Saturday, May 19

خیالت را راحت کنم

تقصیر تو نبود

خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،

خاموش شود

خودم شعرهای شبانه اشک را،

فراموش نکردم

خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم

حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،

نه تو چیزی بدهکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای

خودم خواستم که مثل زنبوری زرد،

بالهایم در کشاکش شهدها خسته شوند

و عسلهایم

صبحانه کسانی باشند،

که هرگز ندیدمشان

تنها آرزوی ساده ام این بود،

که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد

که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی

و بعد از قرائت بارانها،

زیر لب بگویی

«-یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش»

همین جمله،

برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان،

کافی بود

هنوز هم جای قدمهای تو،

بر چشم تمام ترانه هاست

هنوز هم همنشین نام و امضای منی

دیگر تنها دلخوشی ام،

همین هوای سرودن است

همین شکفتن شعله

همین تبلور بغض

به خدا هنوز هم از دیدن تو

در پس پرده باران بی امان،

شاد می شوم


یغما گلرویی

Thursday, May 10

یاد

هیچ یادت هست روزهای آشنایی
صدا کردی مرا عاشقانه
کاش می دانستی چه کردی
با دل نازک ام شاعرانه
نمی دانستم صدایت نیست جاودانه
می اندیشم امروز با خودم به این عاقبت کار
گرچه پاسخم بود مهربانه
رفتی ز برم و رنجاندی دلم را ای یار
من ماندم و تنهایی و این شبهای تار
..........

Thursday, May 3

ملامتم نکن


به خودم چرا،
اما به تو که نمی توانم دروغ بگویم!
می دانم بر نمی گردی!
می دانم که چشمم به راه خنده های تو خواهد خشکید!
می دانم که در تابوت ِ همین ترانه ها خواهم خوابید!
می دانم که خط پایان پرتگاه گریه ها مرگ است!
اما هنوز که زنده ام!
گیرم به زور ِ قرس و قطره و دارو،
ولی زنده ام هنوز!
پس چرا چراغه خوابهایم را خاموش کنم؟
چرا به خودم دروغ نگویم؟
من بودن ِ بی رؤیا را باور نمی کنم!
باید فاتحه کسی را که رؤیا ندارد خواند!
این کارگری،
که دیوارهای ساختمان نیمه کاره کوچه ما را بالا می برد،
سالها پیش مرده است!
نگو که این همه مرده را نمی بینی!
مرده هایی که راه می روند و نمی رسند،
حرف می زنند و نمی گویند،
می خوابند و خواب نمی بینند!
می خواهند مرا هم مرده بینند!
مرا که زنده ام هنوز!
گیرم به زور قرص و قطره و دارو
ولی من تازه به سایه سار سوسن و صنوبر رسیده ام!
تازه فهمیده ام که رؤیا،
نام کوچک ترانه است!
تازه فهمیده ام،
که چقدر انتظار آن زن سرخپوش زیبا بود!
تازه فهمیده ام که سید خندان هم،
بارها در خفا گریه کرده بود!
تازه غربت صدای فروغ را حس کرده ام!
تازه دوزاری ِ کج و کوله آرزوهایم را
به خورد تلفن ترانه داده ام!
پس کنار خیال تو خواهم ماند!
مگر فاصله من و خاک،
چیزی بیش از چهار انگشت ِ گلایه است،
بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر می میرم،
که دل ِ تمام مردگان این کرانه خنک شود!
ولی هر بار که دستهای تو،
یا دستهای دیگری، چه فرقی می کند؟
ورق های کتاب مرا ورق بزنند،
زنده می شود
و شانه ام را تکیه گاه گریه می کنم!
اما، از یاد نبر! بی باران!
در این روزهای ناشاد دوری و درد،
هیچ شانه ای، تکیه گاه ِ رگبار گریه های من نبود!
هیچ شانه ای

یغما گلرویی

نازی مرد

نازی مرد
آن همه دویدن و سراب
این همه درخشش و سیاه
تا كجا من اومدم چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه كبود پاهام
من كجا خوابم برد ؟
 یه چیزی دستم بود
كجا از دستم رفت ؟
 من می خواهم برگردم به كودكی
 قول می دهم كه از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نكنم
تلخ تلخم, مثل یك خارك سبز
 سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
چه غریبم روی این خوشه سرخ
من می خوام برگردم به كودكی
نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه
كفش برگشت برامون كوچیكه
پابرهنه نمی شه برگردم ؟
پل برگشت توان وزن ما را نداره!
برگشتن ممكن نیست
برای گذشتن از ناممكن , كی یو باید ببینیم؟
رویا رو , رویا رو , رویا رو , رویا رو
 رویا را كجا زیارت بكنم ؟
 در عالم خواب
خواب به چشمام نمی آد!
بشمار , تا سی بشمار ...
یك و دو
  سه و چهار
 پنج و شش
هفت و هشت
نه و ده
 حسین پناهی