Thursday, June 28

حالا ديگر دير است


حالا ديگر دير است

من نام كوچه های بسياری را از ياد برده ام

نشانی خانه های بسياری را از ياد برده ام!...

و اسامی آسان نزديكترين كسان دريا را

اراستی آيا به همين دليل ساده نيست كه ديگر هيچ نامه ای به مقصد نمی رسد

نه ری را سالها و سالها بود كه در ايستگاه راه آهن

در خواب و خلوتِ ورودی همه شهرها، كوچه ها، جاده ها، ميدان ها

چشم به راه تو از هر مسافری كه می آمد سراغ كسی را می گرفتم...

كه بوی ليموی شمال وشب حلال دريا را می داد

چقدر كوچه های خلوت بامدادی را خيسِ گريه رفتم... و

در غم غروب باز آمدم

من می دانستم تو از ميان روشن ترين رؤياهای روزگا

رتنها ترانه های ساده مرا برگزيده ای

چرا كه من هنوز هم خسته ترين برادر همين سادگانِ زمينم!

ری را هر بار كه نام تو بر دفتر گريه های من جاری شدمردمانی را ديدم

كه آهسته می آمدندهمانجا در سايه سار گريه و بابونه،

عطر تو را از باغ پروانه به خواب كودكان خود می خواندند

مردمان می فهمندمردمان ساكت و مردمان صبور می فهمند

مردمان ديری ست كه از راز واژگان ساده من

به معنایِ بعضی از آوازها رسيده اند ...رازی دارد

اين سادگی ...اين رسیدن رؤيا... معلوم است

كه بعد از نامه ها مرا آوازی از تحمل اوقات گريه آموخته اند

كجا می روی حالا؟...بيا ،

هنوز تا كشف نشانی آن كوچه... حرفِ ما بسيار و وقتِ ما اندك و

آسمان هم كه بارانی ست ،

اصلاً فرض كه مردمان هنوز درخوابند،

فرض كه هيچ نامه ای هم به مقصد نرسيد،

فرض كه بعضی از اينجا دور

حتی نان از سفره و كلمه از كتاب...

شكوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند

با رؤياهامان چه می كنند؟

Sunday, June 24

love me

photo:laura monaha


Love me , in the spring time, when all is green & new,
Love me , in the summer, when the sky is so blue,
Love me , in the autumn, when the leaves are turning brown,
Love me , in the winter, when the snow is falling down.

Love me when I m happy, and even when I am sad.
Love me when I m good, or when I m so bad.
Love me when I m pretty, or if my face is plain.
Love me when I m feeling good, or when I am feeling pain.

Love me always darling, in the rain or shining sun,
Love me always darling, after all is said & done,
Love me always darling, untill all our life is throush,
Love me always darling, For I ll be loving you.

Amanda,Nicole,Martinez

Friday, June 22

رابطه


رابطه از يه نگاه شروع ميشه! از يه لبخند،از يه كلمه مثله سلام! از يه كارت تبريك، از يه سوال كه ميتونه روحتو زير و رو كنه
رابطه گاهي با يه سفر شروع ميشه! توي راه مي بينيش. باهاش همسفر ميشي. تو كشتي كنارش ميشيني.با هم به مرغاي درييايي غذا ميدين.تا جايي كه احساس ميگه ، دلش واسه دوباره ديدن اون همسفر تنگه

رابطه گاهي با اومدن يه آدم سرزنده و شاد، به محيط خشك يه اداره شروع ميشه. يه آدم تازه كه دنيا رو جور ديگه مي بينه. چيزايي رو به تو يادآور ميشه كه تا به حال نيده بوديش.بهش دقت نكرده بودي. يه آدمي كه با لهجه روحش حرف مي زنه.ميتونه با طنز لطيفش تو رو بخندونه

رابطه گاهي با خوندن يه شعر، شروع ميشه! وقتي شعر مي خوني ، آدما رو ميبري به اعماق جايي كه كمتر فرصت سرزدن بهش داري . يه كتاب كه نه نويسنده شو ديدي ، نه مي شناسي. نه تا به حال به زبون مادري اون ، حرف زدي. اما وقتي قصه شو مي خوني ، با تجربه هاش آشنا مي شي. يه جايي روحت با روح اون تلاقي مي كنه.حرفاش واست انگيزه ميشه

.رابطه گاهي با يه دكمه روي صفحه كي بورد، شروع ميشه. يهو مي برتت اونور دنيا، اونور شهر و ديارت

.رابطه گاهي با يه احوال پرسي تو صف نون يا تاكسي يا اتوبوس شروع ميشه

. گاهي وقتا با توجه تو شروع ميشه.توجه به اين كه چرا امروز چشماي همكارم غمگينه؟ چرا امروز حوصله نداره؟

هر كاري كه ميكني رفيق ، هر كلامي كه به زبون مياري هر قصد و تصميمي كه ميگيري ، يا به زيبايي يه رابطه تداوم مي بخشه يا عمر لحظه هاي آشنايي رو كم ميكنه

Friday, June 15

خرد و ريزهاي ارزان زندگي


قبلا گفته باشم

منظورم از جهان

همين خُرد و ريزهای ارزانِ زندگی‌ست

و من

جهان را به روشنی، به رويا، به راه می‌خواهم

آدمی را به عيش، علاقه، آسوده‌گی

چه می‌شود اگر زندگی

زندگی باشد

ما آسان باشيم

آسمان، وسيع آوازها، عجيب

اصلا نگرانِ نگفتن نباشيم

برويم پُشتِ سرمان را تا هفت پُشتِ هر چه بی‌خيال ... نگاه نکنيم

خيال کنيم رفته‌ايم، خُل شده‌ايم داريم

خيره به خوابِ خودمان خوابِ خودمان را می‌بينيم

من بارها شورِ گلویِ قناری را

سيرتر از تَرَشُحِ بوسه نوشيده‌ام

می‌دانم ظهرِ تابستان است

اما به ياد می‌آورم روزگاری

در اين حدود دختری بود به اسمِ عجيب

شما "دير آمدی ری‌رایِ" مرا خوانده‌ايد؟

و ياد می‌آورم نيما رفته بود يوش

رفته بود بَلَده رفته بود کَنْدَلوس

اما فروغ نزديک است

تمامِ راه تا قهوه‌خانه‌ی چای و گليم و گفت‌وگو

بادهای شمالی با ما بودند

بنفشه با ما بود

بوسه با ما بود بَنان با ما بود

و ماه ... که لُختِ مادرزاد است هنوز

و اين تو گفتنِ تو چقدر آشناتر از اسامیِ

بعضی روزهای روشن است.

من به همين دليل از شدتِ شاعری ... گاه شبيهِ شما می‌شوم

اعتماد به آوازهایِ آسمان

. آخرين فرصتِ مسافرانِ مهتاب است

تا شما از خورده‌بُرده‌های حضرات حرف می‌زنيد

من هم می‌روم کلماتم را بياورم می‌آورم

می‌ريزمشان وسطِ سايه‌های نور

بعد باران‌ها را جدا می‌کنيم

بوسه‌ها، بنفشه‌ها را جدا می‌کنيم

جهان و آدمی، جهانِ آدمی را جدا می‌کنيم

... راز، روشنی، رويا، راه زندگی، علاقه، عيش،‌ آسوده‌گی

دنيا دارد آبیِ مايل به خوابِ خدا می‌شود

نگفتم منظورم از جهان

همين خُرد و ريزهای ارزانِ زندگی است

پَتو از رويت نَرَوَد

بادِ شمال سرد است هنوز

سيد علي صالحي

اولين و آخرين


خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش

ماييم كه يا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم هر پسين

اين روشناي خاطر آشوب

در افق هاي تاريك دوردست نگاه ساده فريب كيست كه

همراه با زمين مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟اي راز اي رمزاي

همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين




حسين پناهي

Having someone like you


I am just beginning
To make some definite changes
in my life
Some of them will take time,
Some will cause me grief,
Some will mean risk
And a lot of growing pains,too
But whatever the case,
I know I will make it …

It s having someone like you
To see me through both
the good tims and the bad
that makes me so sure …

Gail Nishimoto

ع ش ق


خبرنگاري مدام در تعقيب آلبر كامو نويسنده فرانسوي بود و از او مي خواست
كارش رو به تفصيل و با جزييات كامل توضيح بده. نويسنده رمان طاعون در
حالي كه از پاسخ دادن طفره مي رفت گفت: من فقط مي نويسم، ديگران هستند
كه با قضاوتهاشون مي گن آثار منو چي مي فهمند

اما خبرنگار قانع نشد و ساكت نموند.يه روز عصر بالاخره تونست كامو رو تو كافه تريايي تو پاريس ملاقات كنه
به كامو گفت: انتقاد سازنده باعث ميشه تا يه موضوع عميق مطرح بشه. و بعد از اون پرسيد: اگه به شما بگم
لازمه كتابي درباره جامعه بنويسيد، اون رو مي پذيريد و يا اون رو به جنگ مي طلبين و با اون مخالفت مي كنيد؟
و كامو پاسخ داد:البته كه قبول مي كنم. اين كتاب صد صفحه داره كه نود و نه صفحه اون سفيده وهيچ چيز
در اون صفحات نوشته نميشه. اما در پايان صدمين صفحه مي نويسم كه : تنها وظيفه انسان عشق ورزيدنه


پائولو كوئليو



سادگی را من از نهانِ يک ستاره آموختم

پيش از طلوعِ شکوفه بود

شايد با يادِ يک بعداز ظهرِ قديمی آن قدر ترانه خواندم

تا تمامِ کبوترانِ جهان شاعر شدند


سادگی را من از خوابِ يک پرنده در سايه‌ی پرنده‌يی ديگر آموختم

باد بوی خاصِ زيارت می‌داد و

من گذشته‌ی پيش از تولدِ خويش را می‌ديدم

ملايکی شگفت مرا به آسمان می‌بُردند،

يک سلولِ سبز در حلقه‌ی تقديرش می‌گريست، و

از آنجا آدمی ... تنهايیِ عظيم را تجربه کرد. دشوار است ...

ری‌را هر چه بيشتر به رهايی بينديشی گهواره‌ی جهان

کوچک‌تر از آن می‌شود که نمی‌دانم چه ...! راهِ گريزی نيست

تنها دلواپسِ غَريزه‌ی لبخندم، سادگی را من از همين غَرايزِ عادی آموخته‌ام


سيد علي صالحي