.........آدم ها مثل كتاب ها هستند. پر از حرفهاي ناگفته و نشنيده
، بعضي كتابها خيلي چيزها بهت ياد ميدهند
. اما خواندن بعضي هم فقط از سر تفننن است
بعضي را تا عمر داري به خاطر ميسپري
. اما بعضي را حتي اسمشون را هم فراموش ميكني
و فقط بعضي كتاب ها هستند كه ارزش دارند تا آخر عمر نگهشون داريم
و بباليم از داشتن همچون كتاب با ارزشي
.......و آن وقت است كه براي حفظ چنين كتابي از هر گزندي همه تلاشمون را ميكنيم
......اما فقط بعضي از كتابها اين سرنوشت را دارند
………...……
، وقتي كه آمد ، كتابش را هم با خودش آورده بود
، دوست داشتم كتابش را بخوانم . كتابش را به من قرض داد تا بخوانمش
، هر روز صفحات كتاب را ورق ميزدم و هر روز چيزهاي جديدتر
، هر روز حرفهاي ناگفته ديگه اي از جلوي چشم هام ميگذشت
، دلم ميخواست تند تند كتابش را بخوانم تا ببينم آخرش چي ميشود
. آخر كتاب برام خيلي جالب بود... كتاب نويي نبود
………
. قبل از من آدمهاي ديگه اي هم كمي از كتاب را خوانده بودند
.......اما هيچ كدام به آخرش نرسيده بودند
، دوست داشتم كتابش را تا به انتها بخوانم
، كه يه روز آمد و گفت كه بايد برود
. بايد برود به يك جاي خيلي دور
. ديگر نميتوانستم ببينيم آخر كتاب چي ميشود
. عادت نداشت كتابش را دست كسي جا بگذارد
، بايد ميرفت و كتابش را با خود ميبرد
. شايد كه آن دورها كسي پيدا ميشد تا دوباره كتابش را بهش قرض بدهد
، تا كتابش را به دست بگيرد
. شايد كه موفق شد تا انتهاي كتاب را بخواند
.......او هم كتاب من را پس آورد. كتاب من را هم وقت نكرد تا به انتها بخواند
، كتابهاي برگشتند سر جاي اولشون
. فقط كمي كهنه تر شده بودند
اثر بعضي دستها روي ورقهاي كتاب جا مانده بود.
، بعضي ها چندان خوب با كتاب مدارا نكرده بودند
.......فقط صفحات آخر است كه هنوز سفيد و تميز مانده
، بعضي كتابها خيلي چيزها بهت ياد ميدهند
. اما خواندن بعضي هم فقط از سر تفننن است
بعضي را تا عمر داري به خاطر ميسپري
. اما بعضي را حتي اسمشون را هم فراموش ميكني
و فقط بعضي كتاب ها هستند كه ارزش دارند تا آخر عمر نگهشون داريم
و بباليم از داشتن همچون كتاب با ارزشي
.......و آن وقت است كه براي حفظ چنين كتابي از هر گزندي همه تلاشمون را ميكنيم
......اما فقط بعضي از كتابها اين سرنوشت را دارند
………...……
، وقتي كه آمد ، كتابش را هم با خودش آورده بود
، دوست داشتم كتابش را بخوانم . كتابش را به من قرض داد تا بخوانمش
، هر روز صفحات كتاب را ورق ميزدم و هر روز چيزهاي جديدتر
، هر روز حرفهاي ناگفته ديگه اي از جلوي چشم هام ميگذشت
، دلم ميخواست تند تند كتابش را بخوانم تا ببينم آخرش چي ميشود
. آخر كتاب برام خيلي جالب بود... كتاب نويي نبود
………
. قبل از من آدمهاي ديگه اي هم كمي از كتاب را خوانده بودند
.......اما هيچ كدام به آخرش نرسيده بودند
، دوست داشتم كتابش را تا به انتها بخوانم
، كه يه روز آمد و گفت كه بايد برود
. بايد برود به يك جاي خيلي دور
. ديگر نميتوانستم ببينيم آخر كتاب چي ميشود
. عادت نداشت كتابش را دست كسي جا بگذارد
، بايد ميرفت و كتابش را با خود ميبرد
. شايد كه آن دورها كسي پيدا ميشد تا دوباره كتابش را بهش قرض بدهد
، تا كتابش را به دست بگيرد
. شايد كه موفق شد تا انتهاي كتاب را بخواند
.......او هم كتاب من را پس آورد. كتاب من را هم وقت نكرد تا به انتها بخواند
، كتابهاي برگشتند سر جاي اولشون
. فقط كمي كهنه تر شده بودند
اثر بعضي دستها روي ورقهاي كتاب جا مانده بود.
، بعضي ها چندان خوب با كتاب مدارا نكرده بودند
.......فقط صفحات آخر است كه هنوز سفيد و تميز مانده
No comments:
Post a Comment