Thursday, January 3

دانه برف


يك روز برفي پشت پنجره ايستاده بودم و بيرون را تماشا مي كردم. دانه هاي برف رقص كنان مي آمدند و روي همه چيز مي نشستند. روي بند رخت، روي درختها، سر ديوارها، روي آفتابه ي لب كرت، روي همه چيز. دانه ي بزرگي طرف پنجره مي آمد. دستم را از دريچه بيرون بردم و زير دانه ي برف گرفتم. دانه آرام كف دستم نشست. چقدر سفيد و تميز بود! چه شكل و بريدگي زيبا و منظمي داشت! زير لب به خودم گفتم: كاش اين دانه ي برف زبان داشت و سرگذشتش را برايم مي گفت!
در اين وقت دانه ي برف صدا داد و گفت: اگر ميل داري بداني من سرگذشتم چيست، گوش كن برايت تعريف كنم: من چند ماه پيش يك قطره آب بودم. توي درياي خزر بودم. همراه ميلياردها ميليارد قطره ي ديگر اينور و آنور مي رفتم و روز مي گذراندم. يك روز تابستان روي دريا مي گشتم. آفتاب گرمي مي تابيد. من گرم شدم و بخار شدم. هزاران هزار قطره ي ديگر هم با من بخار شدند. ما از سبكي پر درآورده بوديم و خود به خود بالا مي رفتيم. باد دنبالمان افتاده بود و ما را به هر طرف مي كشاند. آنقدر بالا رفتيم كه ديگر آدمها را نديديم. از هر سو توده هاي بخار مي آمد و به ما مي چسبيد. گاهي هم ما مي رفتيم و به توده هاي بزرگتر مي چسبيديم و در هم مي رفتيم و فشرده مي شديم و باز هم كيپ هم راه مي رفتيم و بالا مي رفتيم و دورتر مي رفتيم و زيادتر مي شديم و فشرده تر مي شديم. گاهي جلو آفتاب را مي گرفتيم و گاهي جلو ماه و ستارگان را و آنوقت شب را تاريكتر مي كرديم.
آنطور كه بعضي از ذره هاي بخار مي گفتند، ما ابر شده بوديم، باد توي ما مي زد و ما را به شكلهاي عجيب و غريبي در مي آورد. خودم كه توي دريا بودم، گاهي ابرها را به شكل شتر و آدم و خر و غيره مي ديدم.
نمي دانم چند ماه در آسمان سرگردان بوديم. ما خيلي بالا رفته بوديم. هوا سرد شده بود. آنقدر توي هم رفته بوديم كه نمي توانستيم دست و پاي خود را دراز كنيم. دسته جمعي حركت مي كرديم: من نمي دانستم كجا مي رويم. دور و برم را هم نمي ديدم. از آفتاب خبري نبود. گويا ما خودمان جلو آفتاب را گرفته بوديم. خيلي وسعت داشتيم. چند صد كيلومتر درازا و پهنا داشتيم. مي خواستيم باران شويم و برگرديم زمين.
من از شوق زمين دل تو دلم نبود. مدتي گذشت. ما همه نيمي آب بوديم و نيمي بخار. داشتيم باران مي شديم. ناگهان هوا چنان سرد شد كه من لرزيدم و همه لرزيدند. به دور و برم نگاه كردم. به يكي گفتم: چه شده؟ جواب داد: حالا در زمين، آنجا كه ما هستيم، زمستان است. البته در جاهاي ديگر ممكن است هوا گرم باشد. اين سرماي ناگهاني ديگر نمي گذارد ما باران شويم. نگاه كن! من دارم برف مي شوم. تو خودت هم...
رفيقم نتوانست حرفش را ادامه بدهد. برف شد و راه افتاد طرف زمين. دنبال او، من و هزاران هزار ذره ي ديگر هم يكي پس از ديگري برف شديم و بر زمين باريديم.
وقتي توي دريا بودم، سنگين بودم. اما حالا سبك شده بودم. مثل پركاه پرواز مي كردم. سرما را هم نمي فهميدم. سرما جزو بدن من شده بود. رقص مي كرديم و پايين مي آمديم.
وقتي به زمين نزديك شدم، ديدم دارم به شهر تبريز مي افتم. از درياي خزر چقدر دور شده بودم!
از آن بالا مي ديدم كه بچه اي دارد سگي را با دگنك مي زند و سگ زوزه مي كشد. ديدم اگر همينجوري بروم يكراست خواهم افتاد روي سر چنين بچه اي، از باد خواهش كردم كه مرا نجات بدهد و جاي ديگري ببرد. باد خواهشم را قبول كرد. مرا برداشت و آورد اينجا. وقتي ديدم تو دستت را زير من گرفتي ازت خوشم آمد و...


* * *

در همين جا صداي دانه ي برف بريد. نگاه كردم ديدم آب شده است.



صمد بهرنگی





هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساكت و خاكستری رنگ
زمين را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود كلبه ی بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پيداست
كه شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده های برفها ، باد
روان بر بالهای باد ، باران
درون كلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان


اخوان ثالث

8 comments:

Anonymous said...

عالی بود

Mahgol said...

salam ham naam!
khosh'halam ke dobare fa'al shodi.
saale khoobi dashte bashi.
az peighamet sepasgozaram.
take care!

ADal said...

سلام
مدتها مونده که به رویاهامون برسیم اما کاندید شدن یک زن و یک سیاهپوست اونهم به طور جدی نشون می ده در مسیر درستی هستیم. حداقل 180 درجه در جهت مخالف نیستیم.
مرسی از کامنتتون. جای همه دوستان اینجا خالیه

Anonymous said...

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
(اخوان ثالث

مهین said...

ارغوان عزیز بسیار عالی بود ممنون از شعر زیبات

مهگل جان از شما هم ممنون شما هم سال خوبی در پیش رو داشته باشی پر از شادی و موفقیت

آقا کاوه و علی آقای گل از شما هم ممنون

پرشین said...

آواز گرگها



زمین سرد است و برف آلوده و تر



هوا تاریک و توفان خشمگین است



کشد - مانند سگها - باد، زوزه



زمین و آسمان با ما به کین است



شب و کولک رعب انگیز و وحشی



شب و صحرای وحشتنک و سرما



بلای نیستی، سرمای پر سوز



حکومت می کند بر دشت و بر ما



نه ما را گوشه ی گرم کنامی



شکاف کوهساری سر پناهی



نه حتی جنگلی کوچک، که بتوان



در آن آسود بی تشویش گاهی



دو دشمن در کمین ماست، دایم



دو دشمن می دهد ما را شکنجه



برون: سرما درون: این آتش جوع



که بر ارکان ما افکنده پنجه



دو ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه



برون جست از کمین و حمله ور گشت



سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم



نه پای رفتن و نی جای برگشت



بنوش ای برف ! گلگون شو، برافروز



که این خون، خون ما بی خانمانهاست



که این خون، خون گرگان گرسنه ست



که این خون، خون فرزندان صحراست



درین سرما، گرسنه، زخم خورده



دویم آسیمه سر بر برف چون باد



ولیکن عزت آزادگی را نگهبانیم، آزادیم، آزاد

مهین said...

آقا پرشین عزیز خیلی ممنون از این شعر بلند زیبا که گذاشتی
امسال ما از سرما اینجا یخ زدیم جای ما رو تو اون گرما خالی کنین

Anonymous said...

از شما چه پنهان که اینجا هم هوا حسابی خنکه! سیل هم همین جوری داره میاد