از دل افروزترين روز جهان
خاطره اي با من است
به شما ارزاني
سحري بود و هنوز
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود
گل ياس
عشق در جان هوا ريخته بود
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس در اميخته بود
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : هاي ....
بسراي اي دل شيدا بسراي
اين دلاويزترين روز جهان را بنگر
تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي
آسمان ،ياس ، سحر ، ماه ، نسيم
روح در جسم جهان ريخته اند
شور و شوق تو برانگيخته اند
تو هم اي مرغك تنها بسراي
همه در هاي رهايي بسته است
تا گشايي به نسيم سخني
پنجره اي را بسراي
بسراي ....
من به دنبال دلاويز ترين شعر جهان مي رفتم
در افق پشت سرا پرده ي نور
باغ هاي گل سرخ
شاخه گسترده به مهر
غنچه اورده به ناز
دم به دم از نفس باد سحر
غنچه ها مي شد باز
باغ هاي گل سرخ
يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست
چون گل افشاني لبخند تو
در لحظه ي شيرين شكفتن
خورشيد
چه فروغي به جهان مي بخشيد
چه شكوهي ........
همه عالم به تماشا بر خاست
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم
دو كبوتر در اوج
بال در بال گذر مي كردند
دو صنوبر در باغ
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خوانند
مرغ دريايي با جفت خود از ساحل دور
رو نهادند به دروازه ي نور
چمن خاطر من نيز ز جان مايه ي عشق
در سرا پرده ي گل
غنچه اي مي پرورد
- هديه اي مي آورد -
برگ هايش كم كم باز شدند
- ..... يافتم يافتم ان نكته كه مي خواستمش
با شكوفايي خورشيد و
گل افشاني لبخند تو
آراستمش
تار و پودش را از خوبي و مهر
خوشتر از تافته ي ياس و سحر بافته ام
دوستت دارم، را
من دلاويزترين شعر جهان يافته ام
اين گل سرخ من است
دامني پر كن از اين گل كه دهي هديه به خلق
كه بري خانه ي دشمن
كه فشاني بر دوست
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست
در دل مردم عالم ، به خدا
نور خواهم بخشيد
تو هم ا ي خوب من اين نكته به تكرار بگو
اين دلاويزترين حرف جهان را همه وقت
نه به يك بار و به ده بار و به صد بار بگو
// دوستم داري ؟ // را از من بسيار بپرس
// دوستت دارم // را با من بسيار بگو .
فريدون مشيري
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود
گل ياس
عشق در جان هوا ريخته بود
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس در اميخته بود
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : هاي ....
بسراي اي دل شيدا بسراي
اين دلاويزترين روز جهان را بنگر
تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي
آسمان ،ياس ، سحر ، ماه ، نسيم
روح در جسم جهان ريخته اند
شور و شوق تو برانگيخته اند
تو هم اي مرغك تنها بسراي
همه در هاي رهايي بسته است
تا گشايي به نسيم سخني
پنجره اي را بسراي
بسراي ....
من به دنبال دلاويز ترين شعر جهان مي رفتم
در افق پشت سرا پرده ي نور
باغ هاي گل سرخ
شاخه گسترده به مهر
غنچه اورده به ناز
دم به دم از نفس باد سحر
غنچه ها مي شد باز
باغ هاي گل سرخ
يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست
چون گل افشاني لبخند تو
در لحظه ي شيرين شكفتن
خورشيد
چه فروغي به جهان مي بخشيد
چه شكوهي ........
همه عالم به تماشا بر خاست
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم
دو كبوتر در اوج
بال در بال گذر مي كردند
دو صنوبر در باغ
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خوانند
مرغ دريايي با جفت خود از ساحل دور
رو نهادند به دروازه ي نور
چمن خاطر من نيز ز جان مايه ي عشق
در سرا پرده ي گل
غنچه اي مي پرورد
- هديه اي مي آورد -
برگ هايش كم كم باز شدند
- ..... يافتم يافتم ان نكته كه مي خواستمش
با شكوفايي خورشيد و
گل افشاني لبخند تو
آراستمش
تار و پودش را از خوبي و مهر
خوشتر از تافته ي ياس و سحر بافته ام
دوستت دارم، را
من دلاويزترين شعر جهان يافته ام
اين گل سرخ من است
دامني پر كن از اين گل كه دهي هديه به خلق
كه بري خانه ي دشمن
كه فشاني بر دوست
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست
در دل مردم عالم ، به خدا
نور خواهم بخشيد
تو هم ا ي خوب من اين نكته به تكرار بگو
اين دلاويزترين حرف جهان را همه وقت
نه به يك بار و به ده بار و به صد بار بگو
// دوستم داري ؟ // را از من بسيار بپرس
// دوستت دارم // را با من بسيار بگو .
فريدون مشيري
No comments:
Post a Comment