روزی روزگاری دور، در خواب عاطفه
رازی از آواز علف با من بود
. من اگر میگفتم آب
! روسریِ کوچکِ ابری بر کلالهی کوه
کبود مايل به خاکستری میشد
. من اگر به آينه میگفتم اين معنی فانوس و کنايه کافی نيست
میرفت و برايم تمام انعکاسِ ماه را از شبِ غَرناطه میآورد
. میرفت و دقيقهئی از ساعت پنج عصر
پيراهنِ لورکا را بر بام پريانِ پردهپوش میافراشت،
و بعد از غروب هر پنجشنبهی انتظار ... میدانست
میدانست که تخيلِ استعاره و پندار پرگار پُر از
ولولهی واژگان دواير و درياست
. و باز میآمد و آوازی برای اسبِ توما میخواند
توما بوی هجرتِ مصرعی در خوابِ رباعی میداد
توما دختری از نژادِ تنفس واژه و
قبيلهِ نقره فامِ اترک بود
سيد علي صالحي

2 comments:
سلام
مرسی از کامنتی که گذاشتی
مری هم خوبه و سلام میرسونه
خواهش مي كنم
Post a Comment