Monday, January 29

Tuesday, January 23

نَقلِ به مضمون است، من نمی‌دانم
:دختری که از راهِ گُلِ سرخ آمده بود، می‌گفت
- فالی بگيريد، هر چه حضرتِ حافظ گفت، همان اتفاق ... پيش خواهد آمد
ما هم رفتيم و سَرِ کتاب گشوديم،
همين طوری هر ترانه که قسمت است:
"ديدم به خوابِ خوش که به دستم پياله بود،
!" تعبير رفت وُ کار به دولت حواله بود
سيد علي صالحي

Monday, January 22


سادگی را

من از نهانِ يک ستاره آموختم

پيش از طلوعِ شکوفه بود شايد

با يادِ يک بعداز ظهرِ قديمی

آن قدر ترانه خواندم تا تمامِ کبوترانِ جهان شاعر شدند

سادگی را
من از خوابِ يک پرنده در سايه‌ی پرنده‌يی ديگر آموختم

باد بوی خاصِ زيارت می‌داد

و من گذشته‌ی پيش از تولدِ خويش را می‌ديدم
ملايکی شگفت مرا به آسمان می‌بُردند،

يک سلولِ سبز در حلقه‌ی تقديرش می‌گريست،

و از آنجا آدمی ... تنهايیِ عظيم را تجربه کرد.

...دشوار است ... ری‌را هر چه بيشتر به رهايی بينديشی

گهواره‌ی جهان کوچک‌تر از آن می‌شود که نمی‌دانم چه

راهِ گريزی نيست تنها دلواپسِ غَريزه‌ی لبخندم،

سادگی را

من از همين غَرايزِ عادی آموخته‌ام

سيدعلي صالحي

بلکه دعای دلِ شکسته‌ی همين چند چراغِ نااميد

آوازی تازه از ترانه‌های تو باز آورد

ورنه با هق‌هقِ بسيارِ اين بی‌امان

هيچ ستاره‌ای از سفرهای دورِ دريا

به آسمان برنمی‌گردد

دارم خودم را تکرار می‌کنم،

اصلا بيا معامله را تمام کن

چقدر بايد ببوسمت

تا کتابِ اين همه گريه بسته شود؟

تا هق‌هقِ اين همه آدمی ... تمام!؟،

Saturday, January 20

Wednesday, January 17


مي شود باز

با بعضي از همين دلخوشي ها ي ساده
زندگي ها كرد
مثلا با آواز بي منظور باد رفت يك طرفي
ترانه آساني را به ياد آورد
مي شود با هرچه آشناست
آشناتر شد

چمداني كوچك
خيالي روشن
راهي معلوم
بعد هم هواي رفتن به جايي دور!
يكي دو كتاب ورق خورده
خرده ناني براي كبوتري در راه
سايه سار دو كاج ، دو سايه،دو سبز
يكيشان سر بر شانه ي ديگري انگار
منتظر قصه نويس قديمي همان برف ها و بارانه...!ا
امروز هم از آن روزهاي آبي مايل به رفتن است
اسم آسان تك تك دوستانم را
دوباره به ياد آورده ام

چرا باور نكنم كه مي شود از برادري باد و بابونه گفت
از علاقه اي بي دليل حتي
علاقه ، امتداد نا پيداي يك اتفاق ساده است
اين ها همه
علامت آغاز رفتن به يك جايي نيست!؟

امروز هم
حس مي كنم دوباره به زندگي باز خواهم گشت
حالم خيلي خوب است
دوستانم بسيارند
زندگي بيشتر شبيه خود زندگي ست
دلخوشي هاي ساده اش را دوست دارم
بايد رفت
همه دارند مي آيند
مي آيند ...دمي رو به روي روياهاي آفتابي شان
مي ايستند
و بعد رد پايي خيس
بر خواب ساحلي كه خدا مي داند رو به كجا ...!؟
خرده نان ها...يادت نرود
سيد علي صالحي

Tuesday, January 16

Sunday, January 14

روزگار غريبي است نازنين

دهانت را ميبويم مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را مي پويم مبادا شعله اي درآن نهان باشد
روزگار غريبي است نازنين روزگار غريبي است نازنين
و عشق را كنار تيرك راه بند تازيانه مي زنند
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
روزگار غريبي است نازنين روزگار غريبي است نازنين
و در اين بن بست كج و پج سرما آتش را به سوگوار سرود و شعر
فروزان مي دارند
احمد شاملو

Tuesday, January 9

اميد

بهتر است به آرامش آينه برگرديم
خود را در طعم زيباترين ترانه ها تماشا كنيم
بعد ، برهنگي
سرآغاز لمس ولرم تشنگي خواهد شد
عشق نه از سوال عجيب شما
به سايه مي آيد،
نه دلخور از خواب آفتاب بي اعتناست
خودمان را خلاص كنيم
صريح و بي سايه
به اصل مطلب دريا برگرديم
خداوند خوب همين هوا هم مي فهمد
ما از هرچه حرف آسان تشنگي ست
منظوري از آواز آب نداشته ايم
فقط خوب است كمي برهنه در باران
هوس كنيم ، كودك شويم
بوي گل و ستاره و بوسه بشنويم
و بعد ، يك لحظه
به چيزهاي عزيز همين زندگي بينديشيم
همه ما
سرانجام به دامن محال آسمان بر مي گرديم
از همين لحظه به بعد
بايد با باران يكي شويم
تكليف تمام روياهاي مارا
همين حروف خيس و خالص وقشنگ مي دانند؛
دنيا رو به روشنايي شريف آفتاب نهاده است
سيد علي صالحي