Monday, February 26

دستهايم را در باغچه مي كارم

در اتاقي كه به اندازه يك تنهايي ست
دل من
كه به اندازه يك عشق ست
به بهانه ساده ي خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گل ها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه ي خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه ي يك پنجره مي خوانند
... آه
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من ،
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست مي دارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد ،مي دانم، مي دانم، مي دانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي اويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخنهايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهاي در هم و گردن هاي باريك و
پاهاي لاغر
به تبسم هاي معصوم دختركي مي انديشند كه
يكشب او را
باد با خود برد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي
مي ريزد
مرواريدي صيد نخواهد كرد
من پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبي
مي نوازد آرام، آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بو سه به دنيا خواهد آمد
فروغ فرخزاد

Wednesday, February 14

14 Feb


Amor! , only In a dream

I ever thought you d fine me

Amor!, fell into a kiss

And left the word behind me

Saturday, February 10


بار خدايا! باشد كه خانه اي نداشته باشم

باشد كه لباس فاخري نداشته باشم، باشد كه

دست و پايي نداشته باشم، اما نباشد ، هرگز نباشد

.كه در قلبم عشق نباشد

Monday, February 5


You say I love the flowers

but you pick then

You say I love the birds

but kill and hunt then

You say I love the raining

but when the weather is raining you close the windows

I am afraid for you, when you say

"I love you"

Friday, February 2

باد آمد و همه‌ی روياها را با خود برد

می‌روم کتابی بخوانم، هر چه که باشد
می‌روم از ميان همه‌ی نامها چيزی، چراغی، چيزی شبيه چراغی بيابم
هی می‌رسم کنار ستاره و باز مقصدم جای ديگری‌ست
بايد به گونه‌ئی از کف هفت دريا و دايره بگذرم
که جای پای مرا توفان و پرگار نبينند،
زور که نيست، نمی‌خواهم اين صفوفِ ساکت و مغموم
حروفِ ساده‌ی مرا دريابند،
آينه لو می‌رود،‌ ستاره لو می‌رود، نرگس و هوای ساعتِ سه،
سرودِ مخفی ماه لو می‌رود.
هی می‌رسم کنار دانستگی اما باز ندانسته عاشقم
می‌روم کتابی برای گريز از گمان گريه بخوانم،
می‌روم از ميان تمام روياها رازی، آوازی، رازی شبيه آوازی بياورم
هی می‌رسم کنارِ خويش و باز سايه‌سارِ صدای تو جای ديگری‌ست
زور که نيست، کوتاه بيا دلِ نامسلمانِ منِ خراب
پنهانگريز قيد و قاعده را اختياری از آبروی آينه نيست،
ترا نيز به انعقاد هر آریِ بی‌دليل عادت نداده‌اند
.........
مثل دويدن دو نقطه در پی هم، مثل دويدن دو نقطه بر حول دريا و دايره،
هولم نکن ای همين هوایِ بی‌کسی در ميان جمع
رسم ازل از آواز حضرتِ من به رويت رسيده است
وقتی ميان پسين و هوای بارانی فرقی نمی‌نهی
من از ارتباط علف با خواب آينه چه بگويم؟
نمی‌شناسی، نه مرا، نه رويا را
اما من اگر بميرم حتی مضمون محرمانه آن راز را به گور خواهم برد،
و از اين سپس نيز با هيچ کسی
از ابهام آينه در انعکاس خاموشی سخن نخواهم گفت
من راوی حروفی ساده از معابر بارانم
از من سوال بی‌جا چه می‌کنی!؟
جرم هر اشاره، ولو به خواب تبسم،
حتما که اثبات واژه در ماضی مطلق نيست،
ما همه از بعيد بوسه به رويای دريا رسيده‌ايم
بگذريم، بايد به تو بينديشم،
وقت ملايم يادها شبيه آرامش آينه در غيبت ديوار است
حالا هيچ! حالا گو فرق ميان پسين و هوای بارانی هم هيچ
وقتی که من ترا دوست می‌دارم
نه چراغی به خانه بياور نه چتری
که از کوچه ناشناسی بگذری،
سايه به سايه هر سنگی از اضطراب تو می‌فهمد که کار از کار گذشته است
حالا هيچ
حالا تنها به تو می‌انديشم
شايد تولد يک ستاره از خوابِ معجزه
مفهوم جفتِ جهان را برای تجردِ اين خسوف ... روشن کرد،
مثل دويدن دو نقطه در حولِ دريا و دايره
...............
اما نيستی تا اضطراب جهان را کنار تو در ترانه‌ئی کوچک خلاصه کنم
اما نيستی تا شبِ تشويش هر شبِ خويش را
در اشتعال گريه‌ها و گورها روشن کنم
اما نيستی تا در دهان داس برويم و در پريشانی شعله پرپر شوم
( اما نيستی ... (خدايا اين بغض بی‌قرار که فرصت نمی‌دهد
...................
صادقانه اقرار کنم وقتی که جهان زاده شد،
به حضرت هر معنا گريستن غَرَض نبود و غريزه بود
(يادم نرود، يعنی اضافه کنم
که تو نيز هم بی‌حجاب کنار حوصله‌ی من آرميده بودی، ‌شادمانی بی‌سبب
..................
گاه در بستر خويش، پهلو به پهلوی گريه که می‌غلتم،
با من از رفتن، از احتمال از نيامدن،
از او، از ستاره و سوسو سخن می‌گوئی
شانه به شانه‌ی من با من از دقيقه‌ی زادن،
از هوا، از هوش، از هی بخندِ هفت‌سالگی سخن می‌گوئی

خدايا چقدر مهربانی کنار دستمان پَرپَر می‌زد

و آينه نبود تا تبسم خويش را تماشا کنيم