبِ بلند؟
نه عزيزم میرويم از رويانويسِ نخستِ ستاره میپرسيم
آيا از اين همه روشنايیِ رازآلود
حتی چراغِ شکستهای نصيبِ سادگانِ اين باديه نخواهد شد؟
میگوييم ما مسافريم ممکن است شبی ... کورهراهی سرمان به سنگ بخورد،
يا يک وقتی بارانِ بیهنگامی بگيرد
وُ ما نتوانيم از نيمهراهِ گريه به خوابِ آسمان برگرديم
سقفِ خانههامان شکسته است
اولاد و آينههامان بسيار
بادِ بیخدا هم که پابهراهست! و
چيزهای ديگری و هزار باديهی بیچراغ که چشمْراهِ ماست
ما سکوتِ سختِ اين هه راه را به دندان شکستهايم
باور کنيد جز حرفِ گريه در مسيرِ ما هيچ رَدی از جای پای تبسم باقی نمانده است
. پشتِ سر کسی از غيبتِ پنهانِ ستاره به دريا نمیرسد
ما از بیراههی دورِ دريا آمدهايم، سختی کشيدهايم سکوت کردهايم
شب و روزِ پس چه خواهد شدِ فردا را شمردهايم،
چرا اين همه چراغ در يکی خانه بسوزد
وُ اين همه بسيار و بیچراغ، بیديده، بینشان، بینام وُ بیسراغ؟
آب از سر گذشته بود ما آمده بوديم
يعنی آمديم تا به اجاقِ روشنِ آتش رسيديم،
و بعد خوب که نگاه کرديم، ديديم
ديگر کسی در حوالیِ اضطراب و سوال
وُ همين حرفهای نامربوطِ ترسيده نيست
گفتيم: دريغا شفایِ بیباورِ افسردگانِ زمين
سید علی صالحی
