
من هم مثلِ شما
نازکتر از گُل وُ
ناگفتهتر از سکوت،
بسيار شکستهام.
(آدم وقتی خيلی تنهاست
اول آرامآرام با خودش حرف میزند،
بعد ... بی که همسايهای بفهمد
شروع میکند به خواندنِ يک آوازِ خيلی دور،
خودش میداند اين حرفهای نزديک به دُرُشتیِ دريا
ممکن است برای فانوسِ شکستهی ساحلی
مشکل و معنای پوشيدهای پيش بياورد،
اما باز میخواند، میخواند، بلند هم میخواند.)
و من چقدر بیچراغ
از همين کوچههای خاموشِ ناآشنا گذشتم وُ
يک شيرِ پاک خورده نبود
که مرا به اسمِ کوچکِ خودم از خوابِ گريه بخواند
بگويد هی گهواره به دوشِ بیمنزل
تو هم انگار يک اتفاقی برايت افتاده است
که اين همه از خواندنِ دوبارهی دريا ... خسته نمیشوی!
خدايا پروانهی بیپناهِ اين پسينِ بیشقايق را
شبی، فقط يک شبِ امشب آيا
خيالِ بیاعتمادِ بوتهی خاری کجاست؟
پس چرا اين همه پنجره از بيمِ باد
باز است وُ
نازکتر از گُل وُ
ناگفتهتر از سکوت،
بسيار شکستهام.
(آدم وقتی خيلی تنهاست
اول آرامآرام با خودش حرف میزند،
بعد ... بی که همسايهای بفهمد
شروع میکند به خواندنِ يک آوازِ خيلی دور،
خودش میداند اين حرفهای نزديک به دُرُشتیِ دريا
ممکن است برای فانوسِ شکستهی ساحلی
مشکل و معنای پوشيدهای پيش بياورد،
اما باز میخواند، میخواند، بلند هم میخواند.)
و من چقدر بیچراغ
از همين کوچههای خاموشِ ناآشنا گذشتم وُ
يک شيرِ پاک خورده نبود
که مرا به اسمِ کوچکِ خودم از خوابِ گريه بخواند
بگويد هی گهواره به دوشِ بیمنزل
تو هم انگار يک اتفاقی برايت افتاده است
که اين همه از خواندنِ دوبارهی دريا ... خسته نمیشوی!
خدايا پروانهی بیپناهِ اين پسينِ بیشقايق را
شبی، فقط يک شبِ امشب آيا
خيالِ بیاعتمادِ بوتهی خاری کجاست؟
پس چرا اين همه پنجره از بيمِ باد
باز است وُ
هوای هيچ پردهی تاريکی ... تکان نمیخورد!؟
















