Thursday, December 6

دارد یک چیزی یادم می آید


Photo:David Winston



من از عطرِ آهسته‌ی هوا می‌فهمم

تو بايد تازه‌گی‌ها از اينجا گذشته باشی

. گفت‌وگویِ مخفی ماه وُ

پرده‌پوشیِ آب هم همين را می‌گويند

ديگر نيازی به دعای دريا نيست

گلدان‌ها را آب داده‌ام

ظرف‌ها را شسته‌ام

خانه را رُفت و رو کرده‌ام

دنيا خيلی خوب است

، بيا! علامتِ خانه‌بودنِ من

همين پنجره‌ی رو به جنوبِ آفتاب است،

تا تو نيايی پرده را نخواهم کشيد



سید علی صالحی

2 comments:

Anonymous said...

سلام مهین خانم
چه خوب شد که دوباره نوشتید
شعر زیبایی بود ولی راستش از پنجره سخته لطفا در خونه رو باز کنید :(

پرشین said...

چه بوی قریبی می دهد این پیراهن بنفش، این جامه قدیمی، این همه دیده که دریا، ری را