Sunday, December 17

افسانه نرگس


مرد جوان و زيبايي كه هر روز به كنار درياچه مي رفت تا زيبايي خويش را در آب تماشا كند

او آنچنان مجذوب تصوير خويش مي شد كه روزي به آب افتاد و در درياچه غرق شد
در مكاني كه به آب افتاده بود گلي روييد كه آن را نرگس ناميدند.
پس از مرگ نرگس،پريان جنگل به كنار درياچه آب شيرين آمدند و آن را لبالب از اشكهاي شور يافتند.
پريان پرسيدند: چرا گريه مي كني؟
درياچه جواب داد:من براي نرگس گريه مي كنم.
پريان گفتند:هيچ جاي تعجب نيست ، چون هرچند كه ما پيوسته در بيشه ها
به دنبال او بوديم تنها تو بودي كه مي توانستي از نزديك زيبايي او را تماشا كني.
آنگاه درياچه پرسيد:مگر نرگس زيبا بود؟
پريان شگفت زده پرسيدند:چه كسي بهتر از تو اين را مي داند؟
او هر روز در ساحل تو مي نشست و به روي تو خم مي شد! درياچه لحظه اي ساكت ماند
و سپس گفت: من براي نرگس گريه مي كنم، اما هرگز متوجه زيبايي او نشده بودم.
من براي نرگس گريه مي كنم زيرا هر بار كه به روي من خم مي شد، مي توانستم در
ژرفاي چشمانش بازتاب زيبايي خويش را ببينم.

چه داستان قشنگي.

2 comments:

Anonymous said...

از "کیمیا گر" بود، درسته؟
اصل داستان:
نرگس هر روز صبح کنار دریاچه می رفت تا شستشو کند. پری آبهای دریاچه عاشق زیبایی او می شود اما نرگس به او اعتنایی نمی کند. پس پری نزد خدایان شکایت می کند و خدایان کاری می کنند که نرگس با دیدن عکسش در آب شیفته زیبایی خودش شود. چنانکه برای بهتر دیدن خودش روی آب خم می شود و عاقبت در آب می افتد و غرق می شود.(از اساطیر یونان)
هنوز هم نارسیسم به معنی خود شیفتگی است.
ببخشید چون منبع اصلی متن رو ننوشته بودی نتونستم از اذحار فزل(!) خودداری کنم.

مهین said...

آره دوست جان
مرسي از اذحار فزل
با با فارسي و خيلي پاس داشتي!!!!!!!