Wednesday, August 12

روزگار غریبی ست

Photo:Biswajit Panday
دهانت را ميبويند

مبادا گفته باشي دوستت دارم

دلت را مي پويند

مبادا شعله اي درآن نهان باشد

روزگار غريبي است نازنين

روزگار غريبي است نازنين

و عشق را كنار تيرك راه بند تازيانه مي زنند

عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

روزگار غريبي است نازنين

روزگار غريبي است نازنين

و در اين بن بست كج و پج

سرما آتش را به سوگوار سرود و شعر
.فروزان مي دارند


احمد شاملو

Wednesday, July 8

در گلستانه


دشت‌هايي چه فراخ

!كوه‌هايي چه بلند

در گلستانه چه بوي علفي مي‌آمد

!من در اين آبادي، پي چيزي مي‌گشتم

:پي خوابي شايد

،پي نوري، ريگي، لبخندي

.پشت تبريزي‌هاغفلت پاكي بود

، كه صدايم مي‌زد

.پاي ني‌زاري ماندم،

باد مي‌آمد

، گوش دادم:چه كسي با من، حرف مي‌زند؟

سوسماري لغزيد

.راه افتادم

.يونجه‌زاري سر راه

.بعد جاليز خيار، بوته‌هاي گل رنگ

و فراموشي خاك

.لب آبي گيوه‌ها را كندم،

و نشستم، پاها در آب

"من چه سبزم امروزو چه اندازه تنم هوشيار است

!نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه

.چه كسي پشت درختان است؟هيچ

، مي‌چرخد گاوي در كرت

ظهر تابستان است

.سايه‌ها مي‌دانند، كه چه تابستاني است

.سايه‌هايي بي‌لك

،گوشه‌يي روشن و پاك،

كودكان احساس! جاي بازي اين‌جاست

.زندگي خالي نيست

مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست

.آري تا شقايق هست، زندگي بايد كرد

.در دل من چيزي است،

مثل يك بيشه نور

، مثل خواب دم صبح

و چنان بي‌تابم،

كه دلم مي‌خواهد

بدوم تا ته دشت،

بروم تا سر كوه

.دورها آوايي است، كه مرا مي‌خواند


سهراب سپهری

Friday, June 26

بخواه


! نرسيده به را اولِ سايه‌سارِ پُل

گَشتی‌های خسته، کنار هم

نگرانِ روسری‌ها، باد، خنده، دخترانِ دريا

وُ سحرگاهِ جمعه‌ی خردادند

خودشان گاه شايد اگر شب نبود

دلشان می‌خواست

عيشِ اشاره‌ای چشمکِ نازکی از علامت به ها ...! يا

شوخیِ باد و صنوبر و بوسه که بسيار است.

يعنی می‌شود يک شب خوابيد

و صبح از راديو شنيد

باد آزاد است از هر کجا که دلش خواست

اگر خواست از جامهْ‌خوابِ زن و عطر آينه بگذرد

چکارمان دارند نمی‌گذارند با بوسه گفت‌وگو کنيم

چکارمان دارند نمی‌گذارند بپرسيم چکارمان دارند

راديو دارد دروغ می‌گويد

من برمی‌گردم ابتدایِ راه اولِ سايه‌سارِ کوه پايين‌تر از خاطره‌ی دو پاييزِ پيش

: سايه‌روشنِ آرامِ آب دارد دست و رويش را در آخرين چشمه‌ی شب می‌شويد

اندامِ ليزِ نور هم پيداست واژه‌ها وزيدن گرفته‌اند

چه شعر خوشی چه فرصتِ بی‌خوابِ روشنی

دفتر و مدادِ هميشه‌ام با من نيست

اما پسينِ دره‌ی انار پُر از عطرِ دختر و عروسِ نسيم و نیْ‌خوانی باد است

گَشتی‌های خسته می‌خندند

دارم دور می‌شوم آن جا، پايين‌تر از خاطره‌ی دو پاييز پيش

من کلماتِ مخفیِ بسياری لابه‌لایِ سکوت و دلهره جا نهاده‌ام.

مجبورم دوباره برگردم

تمام تعجبم اين است: اين پرنده‌ی تنها چطور به اين دامنه‌ی بی‌دانه عادت کرده است

کوه، راهباريکه‌ی دورِ

"دارآباد" قهوه‌خانه‌ی "غَلاک" استکانی چای

حَبه‌های بلور و کلماتی از خوابِ خرداد و بوسه‌های بی‌جمعه

هی از پهنه‌های نور و ستاره می‌بارند

اما سکوت، صبوری، مُدارا ...! مُدارا کن ترانه‌ی نانوشته

کلماتِ کاملِ من

دخترِ پرده‌نشينِ بی‌خاطره

اين‌جا هرچه غزل هست

از غفلتِ قشنگِ حضرت حافظ به خواب شبنم و ستاره می‌آيد

خاطره‌ی آن همه پاييز گردوها را چيده‌اند

فقط انار هست

ديوارها بلندند

باغ مالِ مردم است

گشتی‌ها خسته‌اند

پس کمی ديگر از پی همين گريه‌ها مُدارا کن

من خوابم را هنوز به تمامی تعريف نکرده‌ام

رگبارها، ترانه‌ها، خاطره‌ها آدمی،

باد، سفر و صبحِ روزی دور، دور، دور که بسياری از دريا گذشته بودند

و ما نمی‌دانستيم. راستی اسامیِ دوستانِ رفته از اين‌جا چه بود؟

چند هزاره از گُم شدنِ کليد و سوختنِ کبوتر و کلماتِ کُشته می‌گذرد؟

هنوز هم کاش می‌شد رفت يک طرفی ترانه‌ای محرمانه خواند

خوابی خوش ديد

شعری تازه سرود

لزومی ندارد باد بفهمد لزومی ندارد آدمی بفهمد



سید علی صالحی

Friday, May 15

عشق و دیوانگی


زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛

فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند

آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند

روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند

خسته تر و کسل تر از همیشه

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛

مثلا" قایم باشک؛

همه از این پیشنهاد شاد شدند

و دیوانگی فورا" فریاد زد

من چشم می گذارم من چشم می گذارم

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد

و به دنبال آنها بگردد

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن

...یک...دو...سه...چهار...

.همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛

اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛

هوس به مرکز زمین رفت؛

دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛

طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد

و دیوانگی مشغول شمردن بود

هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد

و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید

نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت...

هنگامیکه دیوانگی به صد رسید,

عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛

زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود

و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود

دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق

او از یافتن عشق ناامید شده بود

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است. دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد

و دوباره،

تا با صدای ناله ای متوقف شد

عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطران خون بیرون می زد

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود

دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم..»

عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی،

اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»

و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست

Tuesday, April 28

هنوز عده‌ای آنجا کنارِ چاله‌ی آتش نشسته‌اند




بايد به اميدِ آينه‌ای، علاقه‌ی اتفاقی، چيزی خيالِ آرامشی ... آمده باشند

آمده‌اند از پای اضطراب و تنفسِ آسمان افتاده‌اند

ما نگاهشان می‌کنيم

خودِ ما هستند، همان عده که آنجا کنارِ چاله‌ی آتش نشسته‌اند

جلوتر می‌رويم يواش‌يواش می‌فهميم ما بی‌هوده اين‌همه راهِ خسته را آمده‌ايم،

اين آنانِ دورِ نزديک به آسمان هيچ سهمی از تنفس دريا و اضطرابِ ستاره نبرده‌اند،

ما تشنه به خانه برمی‌گرديم.

پشيمانیِ بازگشتمان شايد ... زبان به دهان بگير

پس می‌گويی دست روی دستِ ستاره بگذاريم

گريه کنيم و شب هم هی همين شبِ بلند؟

نه عزيزم می‌رويم از رويانويسِ نخستِ ستاره می‌پرسيم

آيا از اين همه روشنايیِ رازآلود

حتی چراغِ شکسته‌ای نصيبِ سادگانِ اين باديه نخواهد شد؟

می‌گوييم ما مسافريم ممکن است شبی ... کوره‌راهی سرمان به سنگ بخورد،

يا يک وقتی بارانِ بی‌هنگامی بگيرد

وُ ما نتوانيم از نيمه‌راهِ گريه به خوابِ آسمان برگرديم

سقفِ خانه‌هامان شکسته است

اولاد و آينه‌هامان بسيار

بادِ بی‌خدا هم که پابه‌راه‌ست! و

چيزهای ديگری و هزار باديه‌ی بی‌چراغ که چشمْ‌راهِ ماست

ما سکوتِ سختِ‌ اين هه راه را به دندان شکسته‌ايم

باور کنيد جز حرفِ گريه در مسيرِ ما هيچ رَدی از جای پای تبسم باقی نمانده است

. پشتِ سر کسی از غيبتِ پنهانِ ستاره به دريا نمی‌رسد

ما از بی‌راهه‌ی دورِ دريا آمده‌ايم، سختی کشيده‌ايم سکوت کرده‌ايم

شب و روزِ پس چه خواهد شدِ فردا را شمرده‌ايم،

چرا اين همه چراغ در يکی خانه بسوزد

وُ اين همه بسيار و بی‌چراغ، بی‌ديده،‌ بی‌نشان، بی‌نام وُ بی‌سراغ؟

آب از سر گذشته بود ما آمده بوديم

يعنی آمديم تا به اجاقِ روشنِ آتش رسيديم،

و بعد خوب که نگاه کرديم، ديديم

ديگر کسی در حوالیِ اضطراب و سوال

وُ همين حرفهای نامربوطِ ترسيده نيست

گفتيم: دريغا شفایِ‌ بی‌باورِ افسردگانِ زمين



سید علی صالحی

Friday, April 24

گفته بودم زندگی زیباست


Photo:Hana Cowpe






گفته بودم زندگی زیباست"

گفته و نا گفته ای بس نکته ها کاینجاست,

آسمان باز , آفتاب زر , باغهای گل , دشتهای بی در و پیکر

سر برون آوردن گل از درون برف

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب

بوی خاک عطر باران خورده در کهسار

خواب گندمزارها در چشمه مهتاب

آمدن , رفتن , دویدن

عشق ورزیدن , در غم انسان نشستن

پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن

"کار کردن , کار کردن ,......آرمیدن .......



سیاوش کسرایی

Saturday, February 14

Friday, February 6

نام تو


دوستت دارم

عزيزنگاهم را ميجويم در تمناي بوسه هاي تو

و صدايم را بر پهنه ي آسمان رها ميكنم

و نام تو را از انحناي تار پنجم سه تارم مينوازم

لبهايم را در حسرت اصوات نام تو ميگشايم

تا بلکه بتوانم تو رايكبار صدا زنم

و صدايم آنقدر بلند باشد كه

به گوش تو برسدو آنگاه به چشمهاي عاشقت خيره شوم

وبا تمام رگهاي احساس فرياد بزنم
دوستت دارم

عزيزگوشهايم هميشه از اصوات تو پر است

كه هر صبح و ظهر و شام

بر در گوشم زمزمه ميكني ...دوستت دارم! ياس

و من گونه هايم از شرم اين همه عشق

گل مي اندازد به دامانم

و من آن گل را از دامانم ميچينم و
تاجي ميكنم و ميگذارم بر سرم

تا همه مردم بدانند كه تونام مرا صدا ميزني
اماهنوز من

حتي يك بــــــــارهم نتوانسته ام فرياد بزنم

عزيز! دوستت دارم ...و حتي نتوانسته ام كه

وقتي سرت را مي آوري تا گوشم

زمزمه كنم كه

دوستت دارم ... عزيز

گوشت را بيار...ميخواهم در گوشت يك زمزمه بکنم

گوشت را بيار جلوتربگذار كه حرف دلم را به تو بزنم

گوشت را بيار ...ميخواهم زمزمه كنم :دوستت دارم! بسيار هنوز

Tuesday, January 13


پروردگارا به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم

بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم

مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند
جبران خلیل جبران

برای خاطر عطر نان گرم






تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم

.برای خاطر عطر نان گرم

و برفی که آب می‌شود

و برای نخستین گل‌ها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم


پل الوار

Saturday, January 10

ما و ماه


Photo:Borkowska
ماه در اوج آسمان می رود

و ما در گوشه ای از شب

همچنان به گفتگوی دست ها

گوش فرا داه ایم و ساکتیم

و در چشم های هم یکدیگر را میخوانیم

در چشم های هم یکدیگر را می بخشیم

و من همه دنیا را در چشم های او می بینم

و او همه ی دنیا را در چشم های من میبیند

و ما در چشم های هم ساکتیم

و در چشم های هم می شنویم

و در چشم های هم یکدیگر را می شناسیم

یکدیگر را می بینیم

و چشم در چشم هم

و گوش به زمزمه لطیف و مهربان دست ها خاموشیم

و ماه در اوج آسمان می رود



دکتر علی شریعتی 1343