Thursday, December 14

دريا

در سكون شب
آن هنگام كه آدمي به خواب رود
و بيداري او در حجاب باشد
جنگل فرياد زند
من همان عزمم
كه توسط خورشيد در دل خاك روييد
دريا به او چيزي نگفت
ولي با خود چنين گفت
عزم ، از آن من است
سنگ گفت
روزگار در من رازي نهاد
كه تا روز جزا مخفي است
دريا به او چيزي نگفت
ولي با خود چنين گفت
اسرار از آن من است
باد گفت
شگفتي ها دارم
زيرا مه و آسمان را ز هم جدا مي سازم
دريا خاموش و ساكت شد
اما با خود چنين گفت
باد از آن من است
رود گفت
چه گوارا هستم
تشنگي زمين را يرطرف مي سازم
دريا ساكت و خاموش شد
اما با خود چنين گفت
رود از آن من است
كوه گفت
به مانند ستاره اي در سينه افلاك
پابرجا و استوار هستم
دريا آرام ماند
ولي با خود چنين گفت
كوه از آن من است
انديشه گفت
من پادشاه هستم
و در جهان پادشاهي مانند
من نيست
دريا بي حركت ماند اما
در خواب به خود گفت
همه چيز از آن من است

جبران خليل جبران

No comments: