Saturday, September 6

Photo:Bill Philip
روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

از کجا آمده ام؟

آمدنم بهر چه بود؟

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

نه به خود آمدم این جا که به خود باز روم

آن که آورد مرا باز برد در وطنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

1 comment:

Anonymous said...

هست اميدم كه عليرغم عدو روز جزا
فيض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا ملك جهان را به جوي نفروشم

خرقه پوشي من از غايت دين داري نيست
پرده‌اي بر سر صد عيب نهان مي‌پوشم

من كه خواهم كه ننوشم بجز از راوق خم
چه كنم گر سخن پير مغان ننيوشم

گر از اين دست زند مطرب مجلس ره عشق
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم