Friday, February 2

باد آمد و همه‌ی روياها را با خود برد

می‌روم کتابی بخوانم، هر چه که باشد
می‌روم از ميان همه‌ی نامها چيزی، چراغی، چيزی شبيه چراغی بيابم
هی می‌رسم کنار ستاره و باز مقصدم جای ديگری‌ست
بايد به گونه‌ئی از کف هفت دريا و دايره بگذرم
که جای پای مرا توفان و پرگار نبينند،
زور که نيست، نمی‌خواهم اين صفوفِ ساکت و مغموم
حروفِ ساده‌ی مرا دريابند،
آينه لو می‌رود،‌ ستاره لو می‌رود، نرگس و هوای ساعتِ سه،
سرودِ مخفی ماه لو می‌رود.
هی می‌رسم کنار دانستگی اما باز ندانسته عاشقم
می‌روم کتابی برای گريز از گمان گريه بخوانم،
می‌روم از ميان تمام روياها رازی، آوازی، رازی شبيه آوازی بياورم
هی می‌رسم کنارِ خويش و باز سايه‌سارِ صدای تو جای ديگری‌ست
زور که نيست، کوتاه بيا دلِ نامسلمانِ منِ خراب
پنهانگريز قيد و قاعده را اختياری از آبروی آينه نيست،
ترا نيز به انعقاد هر آریِ بی‌دليل عادت نداده‌اند
.........
مثل دويدن دو نقطه در پی هم، مثل دويدن دو نقطه بر حول دريا و دايره،
هولم نکن ای همين هوایِ بی‌کسی در ميان جمع
رسم ازل از آواز حضرتِ من به رويت رسيده است
وقتی ميان پسين و هوای بارانی فرقی نمی‌نهی
من از ارتباط علف با خواب آينه چه بگويم؟
نمی‌شناسی، نه مرا، نه رويا را
اما من اگر بميرم حتی مضمون محرمانه آن راز را به گور خواهم برد،
و از اين سپس نيز با هيچ کسی
از ابهام آينه در انعکاس خاموشی سخن نخواهم گفت
من راوی حروفی ساده از معابر بارانم
از من سوال بی‌جا چه می‌کنی!؟
جرم هر اشاره، ولو به خواب تبسم،
حتما که اثبات واژه در ماضی مطلق نيست،
ما همه از بعيد بوسه به رويای دريا رسيده‌ايم
بگذريم، بايد به تو بينديشم،
وقت ملايم يادها شبيه آرامش آينه در غيبت ديوار است
حالا هيچ! حالا گو فرق ميان پسين و هوای بارانی هم هيچ
وقتی که من ترا دوست می‌دارم
نه چراغی به خانه بياور نه چتری
که از کوچه ناشناسی بگذری،
سايه به سايه هر سنگی از اضطراب تو می‌فهمد که کار از کار گذشته است
حالا هيچ
حالا تنها به تو می‌انديشم
شايد تولد يک ستاره از خوابِ معجزه
مفهوم جفتِ جهان را برای تجردِ اين خسوف ... روشن کرد،
مثل دويدن دو نقطه در حولِ دريا و دايره
...............
اما نيستی تا اضطراب جهان را کنار تو در ترانه‌ئی کوچک خلاصه کنم
اما نيستی تا شبِ تشويش هر شبِ خويش را
در اشتعال گريه‌ها و گورها روشن کنم
اما نيستی تا در دهان داس برويم و در پريشانی شعله پرپر شوم
( اما نيستی ... (خدايا اين بغض بی‌قرار که فرصت نمی‌دهد
...................
صادقانه اقرار کنم وقتی که جهان زاده شد،
به حضرت هر معنا گريستن غَرَض نبود و غريزه بود
(يادم نرود، يعنی اضافه کنم
که تو نيز هم بی‌حجاب کنار حوصله‌ی من آرميده بودی، ‌شادمانی بی‌سبب
..................
گاه در بستر خويش، پهلو به پهلوی گريه که می‌غلتم،
با من از رفتن، از احتمال از نيامدن،
از او، از ستاره و سوسو سخن می‌گوئی
شانه به شانه‌ی من با من از دقيقه‌ی زادن،
از هوا، از هوش، از هی بخندِ هفت‌سالگی سخن می‌گوئی

خدايا چقدر مهربانی کنار دستمان پَرپَر می‌زد

و آينه نبود تا تبسم خويش را تماشا کنيم



No comments: