Friday, December 5


خداوندا اگر روزی بشر گردی

"ز حال ما با خبر گردی

"پشیمان میشوی از قصه خلقت

"از این بودن از این بدعت

"خداوندا نمیدانی که انسان بودن وماندن در این دنیا چه دشوار است

..چه زجری میکشد آن کس که از احساس سرشار است




دکتر علی شریعتی

Sunday, November 16

لبخند زدی و آسمان آبی شد
شب های قشنگ مهر مهتابی شد
پروانه پس از تولد زیبایت
تا آخر عمر غرق بی تابی شد

Tuesday, November 11


گلی را که دیروز به دیدار من هدیه آوردی ای دوست

دور از رخ نازنین تو امروز پژمرد

همه لطف و زیبایی اش را که حسرت به روی تو می خور

د و هوش از سر ما به تاراج می برد گرمای شب برد

صفای تو اما گلی پایدار است

بهشتی همیشه بهار است

گل مهر تو در دل و جان

گل بی خزان

گل تا که من زنده ام ماندگار است



فریدون مشیری

نزدیک آی


photo:Maja Homen


بام را برافكن ، و بتاب ، كه خرمن تيرگي اينجاست

بشتاب ، درها را بشكن ، وهم را دو نيمه كن ، كه منم هسته اين بار سياه

اندوه مرا بچين ، كه رسيده است

.ديري است، كه خويش را رنجانده ايم ، و روزن آشتي بسته است

مرا بدان سو بر، به صخره برتر من رسان ، كه جدا مانده ام

به سرچشمه "ناب" هايم بردي ، نگين آرامش گم كردم ، و گريه سر دادم

فرسوده راهم ، چادري كو ميان شعله و با ، دور از همهمه خوابستان ؟

و مبادا ترس آشفته شود ، كه آبشخور جاندار من است

و مبادا غم فرو ريزد، كه بلند آسمانه زيباي من است

صدا بزن ، تا هستي بپا خيزد ، گل رنگ بازد، پرنده هواي فراموشي كند

ترا ديدم ، از تنگناي زمان جستم

ترا ديدم ، شور عدم در من گرفت

و بينديش ، كه سودايي مرگم

كنار تو ، زنبق سيرابم

دوست من ، هستي ترس انگيز است

به صخره من ريز، مرا در خود بساي ، كه پوشيده از خزه نامم

بروي ، كه تري تو ، چهره خواب اندود مرا خوش است

غوغاي چشم و ستاره فرو نشست، بمان ، تا شنوده آسمان ها شويم

بدر آ، بي خدايي مرا بياگن، محراب بي آغازم شو

نزديك آي، تا من سراسر ((من)) شوم



سهراب سپهری

Saturday, October 18

د و س ت د ا ش ت ن





عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی

دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد وهرچه از غریزه سر زند بی ارزش است

دوست داشتن از روح طلوع می کند وتا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد

دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند

عشق طوفانی ومتلاطم است

،دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست

دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرودو فهمیدن و اندیشیدن را اززمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند

،دوست داشتن زیبایی های دلخواه رادر دوست می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است

،دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،بی انتها و مطلق

عشق در دریا غرق شدن است

دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را میگیرد

،دوست داشتن بینایی میدهد

.عشق خشن است و شدید و ناپایدار

،دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

.عشق همواره با شک آلوده است

دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

.ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم

،از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر

.عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند

،دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

.عشق تملک معشوق است

دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند

،دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند

در عشق رقیب منفور است

،در دوست داشتن است که:“هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند

”که حسد شاخصه ی عشق است

عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیندو

همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نربایدو

اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد ومعشوق نیز منفور میگردد

دوست داشتن ایمان است وایمان یک روح مطلق است

یک ابدیت بی مرز است از جنس این عالم نیست


دکتر علی شریعتی

Wednesday, October 15

چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت

Photo;Maja Homen
چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
حقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت

به نوک خامه رقم کرده​ای سلام مرا
که کارخانه دوران مباد بی رقمت
نگویم از من بی​دل به سهو کردی یاد
که در حساب خرد نیست سهو بر قلمت

مرا ذلیل مگردان به شکر این نعمت
که داشت دولت سرمد عزیز و محترمت

بیا که با سر زلفت قرار خواهم کرد
که گر سرم برود برندارم از قدمت

ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتی
که لاله بردمد از خاک کشتگان غمت

روان تشنه ما را به جرعه​ای دریاب
چو می​دهند زلال خضر ز جام جمت

همیشه وقت تو ای عیسی صبا خوش باد
که جان حافظ دلخسته زنده شد به دمت

Wednesday, September 24

پاییز


Photo:Agnieszka Borkowska
عاشق نشده است

آن که نمی داند

پاییز

!بهاری ست که عاشق شده است

Saturday, September 6

Photo:Bill Philip
روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

از کجا آمده ام؟

آمدنم بهر چه بود؟

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

نه به خود آمدم این جا که به خود باز روم

آن که آورد مرا باز برد در وطنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

Thursday, August 28

یک پنجره

Photo:Maja Homen


یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی

در انتهای خود به قلب زمین میرسد

و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی

رنگ یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم سرشار میکند

و میشود از آنجا خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست

من از دیار عروسکها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی

در باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصومیت

از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا

در پشت میز های مدرسه مسلول

از لحظه ای که بچه ها توانستند بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند

و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند

من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم

و مغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانه ای است

که او را دردفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند

وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا

با دستمال تیره قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود

هیچ چیز بجز تیک تک ساعت دیواری

دریافتم باید باید باید دیوانه وار دوست بدارم

یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت

کنون نهال گردو آن قدر قد کشیده

که دیوار رابرای برگهای جوانش معنی کند

از اینه بپرس نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو می لرزد

تنها تر از تو نیست ؟

پیغمبران رسالت ویرانی را با خود به قرن ما آوردند ؟

این انفجار های پیاپی و ابرهای مسموم ایا

طنین اینه های مقدس هستند ؟

همیشه خوابها از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند

من شبدر چهار پری را می بویم که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟

حس میکنم که وقت گذشته ست

حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است

حس میکنم که میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این غریبه ی غمگین

حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟

حرفی بزن من

در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم


فروغ فرخزاد

Saturday, July 19

خسرو شکیبایی





دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم

صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند

صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود

صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سايه،‌

تا سراغِ همسايه ...صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا،

مرگ ...تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم

آهسته زير لب ... چيزی، حرفی، سخنی بگويد

مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت

هِه! مرا نمی‌شناسد مرگ

يا کودک است هنوز

و يا شاعران ساکتند

حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم ساده‌ی آشنا

تا تو دوباره بازآيی

من هم دوباره عاشق خواهم شد



*( سید علی صالحی(با صدای خسرو شکیبایی

روحت شاد یادت گرامی

Thursday, July 3

و اما تیر


Photo:Agnieszka Borkowska



دوستان عزیزم ( منیژه ، شبنم ،کوروش ، سمیه، عباس ،آرزو کرمانی ،محبوبه ، ) تولدتون مبارک باشه ان شاء اله هر جا که هستین همیشه شاد و پیروز باشید از همین جا براتون آرزوی بهترین ها رو دارم


صد و بیست ساله شین

Tuesday, June 3

با همین چشم ، همین دل


Photo:Agnieszka Borkowska





با همین چشم ، همین دل
دلم دید و چشمم می گوید
آن قدر که زیبایی رنگارنگ است ،‌هیچ چیز نیست
زیرا همه چیز زیباست ،‌زیباست ،‌زیباست
و هیچ چیز همه چیز نیست
و با همین دل ، همین چشم
چشمم دید ، دلم می گوید،
آن قدر که زشتی گوناگون است ،‌هیچ چیز نیست
زیرا همه چیز زشت است ،‌ زشت است ،‌ زشت است
و هیچ چیز همه چیز نیست
زیبا و زشت ، همه چیز و هیچ چیز
وهیچ ، هیچ ، هیچ ، اما
با همین چشم ها و دلم
همیشه من یک آرزو دارم
که آن شاید از همه آرزوهایم کوچکتر است
از همه کوچکتر
و با همین دل و چشمم
همیشه من یک آرزو دارم
که آن شاید از همه آرزوهایم بزرگتر است
از همه بزرگتر
شاید همه آرزوها بزرگند ، شاید همه کوچک
و من همیشه یک آرزو دارم
با همین دل
و چشمهایم
همیشه



اخوان ثالث

Wednesday, May 14

Rain


Photo:Sebastian Monzani




I opened my eyes
And looked up at the rain,
And it dripped in my head
And flowed into my brain,
And all that I hear as I lie in my bed
Is the slishity-slosh of the rain in my head.

I step very softly,
I walk very slow,
I can't do a handstand--
I might overflow,
So pardon the wild crazy thing I just said--
I'm just not the same since there's rain in my head.


by:shel Silverstein

Saturday, May 3

بهانه

Photo:Tara Sulliva
بي تو
نه بوي خاك نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسكينم
چرا صدايم كردي
چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي
نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت
و عصر
عصر واليوم بود


حسین پناهی

دوستای عزیز آقا مجید و هانیه جان ماه تولدتونه ،واقعا ماه تولدتون قشنگه!
تولدتون مبارک باشه البته هانیه عزیز یه چند روزی
مونده پیشاپیش روز تولدت مبارک


با آرزوی خوشی و سلامتی

Thursday, April 24

تنهایی


من هم مثلِ شما
نازکتر از گُل وُ
ناگفته‌تر از سکوت،
بسيار شکسته‌ام.


(آدم وقتی خيلی تنهاست
اول آرام‌آرام با خودش حرف می‌زند،
بعد ... بی که همسايه‌ای بفهمد
شروع می‌کند به خواندنِ يک آوازِ خيلی دور،
خودش می‌داند اين حرف‌های نزديک به دُرُشتیِ دريا
ممکن است برای فانوسِ شکسته‌ی ساحلی
مشکل و معنای پوشيده‌ای پيش بياورد،
اما باز می‌خواند، می‌خواند، بلند هم می‌خواند.)


و من چقدر بی‌چراغ
از همين کوچه‌های خاموشِ‌ ناآشنا گذشتم وُ
يک شيرِ پاک خورده نبود
که مرا به اسمِ‌ کوچکِ خودم از خوابِ گريه بخواند
بگويد هی گهواره به دوشِ بی‌منزل
تو هم انگار يک اتفاقی برايت افتاده است
که اين همه از خواندنِ دوباره‌ی دريا ... خسته نمی‌شوی!


خدايا پروانه‌ی بی‌پناهِ اين پسينِ بی‌شقايق را
شبی، فقط يک شبِ امشب آيا
خيالِ بی‌اعتمادِ بوته‌ی خاری کجاست؟
پس چرا اين همه پنجره از بيمِ باد
باز است وُ
هوای هيچ پرده‌ی تاريکی ... تکان نمی‌خورد!؟

Monday, April 21

Friday, April 18

بازار گل
















!چند عکس زیبا از بازار گل نبرد تو این فصل گل و بلبل

Wednesday, April 9

تولدتون مبارک





تولد همه دوستای عزیزم ( مریم باقری ، پرشین ، زینب ، خانم نخکوب ، ..) که
تو این ماه قشنگه مبارک باشه ان شااله صد ساله شین
به امید روزهای خوب تو سال جدید

شاد و پیروز باشید

Tuesday, March 18

نوروزتون پیروز








نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
این تطاول که کشید از غم هجران بلبل
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود

قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد


برای همه دوستان عزیزم سالی پر خیر و برکت همراه با شادی ، امید ، عشق ،
محبت ، دوستی ، موفقیت و همه آرزوهای خوب رو دارم.


نوروزتون پیروز

Tuesday, March 4

من چشم خورده ام

Photo:Maja Homen


مادر بزرگ
گم کرده ام در هياهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولين حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم بر ايوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانی ام


حسین پناهی

Monday, March 3

مداد


Photo:Maja Homen

پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:
اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام
پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي !

صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.

صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.

صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.


و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني



Sunday, February 17

خط ها و نقطه ها

Photo;MarkNewman




هزار بارو هر گونه راه بیفتم به هم نمی رسیم
هزار بار از هر جا
در هندسه ی عشق خط ها
یا متوازی اند یا متقاطع
یا تنها رها در هوا
بن بست نیز برگشت است
جایی برای آرمیدن نیست
وقتی برای آرمیدن نیست
در دو قطار موازی می رویم
یا
موازی بر می گردیم
در یک قطار من مسافر یک سمت ام
و تو مسافر سمت دیگر
و
موازی می رویم
از ایستگاه یک روستا که راه بیفتیم ، این طرف زمین
در روستایی آن طرف زمین به هم می رسیم و عبور می کنیم از هم
تا به هم نرسیم
بن بست نیز برگشت است
در هندسه ی عشق ، فصل ،توازی است
در هندسه ی عشق وصل از هم گذشتن است
در هندسه ی عشق اصل ،‌ هرگز به هم نرسیدن است
بن بست نیز برگشتن است
در چرخ فلک کودکی
مدام با هم و بی هم رفتیم
در چرخ فلک جوانی ، مدام بی هم
از هم عبور کردیم
در دوایر پیری اما
به هم می رسیم
بشارت پایانی هم
همین جا ندا می شود
در دوایر پیری
چه یک دایره در هزار
چه هزار دایره در یک
آن قدر تکرار می شویم
تا به هم برسیم در یک نقطه
در هیچ

آتشی

دیدار سوم


Photo:Dieter Biskamp



اگر بگویم از آسمان آمده ای
یقین خواهی کرد دروغ می گویم
تنها خطای ما این است که به آسمان مرزهای دروغین داده ایم
بالا
پایین
چپ
راست
و زمانی خطای خود را در می یابیم
که آسمان را اینه واری رو در روی خود بینیم
که ناگهان خدای گمشده در رگ های ما بیدار شود
و با عضلات لرزان چهره ی یک دیوانه
پوزخندی به ما بزند
دیدی
دیدی که نه مولوی دروغ گفت نه حافظ
و آن چه را می جستی
روبروی تو و در رگهای تست
و از دهان تو به زبان آمده است
و خدا دوباره گفت
فقط خواب ببین
زیرا رؤیای تو راست ترین حقیقت هاست
که من تمامی پلشتی ها را از آن زدوده ام
و افلاتون و ارسطو
و همه ی آن ها که بدایت ها را کشتند
ملعون ترینان درگاه منند
چرا که خواب های خد را کشتند
و خدا باز گفت
برو خواب ببین
مرا عریان خواهی یافت در چشمان زنی
و بر زبان تو کلامی خواهم گذاشت
که درخت به احترامت برخیزد
درعصر حکومت اره های برقی


منوچهر آتشی

Saturday, January 26

Saturday, January 19

گل سرخ




ندانم کار، دیگرگون چرا بود؟

ز شرح و و صف ما بیرون چرا بود؟

گل سرخ ار ز بی آبی شود زرد

رخ او در عطش گلگون چرا بود؟






Friday, January 18

بیداد غم از دلم بگوید


بیداد غم از دلم بگوید
در ماتم من فلک بموید

اشکم چو زند برآسمان موج
در خرمن ما خوشه روید

بلی کز مدد سرشک خونین
بر صفحه‌ی دیده لاله روید



دهلوی

Thursday, January 3

دانه برف


يك روز برفي پشت پنجره ايستاده بودم و بيرون را تماشا مي كردم. دانه هاي برف رقص كنان مي آمدند و روي همه چيز مي نشستند. روي بند رخت، روي درختها، سر ديوارها، روي آفتابه ي لب كرت، روي همه چيز. دانه ي بزرگي طرف پنجره مي آمد. دستم را از دريچه بيرون بردم و زير دانه ي برف گرفتم. دانه آرام كف دستم نشست. چقدر سفيد و تميز بود! چه شكل و بريدگي زيبا و منظمي داشت! زير لب به خودم گفتم: كاش اين دانه ي برف زبان داشت و سرگذشتش را برايم مي گفت!
در اين وقت دانه ي برف صدا داد و گفت: اگر ميل داري بداني من سرگذشتم چيست، گوش كن برايت تعريف كنم: من چند ماه پيش يك قطره آب بودم. توي درياي خزر بودم. همراه ميلياردها ميليارد قطره ي ديگر اينور و آنور مي رفتم و روز مي گذراندم. يك روز تابستان روي دريا مي گشتم. آفتاب گرمي مي تابيد. من گرم شدم و بخار شدم. هزاران هزار قطره ي ديگر هم با من بخار شدند. ما از سبكي پر درآورده بوديم و خود به خود بالا مي رفتيم. باد دنبالمان افتاده بود و ما را به هر طرف مي كشاند. آنقدر بالا رفتيم كه ديگر آدمها را نديديم. از هر سو توده هاي بخار مي آمد و به ما مي چسبيد. گاهي هم ما مي رفتيم و به توده هاي بزرگتر مي چسبيديم و در هم مي رفتيم و فشرده مي شديم و باز هم كيپ هم راه مي رفتيم و بالا مي رفتيم و دورتر مي رفتيم و زيادتر مي شديم و فشرده تر مي شديم. گاهي جلو آفتاب را مي گرفتيم و گاهي جلو ماه و ستارگان را و آنوقت شب را تاريكتر مي كرديم.
آنطور كه بعضي از ذره هاي بخار مي گفتند، ما ابر شده بوديم، باد توي ما مي زد و ما را به شكلهاي عجيب و غريبي در مي آورد. خودم كه توي دريا بودم، گاهي ابرها را به شكل شتر و آدم و خر و غيره مي ديدم.
نمي دانم چند ماه در آسمان سرگردان بوديم. ما خيلي بالا رفته بوديم. هوا سرد شده بود. آنقدر توي هم رفته بوديم كه نمي توانستيم دست و پاي خود را دراز كنيم. دسته جمعي حركت مي كرديم: من نمي دانستم كجا مي رويم. دور و برم را هم نمي ديدم. از آفتاب خبري نبود. گويا ما خودمان جلو آفتاب را گرفته بوديم. خيلي وسعت داشتيم. چند صد كيلومتر درازا و پهنا داشتيم. مي خواستيم باران شويم و برگرديم زمين.
من از شوق زمين دل تو دلم نبود. مدتي گذشت. ما همه نيمي آب بوديم و نيمي بخار. داشتيم باران مي شديم. ناگهان هوا چنان سرد شد كه من لرزيدم و همه لرزيدند. به دور و برم نگاه كردم. به يكي گفتم: چه شده؟ جواب داد: حالا در زمين، آنجا كه ما هستيم، زمستان است. البته در جاهاي ديگر ممكن است هوا گرم باشد. اين سرماي ناگهاني ديگر نمي گذارد ما باران شويم. نگاه كن! من دارم برف مي شوم. تو خودت هم...
رفيقم نتوانست حرفش را ادامه بدهد. برف شد و راه افتاد طرف زمين. دنبال او، من و هزاران هزار ذره ي ديگر هم يكي پس از ديگري برف شديم و بر زمين باريديم.
وقتي توي دريا بودم، سنگين بودم. اما حالا سبك شده بودم. مثل پركاه پرواز مي كردم. سرما را هم نمي فهميدم. سرما جزو بدن من شده بود. رقص مي كرديم و پايين مي آمديم.
وقتي به زمين نزديك شدم، ديدم دارم به شهر تبريز مي افتم. از درياي خزر چقدر دور شده بودم!
از آن بالا مي ديدم كه بچه اي دارد سگي را با دگنك مي زند و سگ زوزه مي كشد. ديدم اگر همينجوري بروم يكراست خواهم افتاد روي سر چنين بچه اي، از باد خواهش كردم كه مرا نجات بدهد و جاي ديگري ببرد. باد خواهشم را قبول كرد. مرا برداشت و آورد اينجا. وقتي ديدم تو دستت را زير من گرفتي ازت خوشم آمد و...


* * *

در همين جا صداي دانه ي برف بريد. نگاه كردم ديدم آب شده است.



صمد بهرنگی





هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساكت و خاكستری رنگ
زمين را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود كلبه ی بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پيداست
كه شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده های برفها ، باد
روان بر بالهای باد ، باران
درون كلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان


اخوان ثالث