Thursday, April 12

نشانی


Photo:Uccelletti



پس کی از اين لبِ تشنه ترانه‌ای خواهی شنيد از اين دلِ تنگ دری گشوده به روی خواب!؟ حالا سال‌هاست که ما در شمارش نامِ نزديک‌ترين کسانِ خويش سينه به سينه، سکسکه بُرده و هوا هوا، همهمه آورده‌ايم. يعنی جوابِ آن همه علاقه آيا همين تو دور وُ من دور وُ گريه‌هامان که بی گفت و گو ...!؟ هی رازانه‌ی عجيبِ علاقه! به وَلایِ همين واژه‌های بی‌کوچه، بی‌کتاب ما هرگز به اين بادِ بی‌حساب نازک‌تر از بنفشه و بی‌رياتر از رويایِ وزيدن، رازی نگفته‌ايم. حالا حوای همين روزهای مثلِ هم من مجبورم به خانه برگردم. اين‌جا زورقِ پريانِ پرده‌ْپوش را در خوابِ دورِ دريا شکسته‌اند. امروز هم پُستچیِ پيرِ اين کوچه هم پيدايش نشد پنجره را ببندم بهتر است هق‌هقِ بی‌پرده‌ی اين دو ديده‌ی بارانی آبرویِ اَبرآلودِ همه‌ی درياها را خواهد برد




....................







سر به هوا کودکانِ کامل اُری‌بهشت راه غريب گريه را بر عبور آوازِ من بسته بودند




صدايم به سايه‌سارِ درّه نمی‌رسيد




تو آن سوتر از رديف صنوبران پای پرچينِ پسينی شکسته شايد کتابی از نشانیِ دوستانمان را ورق می‌زدی،




زنان کوچه می‌گويند به گمانم تُرا در صفِ‌ صحبت آرزويی دور ديده‌اند،




حالا همه‌ی همسايه‌ها می‌دانند من هر غروب،




غروب هر پنجشنبه تا شبِ‌ التماس به جستجوی عکسِ کوچکی از تو بالای کارنامه‌ی سالِ آخرت




هی گنجه و پشت و رویِ خانه را در خواب خاطره می‌گردم




پس نشانی تُرا کی در هراسِ گمشدن از دست‌داده‌ام




هنوز که هنوز است از گنجه‌ی قديمی خانه بوی عَناب و اسپند و ديوان خطیِ‌ شاعری خوش از خواب شيراز می‌آيد




نه مگر تو رفته بودی با نان تازه و تبسم کودکانِ اُردی‌بهشت بيايی؟




نه مگر قرار ما قبول بوسه از دُعای همين مردمان خسته بود ...؟! نه مگر وعده‌ی ما نگفتنِ حتی يکی واژه از آن رازِ پرده‌پوش ...؟! پس چرا کليدِ خانه را در خوابِ نيامدن گُم کرديم؟! ببين! خانه هنوز همان خانه است




هيچ اتفاق خاصی رُخ نداده است: يک پالتوی کهنه، چتری شکسته




دو سه سنجاقِ نقره‌ای کتابخانه‌ی کوچکِ شعر و سوال و سکوت




و شيشهْ عطری آشنا که بوی سالهای دورِ دريا می‌دهد هنوز. غريب آمدی و آشنا رفتی! اما من که خوب می‌شناسَمَت ری‌را! من بارها ...، تُرا بارها در انتهای رويايی غريب ديده بودم




تُرا در خانه، در خوابِ آب، در خيابان در انعکاسِ‌ رُخسارِ دختران ماه، در صفِ خاموشِ مردمان، اتوبوس، ايستگاه




و سايه‌سارِ مه‌آلود آسمان ... چه احترام غريبی دارد اين خواب،




اين خاطره، اين هم ديده که دريا




تمامِ اين سالها هميشه کسی از من سراغِ تُرا می‌گرفت




تو نشانیِ من بودی و من نشانیِ تو




گفتی بنويس من شمال زاده شدم اما تمامِ درياهای جنوب را من گريسته‌ام



راهِ دورِ تهران آيا هميشه از ترانه و آوازِ ما تهی خواهد ماند؟!



اما خاطرت باشد هميشه اين تويی که می‌روی هميشه اين منم که می‌مانم




...............








هی بادهایِ بی‌هرکجا وزيده
کجای اين بازی بی‌آغاز پاييزی، عدالت است
که مرغانِ بی‌قرارِ بهاری
به باغاتِ بی‌پايانِ اردی‌بهشت رفته باشند
اما اين هُدهُدِ خسته هنوز، خسته هنوز
...............








سربسته باش پيشانیِ شکسته




زِنْهاری که از اين خزان خسته می‌وزد




چيدن محبوبه‌های شب را تنها به باد ياد خواهدداد


سید علی صالحی

No comments: