Tuesday, May 22

حالا هزار سال تمام است



حالا هزار سالِ تمام است که هر از گاه برمی‌گردم

پايين‌تر از دره‌ای دور

رو به رديفِ صنوبرانِ سوخته می‌نگرم
آنجا هميشه پيش از غروب

مَحرمانِ مخفی‌ترين ترانه‌های مگو

سايه‌سارِ ترا بر ديوارِ مُشرف به چينه‌های شکسته ديده‌اند

می‌آيی، پيراهنِ کبودِ بارانخورده‌ای را در باد

رو به رويای خورشيدِ خسته می‌گيری

دست به دامنِ روشنايی، دعا می‌کنی

درها، دريچه‌ها و ميله‌ها را می‌شمری

ميله‌ها و نامهای مردگان را می‌شمری، و

شب، تازه از اشتياقِ آن همه قرار
آن همه علاقه،‌ آن همه آدمی

می‌فهمی که ديگر هيچ خط و خبری نخواهد رسيد

تنها كلماتی برهنه در هوا

بی‌راه و بی‌رويا بر بوته‌های گُنگِ گريه فرو می‌شوند
تا سالها بعد، بر خوابِ خاطراتی تشنه

شايد که شبنم و ستاره ببارد شايد که بوسه با باران، شايد ... حالا
هزار سالِ تمام است که هر از گاه برمی‌گردی

دَمی در برابرِ درگاهِ بسته درنگ می‌کنی
همانجا انگار که آوازِ عزيزی از دريا شنيده باشی

آهسته از گورهای گمشدگان می‌پرسی
آيا کسی در اين حدود، رويای روشنايی را نديده است؟ حالا هزار سالِ تمام است

که هر از گاه برمی‌گرديم پُشتِ بوته‌های گنگِ گريه می‌نشيني
کلماتِ برهنه را پنهان و پوشيده می‌نگريم

... و باز سايه‌سارِ ديگرانی بر ديوار


سيد علي صالحي

2 comments:

Anonymous said...

تا ماه
این ماه ولرم دوگانه
دیوانه ی من است
ترسی ندارم
که رخساره در لمس قرینه ی لغزانش نهان کنم
اما وای که اگر باد
از این راز سربسته
بویی برده باشد
پرندگان حکایت عام الفیل
سنگسارمان خواهند کرد
هی تراشیده ی باد و بلور لیموی گس
مگر منت به ترانه تمام کنم
ورنه کو بر گزیده ای
كه شاعر تر از این تشنه ی خلاص
از قاف و غین این همه غدقن بگذرد
خودت بگو
زنجیر اگر برای گسستن نبود
پس این دست های بسته را
برای کدام روز خسته آفریده اند - سيد علي صالحي
سلام عزيزم..خوشحالم از اين آشنايي! انتخاب زيبايي بود !
شاد باشي و خوش

مهین said...

ممنونم از لطف شما كه اينجا سر زدي
و از اين شعر زيبا