Thursday, April 24

تنهایی


من هم مثلِ شما
نازکتر از گُل وُ
ناگفته‌تر از سکوت،
بسيار شکسته‌ام.


(آدم وقتی خيلی تنهاست
اول آرام‌آرام با خودش حرف می‌زند،
بعد ... بی که همسايه‌ای بفهمد
شروع می‌کند به خواندنِ يک آوازِ خيلی دور،
خودش می‌داند اين حرف‌های نزديک به دُرُشتیِ دريا
ممکن است برای فانوسِ شکسته‌ی ساحلی
مشکل و معنای پوشيده‌ای پيش بياورد،
اما باز می‌خواند، می‌خواند، بلند هم می‌خواند.)


و من چقدر بی‌چراغ
از همين کوچه‌های خاموشِ‌ ناآشنا گذشتم وُ
يک شيرِ پاک خورده نبود
که مرا به اسمِ‌ کوچکِ خودم از خوابِ گريه بخواند
بگويد هی گهواره به دوشِ بی‌منزل
تو هم انگار يک اتفاقی برايت افتاده است
که اين همه از خواندنِ دوباره‌ی دريا ... خسته نمی‌شوی!


خدايا پروانه‌ی بی‌پناهِ اين پسينِ بی‌شقايق را
شبی، فقط يک شبِ امشب آيا
خيالِ بی‌اعتمادِ بوته‌ی خاری کجاست؟
پس چرا اين همه پنجره از بيمِ باد
باز است وُ
هوای هيچ پرده‌ی تاريکی ... تکان نمی‌خورد!؟

4 comments:

Anonymous said...

سلام
مهين خانم شعر خودتون بود
خيلي زيباست

مهین said...

سلام آقا کاوه عزیز
نه شعر از سید علی صالحیه
راستی فکر کنم شما خیلی شعرهاشو نخوندین چون سبک شعرش مشخصه وقت کردین شعرهاشو بخونین واقعا زیبان بعضی وقتا احساس میکنم قطعات بعضی شعرهاش همون لحظاتی رو که دارم دارن تکرار میکنن
انگار اون لحظم از قبل حس شده باشه و بعد نوشتنش
لینکه اشعارش تو بلاگم هست

Anonymous said...

سلام
آمدم یه سر بزنم دیدم قبلا یه کامنت در باره ساعت گذاشتم. کی عوضش کردی؟
خودت که می دونی من گروه خونیم به مطالب اینجا نمیخوره واسه همین یه بند دری وری مینویسم که یعنی منم اینجا بودم. راستی دیگه کوه نمی رین؟
لص شمااز قندوز

مهین said...

بههههههههههههههههههههه
سلام چطوری کجایی تو پس؟! ساعت رو همون روز عوض کردم خوبی تو؟ تو دری وری هم بنویسی قبوله راستی کوه خیلی وقته برنامه نداشتیم تو کی میای ایران
قربونت