Wednesday, January 17


مي شود باز

با بعضي از همين دلخوشي ها ي ساده
زندگي ها كرد
مثلا با آواز بي منظور باد رفت يك طرفي
ترانه آساني را به ياد آورد
مي شود با هرچه آشناست
آشناتر شد

چمداني كوچك
خيالي روشن
راهي معلوم
بعد هم هواي رفتن به جايي دور!
يكي دو كتاب ورق خورده
خرده ناني براي كبوتري در راه
سايه سار دو كاج ، دو سايه،دو سبز
يكيشان سر بر شانه ي ديگري انگار
منتظر قصه نويس قديمي همان برف ها و بارانه...!ا
امروز هم از آن روزهاي آبي مايل به رفتن است
اسم آسان تك تك دوستانم را
دوباره به ياد آورده ام

چرا باور نكنم كه مي شود از برادري باد و بابونه گفت
از علاقه اي بي دليل حتي
علاقه ، امتداد نا پيداي يك اتفاق ساده است
اين ها همه
علامت آغاز رفتن به يك جايي نيست!؟

امروز هم
حس مي كنم دوباره به زندگي باز خواهم گشت
حالم خيلي خوب است
دوستانم بسيارند
زندگي بيشتر شبيه خود زندگي ست
دلخوشي هاي ساده اش را دوست دارم
بايد رفت
همه دارند مي آيند
مي آيند ...دمي رو به روي روياهاي آفتابي شان
مي ايستند
و بعد رد پايي خيس
بر خواب ساحلي كه خدا مي داند رو به كجا ...!؟
خرده نان ها...يادت نرود
سيد علي صالحي

3 comments:

Anonymous said...

kheyle ghashang bood.

Anonymous said...

kheyle ghashang bood.maryam

Anonymous said...

خوب آخه تو این عکسی که گذاشتی مگه چیزی هم دیده میشه؟