
photo:Maja Homen
بام را برافكن ، و بتاب ، كه خرمن تيرگي اينجاست
بشتاب ، درها را بشكن ، وهم را دو نيمه كن ، كه منم هسته اين بار سياه
اندوه مرا بچين ، كه رسيده است
.ديري است، كه خويش را رنجانده ايم ، و روزن آشتي بسته است
مرا بدان سو بر، به صخره برتر من رسان ، كه جدا مانده ام
به سرچشمه "ناب" هايم بردي ، نگين آرامش گم كردم ، و گريه سر دادم
فرسوده راهم ، چادري كو ميان شعله و با ، دور از همهمه خوابستان ؟
و مبادا ترس آشفته شود ، كه آبشخور جاندار من است
و مبادا غم فرو ريزد، كه بلند آسمانه زيباي من است
صدا بزن ، تا هستي بپا خيزد ، گل رنگ بازد، پرنده هواي فراموشي كند
ترا ديدم ، از تنگناي زمان جستم
ترا ديدم ، شور عدم در من گرفت
و بينديش ، كه سودايي مرگم
كنار تو ، زنبق سيرابم
دوست من ، هستي ترس انگيز است
به صخره من ريز، مرا در خود بساي ، كه پوشيده از خزه نامم
بروي ، كه تري تو ، چهره خواب اندود مرا خوش است
غوغاي چشم و ستاره فرو نشست، بمان ، تا شنوده آسمان ها شويم
بدر آ، بي خدايي مرا بياگن، محراب بي آغازم شو
نزديك آي، تا من سراسر ((من)) شوم
سهراب سپهری