Wednesday, December 20

يلدا


مي رفت و گيسوان بلندش را
بر شانه مي پراكند،
شب را به دوش مي برد
همراه عطر عنبر سا را

در موج گيسوان بلندش
تابيده بود شب را
آرام مثل زمزمه آب، مي گذشت
با اختران به نجوا


همراه گيسوان بلندش
خاموش، مثل زير و بم خواب، مي گذشت
پشت دريچه ها
چشم جهانيان به تماشا

مي رفت با شكوه تر از شب
همراه گيسوان بلندش
تا باغ هاي روشن فردا.

!يلدا

Monday, December 18

Sunday, December 17

افسانه نرگس


مرد جوان و زيبايي كه هر روز به كنار درياچه مي رفت تا زيبايي خويش را در آب تماشا كند

او آنچنان مجذوب تصوير خويش مي شد كه روزي به آب افتاد و در درياچه غرق شد
در مكاني كه به آب افتاده بود گلي روييد كه آن را نرگس ناميدند.
پس از مرگ نرگس،پريان جنگل به كنار درياچه آب شيرين آمدند و آن را لبالب از اشكهاي شور يافتند.
پريان پرسيدند: چرا گريه مي كني؟
درياچه جواب داد:من براي نرگس گريه مي كنم.
پريان گفتند:هيچ جاي تعجب نيست ، چون هرچند كه ما پيوسته در بيشه ها
به دنبال او بوديم تنها تو بودي كه مي توانستي از نزديك زيبايي او را تماشا كني.
آنگاه درياچه پرسيد:مگر نرگس زيبا بود؟
پريان شگفت زده پرسيدند:چه كسي بهتر از تو اين را مي داند؟
او هر روز در ساحل تو مي نشست و به روي تو خم مي شد! درياچه لحظه اي ساكت ماند
و سپس گفت: من براي نرگس گريه مي كنم، اما هرگز متوجه زيبايي او نشده بودم.
من براي نرگس گريه مي كنم زيرا هر بار كه به روي من خم مي شد، مي توانستم در
ژرفاي چشمانش بازتاب زيبايي خويش را ببينم.

چه داستان قشنگي.

Thursday, December 14

دريا

در سكون شب
آن هنگام كه آدمي به خواب رود
و بيداري او در حجاب باشد
جنگل فرياد زند
من همان عزمم
كه توسط خورشيد در دل خاك روييد
دريا به او چيزي نگفت
ولي با خود چنين گفت
عزم ، از آن من است
سنگ گفت
روزگار در من رازي نهاد
كه تا روز جزا مخفي است
دريا به او چيزي نگفت
ولي با خود چنين گفت
اسرار از آن من است
باد گفت
شگفتي ها دارم
زيرا مه و آسمان را ز هم جدا مي سازم
دريا خاموش و ساكت شد
اما با خود چنين گفت
باد از آن من است
رود گفت
چه گوارا هستم
تشنگي زمين را يرطرف مي سازم
دريا ساكت و خاموش شد
اما با خود چنين گفت
رود از آن من است
كوه گفت
به مانند ستاره اي در سينه افلاك
پابرجا و استوار هستم
دريا آرام ماند
ولي با خود چنين گفت
كوه از آن من است
انديشه گفت
من پادشاه هستم
و در جهان پادشاهي مانند
من نيست
دريا بي حركت ماند اما
در خواب به خود گفت
همه چيز از آن من است

جبران خليل جبران

Wednesday, December 13

اي زمان عشق

روزگار جواني رفت
وعمر به سر رسيد
و بسان سايه اي اندك و ناچيز
گذشته ها را محو كرد
همچو زدودن سطري از كتاب با اشك
كه با وهم
آن را نوشته بودند
روزهاي ما معذب و زنداني اند
اندر جايي كه شادي ها بخل مي ورزند
محبوب از ما مايوس شد
و آرزوهايمان را به نا اميدي مبدل كرد
گذشته ي اندوهگين ما
همچو خوابي ميان شب و روز سپري شد
اي زمان عشق !
آيا اميد ؛ تحقق يافتني است؟
از جاودانگي نفس و از ياد پيمان ها
آيا خواب ؛ آثار بوسه ها را از لب پاك خواهد كرد؟
كه سرخي گونه ها از آن بيزاري مي جست
يا ما را به او نزديك خواهد كرد؟
و نا اميدي را از ياد ما محو خواهد كرد؟
آيا مرگ
گوش ها را خواهد بست؟
آن گونه كه صداي ظلم و سكون آواز را درك كرده بودند
آيا قبر
ديدگان را خواهد بست؟
چون پنهاني هاي قبر و سر درون را ديده بودند
چه بسيار نوشيديم
از جامهايي كه در دست ساقي بود
و بسان شعله آتش مي درخشيد
و نوشيديم از لباني كه نعمت و لطف را
در دهاني ارغواني گرد آورده بود
و شعر خوانديم
و صداي ما به گوش ستارگان آسمان رسيد
آن روز همچو شكوفه ها از بين رفتند
با فرود برف از سينه زمستان
آن كه دست دهر با او خوبي كند
رنج او را كمتر سازد
اگر مي دانستيم
اگر مي دانستيم
هرگز آن شب را رها نمي كرديم
چون در ميان خواب و بيداري سپري شد
اگر مي دانستيم
لحظه اي را از دست نمي داديم
اگر مي دانستيم
برها اي از زمان عشق را از دست نمي داديم
اكنون دانستيم
ليك پس از فرياد
وجدان مي گفت
به پا خيزيد و برويد
و به ياد آوريم
پس از فرياد
و گور مي گفت
نزديك شويد
پيش من آييد!
جبران خليل جبران

Sunday, December 10

هيچ رابطه انساني وجود ديگري را به تملك خود در نمي آورد ,
هر روحي از بنياد با روح ديگر متفاوت است
در دوستي يا عشق , هر دو روح در كنار هم
دستهاي خود را براي يافتن چيزي كه
يك دست به تنهايي قادر به يافتن آن نيست
دراز مي كنند
جبران خليل جبران

Saturday, December 9

Friday, December 8

خويشتن خويش

درباره خويشتن خويش انديشيدن , وحشتناك است
اما اين تنها راه صميمانه كار است .
انديشيدن درباره خويشتن خويشم بدانگونه كه هستم ,
انديشيدن به جنبه هاي زشتم ,
انديشيدن به جنبه هاي زيبايم ,
و در شگفت شدن از آن ها .
چه آغازي مي تواند محكم تر و استوارتر از اين باشد؟
از چه چيزي مي توانم رشد خود راآغاز كنم ,
جز از خويشتن خويشم
.جبران خليل جبران

Thursday, December 7

كتاب ها

.........آدم ها مثل كتاب ها هستند. پر از حرفهاي ناگفته و نشنيده
، بعضي كتابها خيلي چيزها بهت ياد ميدهند
. اما خواندن بعضي هم فقط از سر تفننن است
بعضي را تا عمر داري به خاطر ميسپري
. اما بعضي را حتي اسمشون را هم فراموش ميكني
و فقط بعضي كتاب ها هستند كه ارزش دارند تا آخر عمر نگهشون داريم
و بباليم از داشتن همچون كتاب با ارزشي
.......و آن وقت است كه براي حفظ چنين كتابي از هر گزندي همه تلاشمون را ميكنيم
......اما فقط بعضي از كتابها اين سرنوشت را دارند
………...……
، وقتي كه آمد ، كتابش را هم با خودش آورده بود
، دوست داشتم كتابش را بخوانم . كتابش را به من قرض داد تا بخوانمش
، هر روز صفحات كتاب را ورق ميزدم و هر روز چيزهاي جديدتر
، هر روز حرفهاي ناگفته ديگه اي از جلوي چشم هام ميگذشت
، دلم ميخواست تند تند كتابش را بخوانم تا ببينم آخرش چي ميشود
. آخر كتاب برام خيلي جالب بود... كتاب نويي نبود
………
. قبل از من آدمهاي ديگه اي هم كمي از كتاب را خوانده بودند
.......اما هيچ كدام به آخرش نرسيده بودند
، دوست داشتم كتابش را تا به انتها بخوانم
، كه يه روز آمد و گفت كه بايد برود
. بايد برود به يك جاي خيلي دور
. ديگر نميتوانستم ببينيم آخر كتاب چي ميشود
. عادت نداشت كتابش را دست كسي جا بگذارد
، بايد ميرفت و كتابش را با خود ميبرد
. شايد كه آن دورها كسي پيدا ميشد تا دوباره كتابش را بهش قرض بدهد
، تا كتابش را به دست بگيرد
. شايد كه موفق شد تا انتهاي كتاب را بخواند
.......او هم كتاب من را پس آورد. كتاب من را هم وقت نكرد تا به انتها بخواند

، كتابهاي برگشتند سر جاي اولشون
. فقط كمي كهنه تر شده بودند
اثر بعضي دستها روي ورقهاي كتاب جا مانده بود.
، بعضي ها چندان خوب با كتاب مدارا نكرده بودند
.......فقط صفحات آخر است كه هنوز سفيد و تميز مانده

دلم تنگ است


دلم تنگ است

دلم براي كسي تنگ است كه
زيبايي روح را مي ستايد
مهرباني را دوست دارد
گذشت را مي فهمد
سادگي را زيور مي داند
وفا را گوهر
دلم براي كسي تنگ است كه
چشمان خيس از اشك را مي بوسد
وبا سر انگشت مهربانش
آبي آسمان را نشان مي دهد
كسي كه به خاطرم آفتابي مي شود



... كاش

كاش مي شد لحظه پرواز را تكرار كرد
خاطر دل را تهي از ياد كرد
يا محبت را نثار ياس كرد
جان تازه بر تن دل دار كرد
از ميان نغمه هاي زندگي
قصه عشقي اگر فرياد كرد
كاش مي شد دفتر خط خورده يك قلب را
در زلال اشك شست و پاك كرد
در نگاه آيينه باز سر مشقي نوشت
از شقايق گفت و او را ياد كرد
ازنسيم بي وفايي گفت هنگام سفر
باز هم افسوس خورد و ياد كرد
كوله بار عشق را با خاطرات كودكي
خط زد و غمگين دلي را ياد كرد



دوستت دارم! عزيز

نگاهم را ميجويم در تمناي بوسه هاي تو
و صدايم را بر پهنه ي آسمان رها ميكنم
و نام تو را از انحناي تار پنجم سه تارم مينوازم
لبهايم را در حسرت اصوات نام تو ميگشايم
تا بلکه بتوانم تو را
يكبار صدا زنم
و صدايم آنقدر بلند باشد كه
به گوش تو برسد

و آنگاه به چشمهاي عاشقت خيره شوم و
با تمام رگهاي احساس فرياد بزنم

دوستت دارم! عزيز

گوشهايم هميشه از اصوات تو پر است
كه هر صبح و ظهر و شام
بر در گوشم زمزمه ميكني ...
دوستت دارم! ياس.
و من گونه هايم از شرم اين همه عشق
گل مي اندازد به دامانم
و من آن گل را از دامانم ميچينم و

تاجي ميكنم و ميگذارم بر سرم
تا همه مردم بدانند كه تو!
نام مرا صدا ميزني

اما
هنوز من
حتي يك بــــــــار
هم نتوانسته ام فرياد بزنم
عزيز! دوستت دارم ...
و حتي نتوانسته ام كه
وقتي سرت را مي آوري تا گوشم
زمزمه كنم كه
دوستت دارم ... عزيز

گوشت را بيار...
ميخواهم در گوشت يك زمزمه بکنم
گوشت را بيار جلوتر
بگذار كه حرف دلم را به تو بزنم
گوشت را بيار ...
ميخواهم زمزمه كنم :دوستت دارم! بسيار هنوز

Wednesday, November 29

يادم باشه كه

هيچ كس نمي تواند به عقب برگردد و شروع تازه اي داشته باشد
هركس مي تواند از حالا شروع كند تا پايان جديدي بسازد
.خداوند قول روز بدون درد، خنده بدون غم، آفتاب بدون باران، را نداد
اما توان براي آن روز، نوازش براي گريه، و نور براي راه، را قول داد

Monday, November 27

از دل افروزترين روز جهان
خاطره اي با من است
به شما ارزاني
سحري بود و هنوز
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود
گل ياس
عشق در جان هوا ريخته بود
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس در اميخته بود
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : هاي ....
بسراي اي دل شيدا بسراي
اين دلاويزترين روز جهان را بنگر
تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي
آسمان ،ياس ، سحر ، ماه ، نسيم
روح در جسم جهان ريخته اند
شور و شوق تو برانگيخته اند
تو هم اي مرغك تنها بسراي
همه در هاي رهايي بسته است
تا گشايي به نسيم سخني
پنجره اي را بسراي
بسراي ....
من به دنبال دلاويز ترين شعر جهان مي رفتم
در افق پشت سرا پرده ي نور
باغ هاي گل سرخ
شاخه گسترده به مهر
غنچه اورده به ناز
دم به دم از نفس باد سحر
غنچه ها مي شد باز
باغ هاي گل سرخ
يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست
چون گل افشاني لبخند تو
در لحظه ي شيرين شكفتن
خورشيد
چه فروغي به جهان مي بخشيد
چه شكوهي ........
همه عالم به تماشا بر خاست
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم
دو كبوتر در اوج
بال در بال گذر مي كردند
دو صنوبر در باغ
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خوانند
مرغ دريايي با جفت خود از ساحل دور
رو نهادند به دروازه ي نور
چمن خاطر من نيز ز جان مايه ي عشق
در سرا پرده ي گل
غنچه اي مي پرورد
- هديه اي مي آورد -
برگ هايش كم كم باز شدند
- ..... يافتم يافتم ان نكته كه مي خواستمش
با شكوفايي خورشيد و
گل افشاني لبخند تو
آراستمش
تار و پودش را از خوبي و مهر
خوشتر از تافته ي ياس و سحر بافته ام
دوستت دارم، را
من دلاويزترين شعر جهان يافته ام
اين گل سرخ من است
دامني پر كن از اين گل كه دهي هديه به خلق
كه بري خانه ي دشمن
كه فشاني بر دوست
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست
در دل مردم عالم ، به خدا
نور خواهم بخشيد
تو هم ا ي خوب من اين نكته به تكرار بگو
اين دلاويزترين حرف جهان را همه وقت
نه به يك بار و به ده بار و به صد بار بگو
// دوستم داري ؟ // را از من بسيار بپرس
// دوستت دارم // را با من بسيار بگو .
فريدون مشيري

Sunday, November 26


با ياد او

ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميده ما را انيس و مونس شد
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
بغمزه مساله آموز صد مدرس شد