Wednesday, July 8

در گلستانه


دشت‌هايي چه فراخ

!كوه‌هايي چه بلند

در گلستانه چه بوي علفي مي‌آمد

!من در اين آبادي، پي چيزي مي‌گشتم

:پي خوابي شايد

،پي نوري، ريگي، لبخندي

.پشت تبريزي‌هاغفلت پاكي بود

، كه صدايم مي‌زد

.پاي ني‌زاري ماندم،

باد مي‌آمد

، گوش دادم:چه كسي با من، حرف مي‌زند؟

سوسماري لغزيد

.راه افتادم

.يونجه‌زاري سر راه

.بعد جاليز خيار، بوته‌هاي گل رنگ

و فراموشي خاك

.لب آبي گيوه‌ها را كندم،

و نشستم، پاها در آب

"من چه سبزم امروزو چه اندازه تنم هوشيار است

!نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه

.چه كسي پشت درختان است؟هيچ

، مي‌چرخد گاوي در كرت

ظهر تابستان است

.سايه‌ها مي‌دانند، كه چه تابستاني است

.سايه‌هايي بي‌لك

،گوشه‌يي روشن و پاك،

كودكان احساس! جاي بازي اين‌جاست

.زندگي خالي نيست

مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست

.آري تا شقايق هست، زندگي بايد كرد

.در دل من چيزي است،

مثل يك بيشه نور

، مثل خواب دم صبح

و چنان بي‌تابم،

كه دلم مي‌خواهد

بدوم تا ته دشت،

بروم تا سر كوه

.دورها آوايي است، كه مرا مي‌خواند


سهراب سپهری

2 comments:

مرجان said...

چه شعرای قشنگی می گه این سهراب
"
زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
"

مهین said...

مرسی دوستم
مگه این که سهراب بگه مهربانی هست