Saturday, May 26

آسمون سينه ما خيلي وقته بي ستارست

زوركي نخند عزيزم مي دونم اومدي بازي

نمي خوام اين اخرين بازي زندگيم ببازي

خودتو راحت كن و فكر كن كه جبران گذشتست

از منم مي گذره اما به دلت چاله نسازي

اومدي بشكني، بشكن ،از من ساده چي مونده

قبل تو هر كي بوده تموم تاروپودم و سوزونده

تو هم از يكي ديگه سوختي مي خواي تلافي باشه

بيا اين تو ودل و باقيه احساسي كه مونده

دل ما اونقده پارست موندنش مرگ دوبارست

اسمون سينه ي ما خيلي وقته بي ستارست

هميني كه باقي مونده واسه دلخوشي تو بشكن

تيكه تيكه هامو بردن اخرينشم تو بكن

نمي خوام بگذره عمري خسته شي واسه فريبم

يقتو نمي گيره هيچكس اخه من اينجا غريبم

بزن و برو عزيزم مثل هر كس كه زدو برد

طفلي اين دل كه هميشه به گناه ديگرون مرد

نفرتت رو از غريبه سر يك غريب خراب كن

خنده ي كوتاه من رو بيا گريه كن عذاب كن

مهمم نيست كه چه جرمي يا گناهي اين سزاش

باقيه دلم يه مشت خاك همينم مي خوام نباشه

عقده هاي يك شكسته خالي كن سر دل من

ديگه متروك مونده و سرد، خاك پير ساحل من

از نگاهات خوب مي فهمم كه تو فكرت يه فريبه

بازي بسته پاشو بشكن، من غريب و تو غريبه

دل ما اونقده پارست موندنش مرگ دوبارست

اسمون سينه ي ما خيلي وقته بي ستارست

هميني كه باقي مونده واسه دلخوشي تو بشكن

تيكه تيكه هامو بردن اخرينشم تو بكن

نمي خوام بگذره عمري خسته شي واسه فريبم

يقتو نمي گيره هيچكس من كه با خودم غريبم

بزن و برو عزيزم مثل هر كس كه زدو برد

طفلي اين دل كه هميشه به گناه ديگرون مرد
رضا صادقي

Tuesday, May 22

حالا هزار سال تمام است



حالا هزار سالِ تمام است که هر از گاه برمی‌گردم

پايين‌تر از دره‌ای دور

رو به رديفِ صنوبرانِ سوخته می‌نگرم
آنجا هميشه پيش از غروب

مَحرمانِ مخفی‌ترين ترانه‌های مگو

سايه‌سارِ ترا بر ديوارِ مُشرف به چينه‌های شکسته ديده‌اند

می‌آيی، پيراهنِ کبودِ بارانخورده‌ای را در باد

رو به رويای خورشيدِ خسته می‌گيری

دست به دامنِ روشنايی، دعا می‌کنی

درها، دريچه‌ها و ميله‌ها را می‌شمری

ميله‌ها و نامهای مردگان را می‌شمری، و

شب، تازه از اشتياقِ آن همه قرار
آن همه علاقه،‌ آن همه آدمی

می‌فهمی که ديگر هيچ خط و خبری نخواهد رسيد

تنها كلماتی برهنه در هوا

بی‌راه و بی‌رويا بر بوته‌های گُنگِ گريه فرو می‌شوند
تا سالها بعد، بر خوابِ خاطراتی تشنه

شايد که شبنم و ستاره ببارد شايد که بوسه با باران، شايد ... حالا
هزار سالِ تمام است که هر از گاه برمی‌گردی

دَمی در برابرِ درگاهِ بسته درنگ می‌کنی
همانجا انگار که آوازِ عزيزی از دريا شنيده باشی

آهسته از گورهای گمشدگان می‌پرسی
آيا کسی در اين حدود، رويای روشنايی را نديده است؟ حالا هزار سالِ تمام است

که هر از گاه برمی‌گرديم پُشتِ بوته‌های گنگِ گريه می‌نشيني
کلماتِ برهنه را پنهان و پوشيده می‌نگريم

... و باز سايه‌سارِ ديگرانی بر ديوار


سيد علي صالحي