Wednesday, October 3

...

امروز چندمین روز زندگی ام خواهد بود
سالروزم را همچو لحظه میلاد ، یکه خواهم بود
،کاش جشن میلادم تو بودی
من آن سوی جشن دل تنها نبودم
یادت هست دیدار آغازین در شب میلادم
من در دلهره جشن دل با کبوتری بی پروا
.که از شوق دیدار پر می زد
! سالروز میلاد تنم ، سالروز دیدار مبارک 

Thursday, July 19

خداوندا اگر روزی بشر گردی
ز حال ما با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت
از این بودن از این بدعت
خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه زجری می کشد آن کس که از احساس سرشار است
دکتر شریعتی

Wednesday, June 27

اندوه تنهایی

در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه میکارد

مو سپید آخر شدی ای برف

تا سرانجام چنین دیدی

در دلم باریدی ... ای افسوس

بر سر گورم نباریدی

چون نهالی سست میلرزد

روحم از سرمای تنهایی

میخزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدیست

خسته ام ‚ از عشق هم خسته

غنچه شوق تو هم خشکید

شعر ای شیطان افسونکار

عاقبت زین خواب درد آلود

جان من بیدار شد بیدار

بعد از او بر هر چه رو کردم

دیدم افسون سرابی بود

آنچه میگشتم به دنبالش

وای بر من نقش خواب بود

ای خدا ... بر روی من بگشای

لحظه ای درهای دوزخ را

تا به کی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را؟

دیدم ای بس آفتابی را

کو پیاپی در غروب افسرد

آفتاب بی غروب من

ای دریغا در جنوب ! افسرد

بعد از او دیگر چی میجویم؟

بعد از او دیگر چه می پایم ؟

اشک سردی تا بیافشانم

گور گرمی تا بیاسایم

پشت شیشه برف میبارد

پشت شیشه برف میبارد

در سکوت سینه ام دستی

.دانه اندوه میکارد
فروغ فرخ زاد

Tuesday, June 5

نشانی سوم



چه بوی خوشی می‌دهد اين جامه‌ی قديمی
اين پيراهن بنفش
اين همه پروانه‌ی قشنگ در قابِ نامه‌ها،
اين چند حَبه‌ی قند در کُنج روسری
قابِ عکسی کهنه
بر رَف گِل‌اندودِ بی‌آينه،
و جستجوی خط و خبری خاموش
در ورق‌پاره‌های بی‌نشان
که گمان کرده بودم باد آن همه را با خود بُرده است.


ديدی
ديدی شبی در حرف و حديث مبهم بی‌فردا گُمَت کردم
ديدی در آن دقايقِ دير باورِ پُر گريه گُمَت کردم
ديدی آب آمد و از سَرِ دريا گذشت و تو نيامدی


آخرين روزِ خسته،
همان خداحافظِ آخرين، يادت هست!؟
سکه‌ی کوچکی در کف پياله با آب گفتگو می‌کرد،
پسين جمعه‌ی مردمانِ بی‌فردا بود،
و بعد، صحبتِ سايه بود، سايه و لبخندِ اين و آن
تمامِ اهالیِ اطراف ما
مشغول فالِ سکه و سهمِ پياله‌ی خود بودند،
که تو ناگهان چيزی گفتی
گفتی انگار همان بهتر که رازِ ما
در پچپچِ محرمانه‌ی روزگار ... ناپيدا!
گفتی انگار حرفِ ما بسيار و
وقت ما اندک و
آسمان هم بارانی‌ست 


راستی هيچ می‌دانی من در غيبت پُر سوالِ تو
چقدر ترانه سرودم
چقدر ستاره نشاندم
چقدر نامه نوشتم که حتی يکی خط ساده هم به مقصد نرسيد؟
رسيد، اما وقتی
که ديگر هيچ کسی در خاموشیِ خانه
خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خويش را نمی‌ديد

در غيبت پُر سوالِ تو
آشنايان آن همه روزگارِ يگانه حتی
هرگز روشنايیِ خاطرات تُرا بياد نياوردند
در غيبت پُر سوال تو آن انار خجسته بر بالِ حوضِ ما خشکيد
در غيبت پُر سوال تو عقربه‌های شَنگِ بی‌بازگشتِ هيچ ساعتی به ساعت شش و هفتِ پسينِ پنج‌شنبه نرسيد
حالا که آمدی، آمدی ری‌را
پس اين همه حرفِ نامنتظر از رفتنِ بی‌مجال چرا؟


راستی اين همان پيراهنِ بنفش پُر از پروانه‌ی آن سالها نيست؟
مگر همين نشانی تو از راهِ دور دريا نبود،
پس چطور در ازدحام دلهره، ناگهان گُمت کردم
پس چطور در حرف و حديثِ مبهمِ بی‌فردا گُمت کردم؟
مگر ما کجای اين باديه‌ی بی‌نشان به دنيا آمده‌ايم ری‌را
ما هم زير همين آسمانِ صبور
مردمان را دوست می‌داريم.


حالا بيا به بهانه‌ای
تمام شبِ مغموم گريه را
از آوازِ نور و تبسمِ ستاره روشن کنيم
من به تو از خواب‌های آينه اطمينان داده‌ام ری‌را
سرانجام يکی از همين روزها
تمام قاصدک‌های خيسِ پژمرده از خوابِ خارزار
به جانب بی‌بندِ آفتاب و آسمان بر می‌گردند

سید علی صالحی

Saturday, May 19

خیالت را راحت کنم

تقصیر تو نبود

خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،

خاموش شود

خودم شعرهای شبانه اشک را،

فراموش نکردم

خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم

حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،

نه تو چیزی بدهکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای

خودم خواستم که مثل زنبوری زرد،

بالهایم در کشاکش شهدها خسته شوند

و عسلهایم

صبحانه کسانی باشند،

که هرگز ندیدمشان

تنها آرزوی ساده ام این بود،

که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد

که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی

و بعد از قرائت بارانها،

زیر لب بگویی

«-یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش»

همین جمله،

برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان،

کافی بود

هنوز هم جای قدمهای تو،

بر چشم تمام ترانه هاست

هنوز هم همنشین نام و امضای منی

دیگر تنها دلخوشی ام،

همین هوای سرودن است

همین شکفتن شعله

همین تبلور بغض

به خدا هنوز هم از دیدن تو

در پس پرده باران بی امان،

شاد می شوم


یغما گلرویی

Thursday, May 10

یاد

هیچ یادت هست روزهای آشنایی
صدا کردی مرا عاشقانه
کاش می دانستی چه کردی
با دل نازک ام شاعرانه
نمی دانستم صدایت نیست جاودانه
می اندیشم امروز با خودم به این عاقبت کار
گرچه پاسخم بود مهربانه
رفتی ز برم و رنجاندی دلم را ای یار
من ماندم و تنهایی و این شبهای تار
..........

Thursday, May 3

ملامتم نکن


به خودم چرا،
اما به تو که نمی توانم دروغ بگویم!
می دانم بر نمی گردی!
می دانم که چشمم به راه خنده های تو خواهد خشکید!
می دانم که در تابوت ِ همین ترانه ها خواهم خوابید!
می دانم که خط پایان پرتگاه گریه ها مرگ است!
اما هنوز که زنده ام!
گیرم به زور ِ قرس و قطره و دارو،
ولی زنده ام هنوز!
پس چرا چراغه خوابهایم را خاموش کنم؟
چرا به خودم دروغ نگویم؟
من بودن ِ بی رؤیا را باور نمی کنم!
باید فاتحه کسی را که رؤیا ندارد خواند!
این کارگری،
که دیوارهای ساختمان نیمه کاره کوچه ما را بالا می برد،
سالها پیش مرده است!
نگو که این همه مرده را نمی بینی!
مرده هایی که راه می روند و نمی رسند،
حرف می زنند و نمی گویند،
می خوابند و خواب نمی بینند!
می خواهند مرا هم مرده بینند!
مرا که زنده ام هنوز!
گیرم به زور قرص و قطره و دارو
ولی من تازه به سایه سار سوسن و صنوبر رسیده ام!
تازه فهمیده ام که رؤیا،
نام کوچک ترانه است!
تازه فهمیده ام،
که چقدر انتظار آن زن سرخپوش زیبا بود!
تازه فهمیده ام که سید خندان هم،
بارها در خفا گریه کرده بود!
تازه غربت صدای فروغ را حس کرده ام!
تازه دوزاری ِ کج و کوله آرزوهایم را
به خورد تلفن ترانه داده ام!
پس کنار خیال تو خواهم ماند!
مگر فاصله من و خاک،
چیزی بیش از چهار انگشت ِ گلایه است،
بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر می میرم،
که دل ِ تمام مردگان این کرانه خنک شود!
ولی هر بار که دستهای تو،
یا دستهای دیگری، چه فرقی می کند؟
ورق های کتاب مرا ورق بزنند،
زنده می شود
و شانه ام را تکیه گاه گریه می کنم!
اما، از یاد نبر! بی باران!
در این روزهای ناشاد دوری و درد،
هیچ شانه ای، تکیه گاه ِ رگبار گریه های من نبود!
هیچ شانه ای

یغما گلرویی

نازی مرد

نازی مرد
آن همه دویدن و سراب
این همه درخشش و سیاه
تا كجا من اومدم چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه كبود پاهام
من كجا خوابم برد ؟
 یه چیزی دستم بود
كجا از دستم رفت ؟
 من می خواهم برگردم به كودكی
 قول می دهم كه از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نكنم
تلخ تلخم, مثل یك خارك سبز
 سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
چه غریبم روی این خوشه سرخ
من می خوام برگردم به كودكی
نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه
كفش برگشت برامون كوچیكه
پابرهنه نمی شه برگردم ؟
پل برگشت توان وزن ما را نداره!
برگشتن ممكن نیست
برای گذشتن از ناممكن , كی یو باید ببینیم؟
رویا رو , رویا رو , رویا رو , رویا رو
 رویا را كجا زیارت بكنم ؟
 در عالم خواب
خواب به چشمام نمی آد!
بشمار , تا سی بشمار ...
یك و دو
  سه و چهار
 پنج و شش
هفت و هشت
نه و ده
 حسین پناهی

Sunday, April 15

باران


باز دوباره سکوت
باز دوباره تنهایی
دوباره وهم خیال

باز سرود باران
این نوازشگر یاد
کند تر احساس من
زند زخم بر تنهایی من
آغاز کند دوباره سرود من

که اینک این منم تنها
که اینک این منم خاموش
تنها با ترنم باران

Thursday, April 12

نشانی


Photo:Uccelletti



پس کی از اين لبِ تشنه ترانه‌ای خواهی شنيد از اين دلِ تنگ دری گشوده به روی خواب!؟ حالا سال‌هاست که ما در شمارش نامِ نزديک‌ترين کسانِ خويش سينه به سينه، سکسکه بُرده و هوا هوا، همهمه آورده‌ايم. يعنی جوابِ آن همه علاقه آيا همين تو دور وُ من دور وُ گريه‌هامان که بی گفت و گو ...!؟ هی رازانه‌ی عجيبِ علاقه! به وَلایِ همين واژه‌های بی‌کوچه، بی‌کتاب ما هرگز به اين بادِ بی‌حساب نازک‌تر از بنفشه و بی‌رياتر از رويایِ وزيدن، رازی نگفته‌ايم. حالا حوای همين روزهای مثلِ هم من مجبورم به خانه برگردم. اين‌جا زورقِ پريانِ پرده‌ْپوش را در خوابِ دورِ دريا شکسته‌اند. امروز هم پُستچیِ پيرِ اين کوچه هم پيدايش نشد پنجره را ببندم بهتر است هق‌هقِ بی‌پرده‌ی اين دو ديده‌ی بارانی آبرویِ اَبرآلودِ همه‌ی درياها را خواهد برد




....................







سر به هوا کودکانِ کامل اُری‌بهشت راه غريب گريه را بر عبور آوازِ من بسته بودند




صدايم به سايه‌سارِ درّه نمی‌رسيد




تو آن سوتر از رديف صنوبران پای پرچينِ پسينی شکسته شايد کتابی از نشانیِ دوستانمان را ورق می‌زدی،




زنان کوچه می‌گويند به گمانم تُرا در صفِ‌ صحبت آرزويی دور ديده‌اند،




حالا همه‌ی همسايه‌ها می‌دانند من هر غروب،




غروب هر پنجشنبه تا شبِ‌ التماس به جستجوی عکسِ کوچکی از تو بالای کارنامه‌ی سالِ آخرت




هی گنجه و پشت و رویِ خانه را در خواب خاطره می‌گردم




پس نشانی تُرا کی در هراسِ گمشدن از دست‌داده‌ام




هنوز که هنوز است از گنجه‌ی قديمی خانه بوی عَناب و اسپند و ديوان خطیِ‌ شاعری خوش از خواب شيراز می‌آيد




نه مگر تو رفته بودی با نان تازه و تبسم کودکانِ اُردی‌بهشت بيايی؟




نه مگر قرار ما قبول بوسه از دُعای همين مردمان خسته بود ...؟! نه مگر وعده‌ی ما نگفتنِ حتی يکی واژه از آن رازِ پرده‌پوش ...؟! پس چرا کليدِ خانه را در خوابِ نيامدن گُم کرديم؟! ببين! خانه هنوز همان خانه است




هيچ اتفاق خاصی رُخ نداده است: يک پالتوی کهنه، چتری شکسته




دو سه سنجاقِ نقره‌ای کتابخانه‌ی کوچکِ شعر و سوال و سکوت




و شيشهْ عطری آشنا که بوی سالهای دورِ دريا می‌دهد هنوز. غريب آمدی و آشنا رفتی! اما من که خوب می‌شناسَمَت ری‌را! من بارها ...، تُرا بارها در انتهای رويايی غريب ديده بودم




تُرا در خانه، در خوابِ آب، در خيابان در انعکاسِ‌ رُخسارِ دختران ماه، در صفِ خاموشِ مردمان، اتوبوس، ايستگاه




و سايه‌سارِ مه‌آلود آسمان ... چه احترام غريبی دارد اين خواب،




اين خاطره، اين هم ديده که دريا




تمامِ اين سالها هميشه کسی از من سراغِ تُرا می‌گرفت




تو نشانیِ من بودی و من نشانیِ تو




گفتی بنويس من شمال زاده شدم اما تمامِ درياهای جنوب را من گريسته‌ام



راهِ دورِ تهران آيا هميشه از ترانه و آوازِ ما تهی خواهد ماند؟!



اما خاطرت باشد هميشه اين تويی که می‌روی هميشه اين منم که می‌مانم




...............








هی بادهایِ بی‌هرکجا وزيده
کجای اين بازی بی‌آغاز پاييزی، عدالت است
که مرغانِ بی‌قرارِ بهاری
به باغاتِ بی‌پايانِ اردی‌بهشت رفته باشند
اما اين هُدهُدِ خسته هنوز، خسته هنوز
...............








سربسته باش پيشانیِ شکسته




زِنْهاری که از اين خزان خسته می‌وزد




چيدن محبوبه‌های شب را تنها به باد ياد خواهدداد


سید علی صالحی

Tuesday, April 10

یادم باشد



یادم باشد تنها هستم



ماه بالای سر تنهایی ست.