Friday, August 31

از این روست که جهان را دوست می دارم


Sascha Huttenhain




برای چيدن گل سرخ، نه ارّه بياور، نه تبر! سرانگشتِ ساده‌ی همان ستاره بی‌آسمانم ... بس

، تا هر بهار به بدرقه‌ی فروردين، هزار پاييز پريشان را گريه کنم

- هم از اين‌روست که خويشتن را دوست می‌دارم

برای کُشتن من، نه کوه و نه واژه، اشاره‌ی خاموش نگاهی نابهنگامم ... بس

تا معنی از گل سرخ بگيرم و شاعر شوم

- هم از اين روست که ترا دوست می‌دارم

برای مُرده‌ی من، نه اندوهِ آسمان و نه گور زمين، تنها کابوس بی‌بوسهْ‌رفتنِ مرا از گفتگوی گهواره بگير

. من پنجه‌ی پندار بر ديدگان دريا کشيده‌آم

پس شکوفه‌کن ای ناروَن، ‌ای چراغ، ای واژه

! اينجا پروانه و پری به رويا‌ی مزمور ماه، دريچه‌ای برای دل من آورده‌اند

- هم از اين روست که جهان را دوست می‌دارم




سید علی صالحی

ای دل


آه، ای دل! تو ژرف دریایی
کس چه داند درون دریا چیست
بس شگفتی که در نهان تو هست
وز برون تو هیچ پیدا نیست
تیغ خورشید- با بُرندگیش
دل دریای تیره را نشکافت

موج مهتاب - آن غبار سفید
اندرین راز سبر، راه نیافت
روی دریا دوید بوسه ی باد
لیک، از وی اثر به جای نماند
چلچراغ ستارگان در او
شب شکست و سحر به جای نماند
آه، ای دل! تو ژرف دریایی
هیچ کس درنیافت راز تو را
کس ز سُکرِ نگاه، باده نریخت
ساغر دلکش نیاز تو را
سوختی... سوختی ز گرمی ی ِ عشق،
همه چون یخ فسرده ات گفتند
هر تپش از تو جان سختی داشت
خلق، خاموش و مرده ات گفتند
با همه تیرگی که در دریاست،
بس کسان رخت سوی او بردند
باز دریا هزار مونس داشت،
گرچه نگشوده راز وی، مُردند
خون شد این دل ز درد تنهایی،
کس چرا سوی او نمی اید؟
آه! دریاست دل، چرا در او
کس پی جست و جو نمی آید...؟




سیمین بهبهانی

Friday, August 24

من و تو یکی دهانیم




من و تو یکی دهانیم ، که با همه آوازش به زیباتر سرودی خواناست
من و تو یکی دیدگانیم ،که دنیا را هر دم منظره خویش ، تازه تر می سازد




احمد شاملو

به من گفت بیا


Photo: Toni Frissell






به من گفت بیا

به من گفت بمان

به من گفت بخند

به من گفت بمیر

آمدم

ماندم

خندیدم

مردم

Thursday, August 16

Gustav Klimt



چشمان تو


نیمروز


زندگیه منند

Wednesday, August 8

بوی دیوار و دل دل آبی دریا می آمد

photo:Toby Vandenack

اگر می‌آمدی، می‌دانستی چرا هميشه، رفتن به سوی حريمِ علاقه آسان و

باز آمدن از تصرفِ بوسه دشوار است

! راستی مگر نشانیِ ما همان کوچه‌ی پيچک‌پوشِ دريا نبود؟ پس من اينجا چه می‌کنم؟

از اين چند چراغِ شکسته چه می‌خواهم؟

اينجا هيچ‌کدام از اين همه پنجره‌ی پلک‌بسته‌ی غمگين هم

نمی‌داند کدام ستاره در خوابِ ما گريان است

. من البته آن شب آمدم آمدم حتی تا همان کاشیِ لَبْ‌لعابیِ آبی

تا همان کاشیِ شبْ شکسته‌ی هفتم

، اما جز فال روشنی از رازِ حافظ و عَطرِ غريبی از گيسوی خيسِ تو با من نبود

. آمدم، در زدم، بوی ديوار و دلْ‌دلِ آبی دريا می‌آمد

، نبودی و هيچ همسايه‌ای انگار تُرا نمی‌شناخت

، ديگر از آن همه کاشی از آن همه کلمه، کبوتر و ارغوان

انگار هيچ نشانه‌ی روشنی نبود

، کسی از کوچه نمی‌گذشت تنها مادری از آوازِ گريه‌های پنهانی

از همان بالای هشتیِ کوچه می‌آمد

، نه شتابی در پيش و نه زنبيلی در دَست

فقط انگار زير لب چيزی می‌گفت

. خاموش و خسته صبور و بی‌پاسخ از کنار ناديده‌ام گذشت

..............


سید علی صالحی