Thursday, July 19

در واپسين شب آن هزاره رويا

By:Elvira Amrhein

روزی روزگاری دور، در خواب عاطفه

رازی از آواز علف با من بود

. من اگر می‌گفتم آب

! روسریِ کوچکِ ابری بر کلاله‌ی کوه

کبود مايل به خاکستری می‌شد

. من اگر به آينه می‌گفتم اين معنی فانوس و کنايه کافی نيست

می‌رفت و برايم تمام انعکاسِ ماه را از شبِ غَرناطه می‌آورد

. می‌رفت و دقيقه‌ئی از ساعت پنج عصر

پيراهنِ لورکا را بر بام پريانِ پرده‌پوش می‌افراشت،

و بعد از غروب هر پنج‌شنبه‌ی انتظار ... می‌دانست

می‌دانست که تخيلِ استعاره و پندار پرگار پُر از

ولوله‌ی واژگان دواير و درياست

. و باز می‌آمد و آوازی برای اسبِ توما می‌خواند

توما بوی هجرتِ مصرعی در خوابِ رباعی می‌داد

توما دختری از نژادِ تنفس واژه و

قبيلهِ نقره فامِ اترک بود


سيد علي صالحي

2 comments:

ADal said...

سلام
مرسی از کامنتی که گذاشتی
مری هم خوبه و سلام میرسونه

مهین said...

خواهش مي كنم