
! نرسيده به را اولِ سايهسارِ پُل
گَشتیهای خسته، کنار هم
نگرانِ روسریها، باد، خنده، دخترانِ دريا
وُ سحرگاهِ جمعهی خردادند
خودشان گاه شايد اگر شب نبود
دلشان میخواست
عيشِ اشارهای چشمکِ نازکی از علامت به ها ...! يا
شوخیِ باد و صنوبر و بوسه که بسيار است.
يعنی میشود يک شب خوابيد
و صبح از راديو شنيد
باد آزاد است از هر کجا که دلش خواست
اگر خواست از جامهْخوابِ زن و عطر آينه بگذرد
چکارمان دارند نمیگذارند با بوسه گفتوگو کنيم
چکارمان دارند نمیگذارند بپرسيم چکارمان دارند
راديو دارد دروغ میگويد
من برمیگردم ابتدایِ راه اولِ سايهسارِ کوه پايينتر از خاطرهی دو پاييزِ پيش
: سايهروشنِ آرامِ آب دارد دست و رويش را در آخرين چشمهی شب میشويد
اندامِ ليزِ نور هم پيداست واژهها وزيدن گرفتهاند
چه شعر خوشی چه فرصتِ بیخوابِ روشنی
دفتر و مدادِ هميشهام با من نيست
اما پسينِ درهی انار پُر از عطرِ دختر و عروسِ نسيم و نیْخوانی باد است
گَشتیهای خسته میخندند
دارم دور میشوم آن جا، پايينتر از خاطرهی دو پاييز پيش
من کلماتِ مخفیِ بسياری لابهلایِ سکوت و دلهره جا نهادهام.
مجبورم دوباره برگردم
تمام تعجبم اين است: اين پرندهی تنها چطور به اين دامنهی بیدانه عادت کرده است
کوه، راهباريکهی دورِ
"دارآباد" قهوهخانهی "غَلاک" استکانی چای
حَبههای بلور و کلماتی از خوابِ خرداد و بوسههای بیجمعه
هی از پهنههای نور و ستاره میبارند
اما سکوت، صبوری، مُدارا ...! مُدارا کن ترانهی نانوشته
کلماتِ کاملِ من
دخترِ پردهنشينِ بیخاطره
اينجا هرچه غزل هست
از غفلتِ قشنگِ حضرت حافظ به خواب شبنم و ستاره میآيد
خاطرهی آن همه پاييز گردوها را چيدهاند
فقط انار هست
ديوارها بلندند
باغ مالِ مردم است
گشتیها خستهاند
پس کمی ديگر از پی همين گريهها مُدارا کن
من خوابم را هنوز به تمامی تعريف نکردهام
رگبارها، ترانهها، خاطرهها آدمی،
باد، سفر و صبحِ روزی دور، دور، دور که بسياری از دريا گذشته بودند
و ما نمیدانستيم. راستی اسامیِ دوستانِ رفته از اينجا چه بود؟
چند هزاره از گُم شدنِ کليد و سوختنِ کبوتر و کلماتِ کُشته میگذرد؟
هنوز هم کاش میشد رفت يک طرفی ترانهای محرمانه خواند
خوابی خوش ديد
شعری تازه سرود
لزومی ندارد باد بفهمد لزومی ندارد آدمی بفهمد
سید علی صالحی
3 comments:
کجایی مهین جان؟
همین دورو برا عزیزم
من کلماتِ مخفیِ بسياری لابهلایِ سکوت و دلهره جا نهادهام
خیلی خوب بود
خیلی
Post a Comment