
Photo:David Winston
من از عطرِ آهستهی هوا میفهمم
تو بايد تازهگیها از اينجا گذشته باشی
. گفتوگویِ مخفی ماه وُ
پردهپوشیِ آب هم همين را میگويند
ديگر نيازی به دعای دريا نيست
گلدانها را آب دادهام
ظرفها را شستهام
خانه را رُفت و رو کردهام
دنيا خيلی خوب است
، بيا! علامتِ خانهبودنِ من
همين پنجرهی رو به جنوبِ آفتاب است،
تا تو نيايی پرده را نخواهم کشيد
سید علی صالحی
2 comments:
سلام مهین خانم
چه خوب شد که دوباره نوشتید
شعر زیبایی بود ولی راستش از پنجره سخته لطفا در خونه رو باز کنید :(
چه بوی قریبی می دهد این پیراهن بنفش، این جامه قدیمی، این همه دیده که دریا، ری را
Post a Comment