
Sascha Huttenhain
برای چيدن گل سرخ، نه ارّه بياور، نه تبر! سرانگشتِ سادهی همان ستاره بیآسمانم ... بس
، تا هر بهار به بدرقهی فروردين، هزار پاييز پريشان را گريه کنم
- هم از اينروست که خويشتن را دوست میدارم
برای کُشتن من، نه کوه و نه واژه، اشارهی خاموش نگاهی نابهنگامم ... بس
تا معنی از گل سرخ بگيرم و شاعر شوم
- هم از اين روست که ترا دوست میدارم
برای مُردهی من، نه اندوهِ آسمان و نه گور زمين، تنها کابوس بیبوسهْرفتنِ مرا از گفتگوی گهواره بگير
. من پنجهی پندار بر ديدگان دريا کشيدهآم
پس شکوفهکن ای ناروَن، ای چراغ، ای واژه
! اينجا پروانه و پری به رويای مزمور ماه، دريچهای برای دل من آوردهاند
- هم از اين روست که جهان را دوست میدارم
سید علی صالحی
3 comments:
az gharar aghaie shaer too omresh gole sorkh nachide bude. man hei migam rajebe tajrobiate khodetun harf bezanin hich ki be kharjesh nemire.
rasti un copyha be dastet resid? fekr konam naresid ha?
خيلي دوست داشتني بود
..... همین خوب است
Post a Comment